167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شاه نعمت الله ولي

  • بحري است بيکران و تو در بر مجاوري
    با بحريان حديث نهايت چه مي کني
  • ترک هواي خويش بگو در هواي او
    بي عشق او هواي هوايت چه مي کني
  • در هواي دنيي دون دني
    روز و شب جاني به غصه مي کني
  • حي و قيومي و فارغ از هلاک
    در خرابات فنا گر ساکني
  • گفتم که نقش رويت گفتا در آب بيني
    گفتم خيال وصفت گفتا به خواب بيني
  • گفتم لبت ببوسم گفتا بيار جامي
    گفتم چه مي کني گفت تا در شراب بيني
  • آفتابست و عالمش سايه
    هر کجا او رود رود در پي
  • نور او را به نور او ديديم
    نه به يک چيز بلکه در همه شيي
  • در طريقت رفيق سيد باش
    گر به دين رسول مي گروي
  • در مجلس عشق نعمت الله
    جامي است جهان نما پر از مي
  • رو فنا شو تا بقا يابي تمام
    خاک شو در راه او تا زر شوي
  • گنج او در کنج اين ويران نهاد
    گنج او يابي اگر ويران شوي
  • به ما آئينه اي انعام فرمود
    در آن بنموده است اشيا کماهي
  • بيا رندانه با ما در خرابات
    که از ساقي بيابي هرچه خواهي
  • در اين دريا خوشي بر ما بسربر
    بجو از عين ما ما را کماهي
  • نشستم بر در ميخانه سرمست
    کجا باشد چنين جائي و جاهي
  • در آئينه جمال خويش بينم
    ز هي خود بيني و هم خودنمائي
  • ما ز دريائيم و دريا عين ما
    تو چو موجي در ميان حايل توئي
  • اي عقل تو زاهدي و ما رند
    در مجلس ما ميا برو هي
  • هر که تأخير کرد در تدبير
    عاقبت کار او به تقصير است
  • خوش کناري گرفته از عالم
    عشق او در ميان جان دارد
  • کاه و جو خلق برد خوش خوش
    در خرمن وي فتاد آتش
  • اسم او گنج است و عالم چون طلسم
    در طلسمش يافتم اين گنج اسم
  • هر کس لباس احمدي پوشيده
    در راه خدا چو احمدي کوشيده
  • از آتش عشق در خرابات فنا
    چون خم شراب خود به خود جوشيده
  • مستانه بيا و باده مي نوش
    اي يار عزيز در خماري
  • گر نبودي نور معني ولايت را ظهور
    کي نمودي در نظر ما را مصور آفتاب
  • نقطه اصل الف کان معني عين علي است
    در همه آفاق روشن خوانده از بر آفتاب
  • سايه لطف خدا و عالمي در سايه اش
    نور رويش کرده روشن ماه انور آفتاب
  • سنبل زلف سيادت مي نهد بر روي گل
    خود که ديده در جهان زلف معنبر آفتاب
  • آستان بارگاه کبريايش بوسه داد
    در همه دور فلک گرديده سرور آفتاب
  • نقطه در دوره دايره بنمود
    گرنه آن است اين مدور چيست
  • گرنه مي ساغر است و ساغر مي
    در حقيقت بگو که ساغر چيست
  • مسند نشين مجلس ملک ملايکه
    در آرزوي مرتبه و جاه قنبر است
  • مرد مردانه شاه مردان است
    در همه حال مرد مرد آن است
  • در دو عالم بجز يکي نبود
    اين عددها که مي شماري هيچ
  • در ميان است يار ما با ما
    ور تو اي دوست برکناري هيچ
  • ور خماري و مي نمي نوشي
    باز فرما که در چه کاري هيچ
  • جنبش دريا اگر چه موج خوانندش ولي
    در حقيقت موج دريا عين آن دريا بود
  • سعد اصغر آفتاب است در ميان کاينات
    مسکنش فردوس نوراني است دايم تا بود
  • سه هزار آلات درکارند در هر مظهري
    هشت قوت اندر او بنهاده تا گويا بود
  • جاذبه با ماسکه با هاضمه پس دافعه
    خادمه باشند اين هر چار در تن ها بود
  • هفت اعضاي رئيسه چون رئيسان ده اند
    صحت اين هفت تن در جنت المأوا بود
  • حقند اگرچه خلق نمايد خلق را
    بحرند اگرچه در نظر ما چو شبنمند
  • مستان دردخواه و رندان دردمند
    و اين طرفه بين که در دل ريشم چو مرهمند
  • روح الله اند در تن مردم چو جان روان
    مرده کنند زنده چو عيسي مريمند
  • جمعند عاشقانه و با دوست روبرو
    گرچه چو زلف يار پريشان و در هم اند
  • شمعند و روشنند که قايم ستاده اند
    سروند و دور نيست اگر در چمن چمند
  • در عاشقان به چشم حقارت نظر مکن
    زيرا که نزد حضرت عزت مکرمند
  • نقطه اي در الف پديد آمد
    وحدت و کثرت آشکارا شد
  • نکته اي گفتمت در اين معني
    صورت آن مرا چو حل وا شد
  • هر که با ما نشست در دريا
    واقف از ذوق و حال ما گردد
  • بار اغيار بارها بکشد
    از در يار هر که وا گردد
  • لذت ما به ذوق دريابد
    هر که در عشق مبتلا گردد
  • عارفي کو به ما دهد دل را
    جان ما در پيش روان گردد
  • در جهان هر که نعمت الله يافت
    سرور جمله جهان گردد
  • هر که دل را شناخت در دو جهان
    فارغ از سود و از زيان گردد
  • در آسمان فرشته مهرش به جان سرشته
    بر عرش حق نوشته صلوات بر محمد
  • شکر ريزي کني در مصر معني
    به صورت گر خوري حلواي سيد
  • تو در خماري و ميخانه را نمي جوئي
    ترا ز مستي مستان آن سرا چه خبر
  • هزار چشمه آب حيات در نظر است
    کسي که ديده نباشد ز چشمه ها چه خبر
  • باز آن جاروب در آتش بسوخت
    گفت ازين آتش تو جاروبي برآر
  • شمعهاي سر شده سرهاي ما
    شرق و مغرب را گرفته در قطار
  • چون گذر کردي از اين و آن به عشق
    جامه در پوش از صفات ذات وار
  • شاه شمس الدين تبريزي که من
    مستم از حالش به قالش در خمار
  • عيسي گردون نشين تابع تو در ازل
    موسي دريا شکاف امت تو لم يزل
  • مرتبه حضرتت جمع همه مرتبه
    با تو در اين مرتبه نيست کسي را محل
  • آينه کاينات مظهر تمثال تست
    حسن تو در کاينات گشته عيان في المثل
  • حي قيوم و قديم لم يزل
    هر کسي را داده چيزي در ازل
  • با جلالش عقل عاقل بي مجال
    با کمالش علم عالم در وحل
  • کار جمعي شد پريشان در هواي زلف او
    گرچه من جمعيت از زلف پريشان يافتم
  • عارفانه آمدم در غيب از غيب الغيوب
    جمع و تفصيل وجود خويش آسان يافتم
  • بعد از آن در مکتب الباعث از لوح قدر
    جمع فرقان خواندم و تفصيل قرآن يافتم
  • اسم الباطن طبيعت را نگهدارد مدام
    لاجرم در جمله عالم يار ياران يافتم
  • رق منشور هيولي نقش بستم در خيال
    آن محل صورت زيباي خوبان يافتم
  • عنبر و کافور با هم ساخته جسم خوشي
    اسم الظاهر در او با چار ارکان يافتم
  • هفت بابا چار مادر با سه فرزند عزيز
    در کنار دايگان شادان و خندان يافتم
  • بر جبين مشتري بنوشته اسم العليم
    در سرابستان او موسي عمران يافتم
  • يوسف مصري به دست زهره افتاده خوشي
    از مصور صورتي در ملک کنعان يافتم
  • اسم المحصي ز ديوان عطارد خوانده ام
    عيسي مريم در آنجا مير ديوان يافتم
  • نور آدم ديده ام در آسمان اين جهان
    روشن از اسم مبين چون ماه تابان يافتم
  • در معادن خوش تجلي کرده اسم العزيز
    عزت هر خواجه اي من زان عزيزان يافتم
  • اسم الرزاق اگر خواهي طلب کن از نبات
    المذل در شأن مسکينان حيوان يافتم
  • روشن است آئينه گيتي نما در چشم من
    اسم جامع صورت او عين انسان يافتم
  • نقد گنج کنت کنزا يافتم در کنج دل
    رنج اگر بردم بسي گنج فراوان يافتم
  • سالها در سفر به سر گشتيم
    عاشقانه به بحر و بر گشتيم
  • در خراسان و مصر و شام و عراق
    فتنه و کارزار مي بينم
  • قصه اي بس غريب مي شنوم
    غصه اي در ديار مي بينم
  • غارت و قتل و لشکر بسيار
    در ميان و کنار مي بينم
  • تاجر از دست دزد بي همراه
    مانده در رهگذار مي بينم
  • مکر و تزوير و حيله در هر جا
    از صغار و کبار مي بينم
  • اندکي امن اگر بود آن روز
    در حد کوهسار مي بينم
  • گرگ با ميش و شير با آهو
    در چرا برقرار مي بينم
  • ترک عيار مست مي نگرم
    خصم او در خمار مي بينم
  • نعمت الله نشسته در کنجي
    از همه بر کنار مي بينم
  • يک دمي گر بار يابي در حرم
    باش محرم تا که گردي محترم
  • نعمت اللهست در عالم علم
    واقف است او از حدوث و از قدم
  • در اول و آخرش نظر کن
    تا دريابي تو سر خاتم
  • در جام جهان نماي عينش
    عيني است که آن به عين بينم
  • بريرلغ ما نشان آل است
    ما دلشاديم و خصم در غم