167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • نگفتمت که بدان سوي دام در دامست
    چو درفتادي در دام کي رهات کنند
  • ستاره ايست خدا را که در زمين گردد
    که در هواي ويست آفتاب و چرخ کبود
  • در اين قرص زرين بالا تو منگر
    که در اندرون بوريايي ندارد
  • منتظر باش و چشم بر در دار
    کو نظر را در انتظار نهاد
  • باز در دل يکي دليست نهان
    چون سواري نهان شده در گرد
  • عشق جان ها در آستين دارد
    در ره عشق جان نثار بود
  • رقص کنان گوي اگر چه ز زخم
    در غم و در کوب و کشاکش بود
  • مفخر تبريز تو را شمس دين
    شرق نه در پنج و نه در شش بود
  • در تبريزست تو را دام دل
    رحمت پيوسته در آن دام داد
  • آه در آن شمع منور چه بود
    کآتش زد در دل و دل را ربود
  • باد تکبر اگرم در سرست
    هم ز دم اوست که در من دميد
  • نوري که نيارم گفت در پاي تو مي افتد
    معنيش که درويشا در ما بنگر خوشتر
  • وان گاه نکو بنگر در صحن عيار جان
    در حال درخشاني وز تابش او برخور
  • به ساقي درنگر در مست منگر
    به يوسف درنگر در دست منگر
  • ايا ماهي جان در شست قالب
    ببين صياد را در شست منگر
  • در اين سرما و باران يار خوشتر
    نگار اندر کنار و عشق در سر
  • در آن صحرا بچر گر مشک خواهي
    که مي چرد در آن آهوي تاتار
  • در روز اجل چو من بميرم
    در گور مکن مرا نگهدار
  • عاشقي در خشم شد از يار خود معشوق وار
    گازري در خشم گشت از آفتاب نامدار
  • طفل جان در مکتبش استاد استادان شدست
    اي خدا اين طفل را در مکتبش پاينده دار
  • قسمت حقست قومي در ميان آفتاب
    پاي کوبانند و قومي در ميان زمهرير
  • گرم در گفتار آمد آن صنم اين الفرار
    بانگ خيزاخيز آمد در عدم اين الفرار
  • کفر دان در طريقت جهل دان در حقيقت
    جز تماشاي رويت پيشه و کار ديگر
  • گر ز سر عشق او داري خبر
    جان بده در عشق و در جانان نگر
  • در خرابات دلم انديشه هاست
    در هم افتاده چو مستان اي پسر