نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان شاه نعمت الله ولي
در
خرابات مغان با عاشقان هم صحبتيم
رند سرمستيم و از دنيي و عقبي رسته ايم
خوش
در
ميخانه اي بگشاده ايم
باده نوشان را صلايي داده ايم
از سر هر دو جهان برخاستيم
بر
در
ميخانه مست افتاده ايم
ما چو دريائيم و خلق امواج ما
لاجرم ما با همه
در
ساختيم
در
بند خيال دي و فردا
بوديم امروز و باز رستيم
دل
در
آن زلف پر شکن بستيم
لاجرم باز توبه بشکستيم
تا خليل الله درآمد
در
کنار
نعمت الله از ميان برداشتيم
بي نوا گشتيم
در
هر گوشه اي
ناگهي نقد فراوان يافتيم
از دل ما جوي عشق او که ما
گنج او
در
کنج ويران يافتيم
آشکارا شد که ما
در
کنج دل
حاصل کونين پنهان يافتيم
يوسف مصري که صد مصرش بهاست
ناگهي
در
ملک کنعان يافتيم
از بر ما مدتي دل رفته بود
در
سر زلف پريشان يافتيم
اين سعادت بين که چون گنج قناعت شد پديد
خاتم ملک سليمان
در
گدائي يافتيم
سر بزير پا
در
آورديم تا سرور شديم
پيروي کرديم از آن رو پيشوائي يافتيم
نقد گنج عشق او
در
کنج دل ما ديده ايم
دولت جاويد و گنج پادشاهي يافتيم
گنج او
در
کنج ويران ديده ايم
با تو کي گوئيم جائي يافتيم
بي نوا گشتيم
در
عالم بسي
تا نوا از بي نوائي يافتيم
هر چه آيد
در
نظر اي نور چشم
جسم او ديديم و جانش يافتيم
دست داديم و سر فدا کرديم
نيک
در
پاي دلبر افتاديم
خوش مقامي است بر
در
خمار
نکني عيب ما گر افتاديم
مستانه ملک صورت و معني بهم زديم
رندانه
در
قدم قدمي از قدم زديم
در
ديده روي ساقي و بر دست جام مي
شادي روي سيد خود جام جم زديم
تا که پيدا شد جمال عشق دوست
ما بخود
در
خود ز خود پنهان شديم
جان و دل
در
کار عشقش باختيم
لاجرم ما جمله تن چون جان شديم
چونکه بيامد چو جان دوست
در
آن لامکان
گفت به ما اين زمان بهر نشست آمديم
نور او عين اين و آن ديديم
در
همه آينه عيان ديديم
جام گيتي نما است سيد ما
ما
در
او نور انس و جان ديديم
بحمدالله که
در
دوران عشقش
چو ماه نو هميشه بر مزيديم
چو قطره غرق بحر عشق گشتيم
محيطي را به يکدم
در
کشيديم
به عالم نعمت الله را نموديم
از آن دم روح
در
هر دم دميديم
چون ساغر مي
در
دور مستانه همي گرديم
جز ميل به مي خواري داريم نداريم
ما عاشق مست و عقل مخمور
در
صحبت خود کجا گذاريم
خوش درد دلي است
در
دل ما
دل زنده ز درد بي قراريم
در
دامن او دست زديم از سر مستي
گر سر برود دامن وصلش نگذاريم
روشن شده از نور خدا ديده سيد
جز نور وي اي يار کجا
در
نظر آريم
بحر داريم
در
نظر شب و روز
تا نگوئي همين سبو داريم
غير او نيست
در
همه عالم
سر او چون از او نهان داريم
تا گرفتيم آن ميان به کنار
هر چه داريم
در
ميان داريم
مي رود آب چشم ما هر سو
در
نظر بحر بيکران داريم
آفتابي است
در
نظر پيدا
نورش از ديده چون نهان داريم
گر دست دهد دامن دلبر نگذاريم
سر
در
قدمش باخته جان را بسپاريم
نقش خيال رويش بر ديده مي نگاريم
در
خلوتي چنين خوش پيوسته با نگاريم
گر شاهدي بيابيم لعل لبش ببوسيم
مستانه
در
خرابات با او دمي برآريم
ميخانه است معمور
در
وي شراب راوق
از بهر باده نوشان پيمانه مي شماريم
در
هر دو جهان يکي است موجود
باقي همه صورت نگاريم
اجازت گر دهد دلبر به پاي او سراندازيم
سر اندازيم
در
پايش به پا انداز جانبازيم
خيال نقش رويش را هميشه
در
نظر داريم
نمي بينيم جز رويش به غير او نپردازيم
ما اگر شاه اگر گدا باشيم
در
همه حال با خدا باشيم
نقطه شد حرف و حرف شد سيد
ما بدين حرف
در
جهان فاشيم
ديگران
در
هوس نقش خيالند و ما
نقش بنديم خيالي که مگر نقاشيم
گو همه خلق بدانند که ما سرمستيم
از تو پنهان نبود
در
همه عالم فاشيم
در
خرابات مغان سيد سرمستانيم
تا که بوديم چنان بود و چنين مي باشيم
در
کوي خرابات مغان همدم جاميم
هرگز به بهشت ابد اين دم نفروشيم
در
خرابات جهان با عاشقان
خوش نشسته شاد و خرم فارغيم
هر کس به جمال رخ خوبي نگرانند
در
آينه خويش به خود ما نگرانيم
گر چه نگرانند به ما خلق جهاني
در
آينه خلق به خود ما نگرانيم
نقد گنجينه حدوث و قدم
در
وجود آنچه هست ما دانيم
نقش خيال غيرت
در
ديده گر نمايد
غيرت کجا گذارد؟ از ديده اش برانيم
رندي اگر بيابيم بوسيم دست و پايش
ور زاهدي ببينيم
در
مجلسش نمانيم
آئينه منيريم روشن به نور رويت
جام جميم دائم
در
بزم شه روانيم
گر گدائي درآيد از
در
ما
همچو شاهش به ديده بنشانيم
خلعت عشق اوست
در
بر ما
هر که خواهيم ما بپوشانيم
ما پير خرابات جهانيم وليکن
در
عاشقي و باده خوري رند جوانيم
شيشه تقوي دگر بر سنگ قلاشي زديم
در
خرابات مغان جام مروق مي زنيم
خيال روي تو دائم به خواب مي بينيم
مدام لعل لبت
در
شراب مي بينيم
از خود برآ و
در
صف اصحاب ما خرام
تا سيدانه روي دلت با خدا کنيم
در
پي کفر حقيقي مي رويم
ترک ايمان مجازي مي کنيم
سيديم و بنده محمود خويش
بر
در
سلطان ايازي مي کنيم
غرقه آب و آب مي جويم
در
تحير که بحر يا جويم
روح قدسي خموش خواهد بود
در
مقامي که من سخن گويم
عشق شاه است روان
در
پي او مي گرديم
از پي عاقل مسکين گدائي نرويم
نرويم از
در
ميخانه به جائي ديگر
جنت ماست ازين خانه به جائي نرويم
به هياهوي رقيبان نرويم از
در
تو
دائما گر چه بگوئيم دعائي نرويم
در
آينه ديده سيد بتوان ديد
تمثال جمالي به مثالي که چه گويم
چون بلبل سودازده
در
گلشن عشاق
آورده ام اين صوت به دستان که چه گويم
هر نقش خيالي که مرا
در
نظر آيد
گويم که بگوئيد به جانان که چه گويم
در
کوي خرابات مغان همدم جاميم
مستيم و خرابيم و خرابي که چه گويم
مستانه بتم از
در
ميخانه درآمد
بربسته نقابي و نقابي که چه گويم
در
مجلس ما مطرب عشاق درآمد
بنواخت ربابي و ربابي که چه گويم
ما ساقي سرمست خرابات جهانيم
در
ساغر ما آب زلالي که چه گويم
کام دل
در
کنار جان داريم
ايمن از آرزوي دل خواهيم
در
صومعه سينه ما يار مقيم است
ما از نظرش صوفي صافي صفائيم
مائيم که از ما و مني هيچ نمانده است
در
عين بقائيم و منزه ز فنائيم
گاهي چو هلاليم و گهي بدر منيريم
گاهي شده
در
غرب و گه از شرق برآئيم
يک معني و صد هزار صورت
در
ديده خلق مي نمائيم
در
شرع و طريقت و حقيقت
ما بلبل و هدهد و همائيم
ما از آن آمديم
در
عالم
تا خدا را به خلق بنمائيم
بحريم و حباب و موج و جوئيم
در
آب نشسته آب جوئيم
در
خرابات مغان سيد سرمستانيم
گر چه رنديم ولي رند خوش نيکوئيم
چنانکه عشق بگويد به ما چنان گوئيم
از آنکه
در
خم چوگان عشق چون گوئيم
بهر طرف که رود مي رويم
در
قدمش
بهر طريق که باشيم همره اوئيم
در
صحبت ما همه صفاين
ما را همه ذوق از خداين
مستيم و خراب
در
خرابات
رندي که مي اش اوي کجاين
از سر کويت نروم بعد از اين
در
ره عشق تو بکوشم به جان
اگر ذوق صفا داري طلب کن صحبت رندان
وگر خواهي حضوري خوش درآ
در
خلوت رندان
ترا از صحبت زاهد به عمري کار نگشايد
هزارت کار بگشايد دمي
در
خلوت رندان
خيز و دستي برفشان پائي بکوب
سر فدا کن
در
سماع عارفان
نعمت الله گر همي خواهي بجو
همچو گنجي
در
دل صاحبدلان
در
بزم عشق عاشق ومستيم و باده نوش
بنشسته دل همي خوش و مستانه جاودان
ديديم سيدي که جهان
در
پناه اوست
بر عرش دل نشسته و شاهانه جاودان
صفحه قبل
1
...
662
663
664
665
666
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن