167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان هلالي جغتايي

  • من بنده ام، از بهر چه ميراني ازين در؟
    کس بنده خود را ز در خويش نراند
  • شدم ز حسرت او در نقاب خاک و هنوز
    بخاک من چو رسد روي در نقاب کند
  • گر نه در دل داشتي کز رشک گريم زار زار
    پيش من رخ در رخ اغيار خنديدن چه بود؟
  • من کشته شوم به که جدا افتم از آن در
    زارم بکش و دور ميفگن ز در خود
  • دلم را باغ و بستان خوش نميآيد، مگر وقتي
    که جامي در ميان آرند و سروي در کنار آيد
  • من کيستم تا خوش زيم در سايه ديوار او؟
    بگذار کز غم جان دهم در زير ديوار دگر
  • در عشق مژگان صنم صحرا نوردي ها کنم
    دارم بپا خاري عجب، در پاي دل خار دگر
  • پيش رخسار تو دل در سينه دارد اضطراب
    همچو آن مرغي، که باشد موسم گل در قفس
  • در هوايش گر رود ذرات خاک من بباد
    از هوا داري در آيم ذره وار از روزنش
  • کار من فرياد و افغانست، دور از يار خويش
    مردمان در کار من حيران و من در کار خويش
  • روي در روي تو آرم، همه وقت، از همه سو
    چشم بر چشم تو باشم، همه جا، در همه حال
  • بلاي جان من آن شوخ و من افتاده در کويش
    دريغا! خانه در کوي بلا کردم ندانستم
  • بدان در وقت بسمل از تو ميخواهم چنان زخمي
    که عمري نيم بسمل باشم و بر خاک در غلتم
  • باميدي که روزي بر سرم آيد سگ کويت
    در آن کو هر شبي تا روز در خون جگر غلتم
  • هلالي را دل ديوانه در قيد جنون اولي
    اجازت ده که: بازش در خم موي تو اندازم
  • قباي حسن پوشيدي، سمند ناز زين کردي
    بنه پا در رکاب، اي عمر، تا من در عنان باشم
  • مرا گفتي: هلالي، در جهان رسوا شدي آخر
    من آن بهتر که در عشق تو رسواي جهان باشم
  • هر کسي در چمني هم نفس سيم تني
    من و کنج غم و در سينه همان سيم تنم
  • گويا حرم کوي تو کعبه است و در آنجا
    هر چند روم جز در و ديوار نبينم؟
  • چون بکوي او روم ترسم رقيبان پي برند
    زانکه من در گريه خود پاي در گل مي روم
  • نيست امکان خلاصي ز تو در ملک وجود
    مگر از قيد تو در کوي عدم باز رهم
  • منم، چون غنچه، در خوناب زان گل برگ تر پنهان
    دلم صد پاره و هر پاره در خون جگر پنهان
  • هلالي را چه سود از عشق پنهان داشتن در دل؟
    چو در عالم نخواهد ماند آخر اين خبر پنهان
  • نه رحم در دل يار و نه صبر در دل من
    اجل کجاست؟ که بس مشکلست مشکل من
  • مگو که: در دل تو زنگ بسته پيکانم
    که تخم مهر و وفا سبز گشت در دل من
  • جاي دل در سينه بود و جاي تيرت در دلم
    آن ز جا رفتست؟ اما هم چنان برجاست اين
  • من که در پهلوي او خود را نميخواهم زرشک
    ديگري را چون توانم ديد در پهلوي او؟
  • بي تو در گلشن هلالي نيست خرم، بلکه او
    دوزخي ديدست و خود را در عذاب انداخته
  • بيا، که خيزم و از شوق در برت گيرم
    که نخل باغ جهاني و در بر آمده اي
  • بجرم آنکه در دور جمالت روي گل ديدم
    بجاي هر مژه در چشم من صد خار بايستي
  • تو در ميدان و من چون گوي در ذوق سراندازي
    تو شوق گوي بازي داري و من شوق سربازي
  • روي تو در آن دو زلف مشکين چه عجب؟
    هر روز که هست در ميان دو شبست
  • ديوان عرفي شيرازي

  • آفتاب اين شيوه دارد اندرين حکمت بسي است
    گو در آيد در حجاب و باز نگشايد نقاب
  • فشاندم در ازل گردي ز دامن اين زمان بينم
    که نامش عالم است و مي کشد در ديده خاقانش
  • بي نزاعش از چه در خوبي مسلم داشتند
    گر نبرد از حسن طبعم مايه اي در کار گل
  • بعد از اين در معبدي نالم که بي منت نهد
    گوهر کام ابد در دامن تأثير آه
  • بستان زجاج و در جگر افشان و نم مجوي
    بشکن سفال و در دهن انداز و نان مخواه
  • خرد در آدمي و آنگه توشان قد ورخ سنجي
    هما در آشيان وآنگه تو فر آشيان بيني
  • بطاعت آن زمان ارزنده اي کز لذت طاعت
    چو سر در سجده ماني، در جنان خود، راستان بيني
  • گهر جويند غواصان فطرت در ته دريا
    تو در فکر همين دايم که از دريا کران بيني
  • برا از پرده صورت ، قدم در راه معني زن
    که در هر منزلي سري ز اسرار نهان بيني
  • نه ترا عقد زفاف است در اين پرده ضرور
    نه مرا صبر و سکون داده در اين دير خداي
  • در روضه چو با اين دهن تلخ بخندم
    بس غوطه که در زهر دهم باغ ارم را
  • درس معني در کهن اوراق کس در کام نيست
    ديده بگشا کين رقم برهر درو ديوار هست
  • جان ز شرم بي کسي داخل نمي شد در بدن
    در حريم سينه کز اول غمت جا کرده بود
  • اگر در عشق صد طوفان شود مستغني از نوحم
    وگر در عافيت بادي وزد غمخوار مي بايد
  • دل گم گشته ام گويا دگر در سينه باز آيد
    که چون صفهاي مورم درد وغم در پيش ميگردد
  • که دست در خم مي زد که خون ما جوشيد
    که بر فروخت که در چشم ما حيا جوشيد
  • اين تفاوت هست در مشرب نه در تأثير عشق
    ورنه يک مي نشأه نتواند که ديگر گون دهد
  • تا نيابي رهبري گام طلب در ره منه
    کز در دير مغان تا کعبه يک گامست وبس