167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان ناصر خسرو

  • دين ز فعل بد نماند پاک جز در پاک دل
    شير پاکيزه کجا باشد در آلوده لگن؟
  • در اين ايوان بسي گشتي و خلقان شد تنت واخر
    نبينم با تو چيزي من همي جز باد در انبان
  • سخن را جامه معني باشد، اي عريان سخن خواجه،
    تو در خزي و در ديبا چرا گوئي سخن عريان؟
  • کاني است در اين گوي پر از گوهر و دانه
    زين چشم بر اين گوهر مانده است در اين کان
  • مرغ است همان طوطي و هم جغد وليکن
    اين از در قصر آمد و آن از در ويران
  • دانه مراين را به خوشه ها در خانه است
    بيخ مر آن را به زير خاک در آهون
  • اي رفته چهل سال به تن در ره دنيا،
    گمراه چرا شد دل هشيار تو در دين؟
  • پيري اگر تو درون شوي ز در شهر
    سخت کند بر تو در به تنبه و فانه
  • من به يمگان خوار و زار و بي نوا کي ماندمي
    گرنه کار دين چنين در شور و در غوغاستي؟
  • همه احوال دنيائي چنان ماهي است در دريا
    به دريا در تو را ملکي نباشد ماهي، اي غازي
  • چرا در جستن دانش نگيرد آزت، اي نادان،
    اگر در جستن چيزي که آنت نيست با آزي؟
  • چو در تاريک چه يوسف منور مشتري در شب
    درو زهره بمانده زرد و حيران چون زليخائي
  • سايه توست اين جهان دايم دوان در پيش تو
    در نيابد سايه را کس، بر پيش تا کي دوي؟
  • روز خيبر چونکه بوبکر و عمر آن در نکند
    تا علي کند آن قوي در زان حصار، اي ناصبي؟
  • تو را به حجر گکي تنگ در ببست حکيم
    نه بند در تو چنين از چه شادمان شده اي؟
  • خسرو و شيرين نظامي

  • لب و دندانش از آن در سنگ زد چنگ
    که دارد لعل و گوهر جاي در سنگ
  • ز دل کوري به کار دل فرو ماند
    در آن محنت چو خر در گل فرو ماند
  • دل آن به کو بدان کس وا نبيند
    که در سگ بيند و در ما نه بيند
  • شکر برداشت شمع و در شد از در
    که خوش باشد به يک جا شمع و شکر
  • نه کس با من شبي در پرده خفته است
    نه درم را کسي در دور سفته است
  • شرف نامه نظامي

  • ز لعل و ز در گردن و گوش پر
    لب از لعل کاني و دندان ز در
  • ديوان وحشي بافقي

  • ببين وحشي که در خوناب حسرت ماند پا در گل
    کسي کو بگذراندي تشنه از آب بقا خود را
  • گر به بدنامي کشد کارم در آخر دور نيست
    من که نشنيدم در اول پند نيک انديش را
  • دورم از خاک در يار و ، به مردن نزديک
    چون کنم چاره من چيست در اين باب امشب
  • دوش در مجلس به بوي زلف او آهي زدم
    آتشي افتاد در مجمر که دود از عود خاست
  • در عشق اگر باديه اي چند کني طي
    بيني که در اين ره چه نشيب و چه فراز است
  • اگر چه خوش نبود در نظر غبار ولي
    گر از خط تو بود در نظر غبار خوش است
  • آمدم تا روبم و در چشم نوميدي زنم
    گرد حرماني که بر رويم در اين مدت نشست
  • عياذباله از روزي که عشقم در جنون آرد
    سر زنجير گيرد و ز در عقلم درون آرد
  • يک شمه کار در فن ناز و کرشمه نيست
    کز يک نگاه چشم تو در کار من نکرد
  • خوش آن کو غنچه سان با گلعذاري همنشين باشد
    صراحي در بغل جام ميش در آستين باشد
  • دوشم از آغاز شب جا ، بر در جانانه بود
    تا به روزم چشم بر بام و در آن خانه بود
  • من چرا در عشق انديشم ز سنگ طعن غير
    آنکه مجنون بود اينش در جهان سرکوب بود
  • تودر گلو فشاري خصمي و جان او
    در بند فرجه ايست که از تن به در زند
  • هوس دارم دگر در عشق آن شب زنده داري ها
    که در هر گوشه اي افسانه سوداي من باشد
  • از دل برآيد شعله اي کاتش به عالم در زند
    هر گه که در خاطر مرا آن جامه گلگون بگذرد
  • وحشي که شد گوهرفشان در وصف عقد گوهرش
    نبود عجب کز نظم او از در مکنون بگذرد
  • در بوستان حسن تو گل بر سر گلست
    در بسته بوده اي و گلش را نچيده اند
  • پي وصلش نخواهم زود ياري در ميان افتد
    که شوق افزون شود چون روزگاري در ميان افتد
  • مي کند بي نوگلي خونابه دل در کنار
    در چمن وحشي چنين دامن پر از گل مي کند
  • به گلخن گر روم از رشک گلخن تاب در بندند
    به روي ناکسي چون من در بستان که بگشايد
  • گلشن در هم شکفت آن بي مروت بين که مي خواهد
    چنين فصلي در بستان به روي دوستان بندد
  • رهي در پيشم افتادست و بيم رهزني در پي
    که چون بر کارواني تاخت اول دست جان بندد
  • روزها شد تا کسم پيرامن اين در نديد
    تا تو گفتي دور شو زين در کسم ديگر نديد
  • يک وعده خواهم از تو که گردم در انتظار
    حاکم تويي در آمدن دير و زود خويش
  • دل باز رست از تو ،ز بند زمانه هم
    در هم شکست بند و در بند خانه هم
  • درين مدت اگر اوقات من صرف ملک مي شد
    باو در بزمگاه عيش مي در جام مي کردم
  • گر خواهيم در بند غم پاي وفا در سلسله
    کردم ميان خاک و خون زنجير فرسايي کنم
  • به که وحشي را در اين سودا نيازاريم دل
    بيش از اينش در جراحت نوک نشتر نشکنيم
  • زين در نتوان رفت و در آن کو نتوان بود
    درمانده ام و چاره اين باب ندارم