167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • در پيش چنين خنده، جانست و جهان، بنده
    صد جان و جهان نو ، در مي رسد از هر سو
  • گر در جفا رود ره وگر در وفا رود
    جان توست، جان تو از تو کجا رود؟!
  • در سايه آن لطف تو، آخر گشايم قلف تو
    در سر نشسته الف تو، زان طره آويخته
  • جان در پي تو مي دود وندر جهانت مي جود
    صد گنج آخر کي شود؟ در کاغذي درپيخته
  • زان روي همچون ماه تو، شاهان چشم در راه تو
    در عين لشکرگاه تو، شاه وسپه رقصان شده
  • دو صد مفتي در آن عقلش، همي غلطد در آن نقلش
    ز بستان يکي بقلش، زهي بستان و بستاني
  • اي جان و اي جهان جهان بين و آن دگر
    و اي گردشي نهاده تو در شمس و در قمر
  • از بسکه همي خوريم مي بر سر مي
    ما در سر مي شديم و مي در سر ما
  • در جاي تو جا نيست بجز آن جان را
    در کوه تو کانيست بجو آن کان را
  • او پاک شده است و خام ار در حرم است
    در کيسه بدان رود که نقد درم است
  • پس بر به جهاني که چو خون در رگ ماست
    خون چون خسبد خاصه که خون در رگ ماست
  • هر زر که در او مهر الست است و بلي
    در هر کاني که هست آن زر زر ماست
  • در دل چو خيال خوش نشست و برخاست
    ني ني که ز دل نرفت هم در دل ما است
  • در بندم از آن دو زلف بند اندر بند
    در ناله ام از لبان قند اندر قند
  • من در طلب آب و نگارم چون باد
    کار من و بار من که دارد در عشق
  • آن به که نهان شويم از ديده خلق
    چون آب در آهن و چو آتش در سنگ
  • اين خيره در آن و آن در اين يارب چيست
    جمله ز تواند بي دل و بي جگران
  • بيرون ز تو نيست هرچه در عالم هست
    در خود به طلب هر آنچه خواهي که توئي
  • ديوان ناصر خسرو

  • در خاک چه زر ماند و چه سنگ و، تو را گور
    چه زير کريجي و چه در خانه خضرا
  • تو اسرار الهي را کجا داني؟ که تا در تو
    بود ابليس با آدم کشيده تيغ در هيجا
  • در هزيمت چون زني بوق ار بجايستت خرد؟
    ور نه اي مجنون چرا مي پاي کوبي در سرب؟
  • من به يمگان در نهانم، علم من پيدا، چنانک
    فعل نفس رستني پيداست او در بيخ و حب
  • بيد مانند ترنج است ز ديدار به برگ
    نيست در برگ سخن بلکه سخن در ثمر است
  • و گرت رغبت باشد که در آئي زين در
    بشنو از من سخني کاين سخني مختصر است
  • تو را محل خداي است در سخن که همي
    به تو وجود پذيرد سخن که در عدم است
  • چون هميشه چون زنان در زينت دنيا چخي
    گرت چون مردان همي در کار دين بايد چخيد؟
  • صورت علمي تو را خود بايد الفغدن به جهد
    در تو ايزد نافريند آنچه در کس نافريد
  • جز که در خورد خرد صحبت ندارند از بنه
    بر همين قانون که در عالم همي ارکان کنند
  • چشمهاي عالمند اينها که چون در خاک خشک
    بنگرند او را همي پر در و پر مرجان کنند
  • مر تو را در حصن آل مصطفي بايد شدن
    تا ز علم جد خود بر سرت در افشان کنند
  • علي و عترت اوي است مر آن را در
    خنک آن کس که در اين ساخته دار آيد
  • هميشه ناخوش و بي برگ و بي نوا باشد
    کسي که مسکن در خانه دو در دارد
  • اندر جهان نيند هم ايشان و هم جهان
    در ما نيند و در تن ما روح پرورند
  • گويند هر دو هر دو جهانند، از اين قبل
    در هفت کشورند و نه در هفت کشورند
  • وين از صفت بود که نگنجند در جهان
    وانگاه در تن و سر ما هر دو مضمرند
  • مرد را سوداي دانش در دل و در سر شود
    چونش ننگ و عار ناداني به دل صفرا کند
  • چون خر به سبزه رفته به نوروز و، در خزان
    در زير رز خزان شده با کوزه عصير
  • معني به خاطرم در و الفاظ در دهان
    همچون قلم به دست من اندر شده است اسير
  • وانگاه در اين حصن تو را حجر گکي داد
    آراسته و ساخته به اندازه و در خور
  • هر گه که تو را بايد در حجر گک خويش
    يک نعمت از اين حصن درون خوان ز يکي در
  • چندان که سوي تن تو سه در باز گشادي
    بگشاي سوي جانت دو در منظر و مخبر
  • بنگر که همي بري راهي که درو نيست
    آسايش را روي نه در خواب و نه در خور
  • غاري است مر او را عجبي بادرو در بند
    خفتنش نباشد همه الا که در آن غار
  • مانند و جگر گوشه جد و پدر خويش
    در صدر چو پيغمبر و در حرب چو حيدر
  • مال در گنج شهان يابي و، در خاطر من
    هر چه يک مال خطير است دگر مال حقير
  • نه اندر صورت خوب است زيب مرد و نيکوئي
    وليکن در خوي خوب است خوبي ي مرد و در دانش
  • از بهر جفا سوي تو آمد، به در خويش
    مگذار و ز در زود بران گر بتوانيش
  • در حکمت و علم است جمال تن مردم
    نه در حشم و اسپ و جمال است جمالش
  • آن را نبرم مال همي ظن که خداوند
    در سنگ نهاده است و در اين خاک و رمالش
  • جز که در طاعت و در علم نبوده است نجات
    رستن از بند خداوند نه کاري است سليم