167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • درآمد ترک در خرگه چه جاي ترک قرص مه
    کي ديده است اي مسلمانان مه گردون در اين پستي
  • زمين و آسمان پيشش دو که برگ است پنداري
    که در جسم از زمينستي و در عمر از زمانستي
  • وگر جبار بربستي شکسته ساق و دستش را
    نه در جبر و قدر بودي نه در خوف و رجايستي
  • کر و فر قلم باشد به قدر حرمت کاتب
    اگر در دست سلطاني اگر در کف سالاري
  • گهي در صورت آبي بيايي جان دهي گل را
    گهي در صورت بادي به هر شاخي درآويزي
  • اگر بالاي که باشم چو رهبان عشق تو جويم
    وگر در قعر درياام در آن دريا اغا پوسي
  • چو دررفتي در آن مخزن منزه از در و روزن
    چو عيسي سوزنت گردد حجب چون گنج قاروني
  • در آن گلزار روي او عجب مي ماندم روزي
    که خاري اندر اين عالم کند در عهد او خاري
  • الا اي طوق وصل او که در گردن همي زيبي
    چو قمري ناله مي دارم که در گردن نمي آيي
  • همه جان ها شده لرزان در اين مکمن گه هجران
    براي امن اين جان ها در اين مکمن نمي آيي
  • بيا اي مونس روزم نگفتم دوش در گوشت
    که عشرت در کمي خندد تو کم زن تا بيفزايي
  • اي جان سوي جانان رو در حلقه مردان رو
    در روضه و بستان رو کز هستي خود جستي
  • نوري که بدو پرد جان از قفص قالب
    در تو نظري کرد او در نور نظر رفتي
  • رفتي تو از اين پستي در شادي و در مستي
    آن سوي زبردستي گر زير و زبر رفتي
  • هان اي سخن روشن درتاب در اين روزن
    کز گوش گذر کردي در عقل و بصر رفتي
  • حبيب است در او پنهان کان نايد در دندان
    ني تري و ني خشکي ني گرمي و ني سردي
  • نور قمري در شب قند و شکري در لب
    يا رب چه کسي يا رب اعجوبه رباني
  • اين بوي که از زلف آن ترک خطا آمد
    در مشک تتاري ني در عنبر و لادن ني
  • در وقت جفا دل را صد تاج و کمر بخشي
    در وقت جفا ايني تا وقت وفا چوني
  • در مؤمن و در کافر بنگر تو به چشم سر
    جز نعره يا رب ني جز ناله يا حي ني
  • ماييم در اين خلوت غرقه شده در رحمت
    دستي صنما دستي مي زن که از اين دستي
  • گفتي که تو را يارا در غار نمي بينم
    آن يار در آن غار است تو غار دگر رفتي
  • گه غصه و گه شادي دور است ز آزادي
    اي سرد کسي کو ماند در گرمي و در سردي
  • در عشق نشسته تن در عشرت تا گردن
    تو روي ترش با من اي خواجه چرا داري
  • در سوخته جان زن از آهن و از سنگش
    در پيه دو ديده خود بر آب بزن ناري
  • گفتم که در اين زندان چون يافتمت اي جان
    در بي نمکي چون ره بردم به نمکساري
  • بس تازه و بس سبزي بس شاهد و بس نغزي
    چون عقل در اين مغزي چون حلقه در اين گوشي
  • در هر ره و هر پيشه در لشکر انديشه
    هر چستي و هر سستي آيد ز کمين يا ني
  • از در اگرم راني آيم ز ره روزن
    چون ذره به زير آيم در رقص ز بالايي
  • مست آنچ کند در مي از مي بود آن به روي
    در آب نمايد او ليک او است ز بالايي
  • در عين نظر بنشين چون مردمک ديده
    در خويش بجو اي دل آن چيز که مي جويي
  • در سيل کسي خانه کند از گل و از خاک
    در دام کسي دانه خورد هيچ شنيدي
  • اي سيل در اين راه تو بالا و نشيب است
    تلوين برود از تو چو در بحر رسيدي
  • بر تو زند آن گل که به گلزار بکشتي
    در تو خلد آن خار که در يار خليدي
  • گنجي تو عجب نيست که در توده خاکي
    ماهي تو عجب نيست که در گرد و غباري
  • کاين طرف هر چند سوزي در شرار عشق خويش
    ليک هم مطلق نه اي زيرا که در غوغاستي
  • بنگر اندر من که خود را در بلا افکنده ام
    از حلاوت ها که ديدم در فناي بيخودي
  • و آنک مي گويد تويي زين گفت ترسان مي شود
    در ميان جان او در پرده ترسان تويي
  • دست در طاعت زنيم و چشم در ايمان نهيم
    بر اميد آنک بنمايي که خود ايمان تويي
  • پيش باغش باغ عالم نقش گرمابه ست و بس
    ني در او ميوه بقايي ني در او شاخ تري
  • گر ضمير هر خسي ما را نخستي در جهان
    در سر و دل ها روان مانند سودا بودمي
  • پير گشتم در جمال و فر آن پير لطيف
    من چو پروانه در او او را به من پروانه اي
  • بود در بحر حقايق موج ها در موج ها
    بر سر آن بحر جان مي باختي مي باختي
  • در ره معشوق جان گر پا و پر کار آمدي
    ذره ذره در طريقش باپر و باپاستي
  • ماهتاب ار چه جهان گيرد تو در تبريز باش
    در شعاع شمس دين زيرا که مرغ چاشتي
  • اي که جان ها خاک پايت صورت انديش آمدي
    دست بر در نه درآ در خانه خويش آمدي
  • آب خلقان رفت جمله در هواي آب و نان
    يوسفا در قحط عالم آب و نان ديگري
  • در چنين شمعي نمي بيني که از سلطان عشق
    دم به دم در مي رسد پروانه ديوانگي
  • نه در ابروي تو چيني نه در آن خوي تو کيني
    به عدو گويد لطفت که بنيني و بناتي
  • همه در بخت شکفته همه با لطف تو خفته
    همه در وصل بگفته که خدايا تو کجايي