167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • آن دهد حقشان که لا عين رات
    که نگنجد در زبان و در لغت
  • چغز جان در آب خواب بيهشي
    رسته از موش تن آيد در خوشي
  • هر کراهت در دل مرد بهي
    چون در آيد از فني نبود تهي
  • در گذشت از وي نشاني آن چنان
    که قضا در فلسفه بود آن زمان
  • اي عزيز مصر و در پيمان درست
    يوسف مظلوم در زندان تست
  • تا بگويد با حريفان در سمر
    کو چه دارد در جبلت از هنر
  • گفت يک خاصيتم در بيني است
    کار من در خاکها بوبيني است
  • در زمين حق را و در چرخ سمي
    نيست پنهان تر ز روح آدمي
  • منظر حق دل بود در دو سرا
    که نظر در شاهد آيد شاه را
  • من نکردم لا ابالي در روش
    تو مکن هم لاابالي در خلش
  • اهبطوا افکند جان را در بدن
    تا به گل پنهان بود در عدن
  • بود جنسيت در ادريس از نجوم
    هشت سال او با زحل بد در قدوم
  • در مشارق در مغارب يار او
    هم حديث و محرم آثار او
  • آن نظر که کرد حق در وي نهان
    چون نهد در تو تو گردي جنس آن
  • يوسف و موسي ز حق بردند نور
    در رخ و رخسار و در ذات الصدور
  • از برون دان آنچ در چاهت نمود
    ورنه آن شيري که در چه شد فرود
  • اي فقيران را عشيره و والدين
    در خراج و خرج و در ايفاء دين
  • تو حياتي مي دهي در هر نفس
    کز نفيسي مي نگنجد در نفس
  • مرد خفته روح او چون آفتاب
    در فلک تابان و تن در جامه خواب
  • در اميري او غريب و محتبس
    در صفات فقر وخلت ملتبس
  • آن يکي در کنج مسجد مست و شاد
    وآن دگر در باغ ترش و بي مراد
  • در عماد الملک اين انديشه ها
    گشته جوشان چون اسد در بيشه ها
  • در دل خوارمشه اين دم کار کرد
    اسپ را در منظر شه خوار کرد
  • روح را در غيب خود اشکنجه هاست
    ليک تا نجهي شکنجه در خفاست
  • آنک در چه زاد و در آب سياه
    او چه داند لطف دشت و رنج چاه