نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.
ديوان شمس
اي سر، بنه سر بر زمين، گر آسمان مي بايدت
وي پاي، کم رو
در
وحل، گر سوي صحرا مي کشي
ميدان فراخست اي پسر، تو گوشه اي ما گوشه اي
همچون ملخ
در
کشت شه، تو خوشه اي ما خوشه اي
ديوان ناصر خسرو
ز عمر بهره همين است مر مرا که به شعر
به رشته مي کنم اين زر و
در
و مرجان را
اگر چه بي عدد اشيا همي بيني
در
اين عالم
ز خاک و باد و آب و آتش و کاني و از دريا
آن سر که به زير کله و از بر تخت است
در
مرتبه دور است از آن سر که به دار است
علم خورد و برد و کردن
در
خور گاو و خر است
سوي دانا اين چنين بيهوده ها را بار نيست
مرا با جان روشن
در
دل صافي يکي شد دين
چو جان با دين يکي شد کس مر او را نيز نربايد
جفا و جور و حسد را به طبع
در
دل خويش
نفور و زشت و بد و سرد و خام بايد کرد
نه چشم دارد
در
دل نه گوش، بل چو ستور
ز بهر خواب و خورش چشم و گوش و سر دارد
فلک مر خاک را، اي خاک خور،
در
ميوه و دانه
ز بهر تو به شور و چرب و شيرين مي بياچارد
تو را زهر است خاک و دشمني داري به معده
در
که گر خاکش دهي ور ني همي کارت به جان آرد
اصل نفع و ضر و مايه ي خوب و زشت و خير و شر
نيست سوي مرد دانا
در
دو عالم جز بشر
تن به جر گيرد همي مر جانت را
در
جر کشد
جان به جر اندر بماند چونش گيرد تن به جر
که جز تو نيز خواهد بود مهمانان مر ايزد را
که مي خواند
در
اين خوان شان ازو افلاک و دورانش
شرف
در
علم و فضل است اي پسر، عالم شو و فاضل
تو علم آور نسب، ماور چو بي علمان سوي بلعم
گر بر آرندم از اين چاه چه باک است که من
شست و دو سال برآمد که
در
اين ژرف گوم
شعر حجت را بخوان، اي هوشيار، و ياد گير
شعر او
در
دل تو را شهد است و اندر لب لبن
اگر چون خر به خور مشغولي و طاعت نمي داري
قبا بفگن که
در
خور تر تو را از صد قبا پالان
از گلاب و مشک سازي خشت او را آب و خاک
در
ز عود و، فرش او رومي و بوقلمون کني
خزينه ي راز يزدان اينکه فرقان است ازان خوار است
به سوي تو که تو با ديو حيلت ساز
در
رازي
گر انبازي به دين اندر ز حيلت گر جدا گردي
وگر نه مر مرا با تو به دين
در
نيست انبازي
در
ميان خز و بز مر خاک را پنهان که کرد
جز تو؟ از خاکي سرشته و خفته بر خز و بزي
چشم تو خورشيد و قمر گنج تو پر
در
و گهر
جود تو هنگام سحر هم بر خضر هم بر شجر
ديوان وحشي بافقي
نه دستي داشتم بر سر، نه پايي داشتم
در
گل
به دست خويش کردم اينچنين بي دست و پا خود را
باده گر بر خاک ريزي به که
در
جام رقيب
مي خورد با او کسي حيف از تو و حيف از شراب
صفحه قبل
1
...
6554
6555
6556
6557
6558
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن