نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان شمس
در
آن دريا که خون است آن ز خشک و تر برون است آن
بيا بنما که چون است آن که حوت موج آشامي
قدح
در
کار شيران کن ز زرشان چشم سيران کن
به جامي عقل ويران کن که عقل آن جا بود خامي
تو را ديوانه کرده ست او قرار جانت برده ست او
غم جان تو خورده ست او چرا
در
جانش ننشاني
چه لاله است و گل و ريحان از آن خون رسته
در
بستان
ببيني و بشويد جان دو دست خود به صابوني
بگفتا جان ربايم من قدم بر عرش سايم من
به آب و گل کم آيم من مگر
در
وقت و هر حيني
به پيش شاه خوش مي دو گهي بالا و گه
در
گو
از او ضربت ز تو خدمت که او چوگان و تو گويي
درون خود طلب آن را نه پيش و پس نه بر گردون
نمي بيني که اندر خواب تو
در
باغ و گلزاري
چه نقد پاک مي داني تو خود را وين نمي بيني
که اندر دست خود ماندي و
در
مخزن نمي آيي
اين طرفه که از يک خم هر يک ز ميي مستند
اين طرفه که از يک گل
در
هر قدمي خاري
تا ماه نهم صبر کن اي دل تو
در
اين خون
آن مه تويي اي شاه که شمس الحق و ديني
شب چو چتر و مه چو سلطان مي دود
در
زير چتر
وز تو تخت و تاج ما و چتر ما شاد آمدي
چون تو
در
بلخي روان شو سوي بغداد اي پدر
تا به هر دم دورتر باشي ز مرو و از هري
در
حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل
دل و دست چون تو بردي بده اي خدا اماني
تو چه داني اين ابا را که ز مطبخ دماغ است
که خدا کند
در
آن جا شب و روز کدخدايي
که
در
آن زمان سري تو که تو خويش دنب داني
چو تو را سري هوس شد تو يقين بدانک دنبي
و اگر گرفته جاني که نه روزن است و ني
در
چو عرق ز تن برون رو که جز اين گذر نداري
کاين زمانه چو تن است و تو
در
او چون جاني
جان بود تن نبود تن چو تو جان جان تني
چون مو شده ست آن مه
در
خنده است و قهقه
چت کم شود که گه گه از خوي ماه رندي
اي آن که مر مرا تو به از جان و ديده اي
در
جان من هر آنچ نديدم تو ديده اي
نور رخ شه نور رخ شه حسرت صد مه رهزن صد ره
صبح سعادت صبح سعادت درج شده
در
شام حبيبي
عام شده ست اين عام شده ست اين نظم سخن ها ليک تو اين بين
اي شده قربان اي شده قربان خاص جهان
در
عام حبيبي
به تو نالم تو گوييم که تو را دور کرده ام
که ببينم
در
اين هوا که تو ذره چه مي کني
از دسا ما يا مي برد يا رخت
در
لاشي برد
از عشق ما جان کي برد گر مصطبه گر معبده
بيا اي عشق بي صورت، چه صورتهاي خوش داري
که من دنگم
در
آن رنگي، که ني سرخست و نه زردي
چه فضل و علم گرد آرم؟ چو رو
در
عشق او آرم
به بصره چو کشم خرما؟! به کرمان چون برم زيره
صفحه قبل
1
...
6553
6554
6555
6556
6557
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن