167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • در آن دريا که خون است آن ز خشک و تر برون است آن
    بيا بنما که چون است آن که حوت موج آشامي
  • قدح در کار شيران کن ز زرشان چشم سيران کن
    به جامي عقل ويران کن که عقل آن جا بود خامي
  • تو را ديوانه کرده ست او قرار جانت برده ست او
    غم جان تو خورده ست او چرا در جانش ننشاني
  • چه لاله است و گل و ريحان از آن خون رسته در بستان
    ببيني و بشويد جان دو دست خود به صابوني
  • بگفتا جان ربايم من قدم بر عرش سايم من
    به آب و گل کم آيم من مگر در وقت و هر حيني
  • به پيش شاه خوش مي دو گهي بالا و گه در گو
    از او ضربت ز تو خدمت که او چوگان و تو گويي
  • درون خود طلب آن را نه پيش و پس نه بر گردون
    نمي بيني که اندر خواب تو در باغ و گلزاري
  • چه نقد پاک مي داني تو خود را وين نمي بيني
    که اندر دست خود ماندي و در مخزن نمي آيي
  • اين طرفه که از يک خم هر يک ز ميي مستند
    اين طرفه که از يک گل در هر قدمي خاري
  • تا ماه نهم صبر کن اي دل تو در اين خون
    آن مه تويي اي شاه که شمس الحق و ديني
  • شب چو چتر و مه چو سلطان مي دود در زير چتر
    وز تو تخت و تاج ما و چتر ما شاد آمدي
  • چون تو در بلخي روان شو سوي بغداد اي پدر
    تا به هر دم دورتر باشي ز مرو و از هري
  • در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل
    دل و دست چون تو بردي بده اي خدا اماني
  • تو چه داني اين ابا را که ز مطبخ دماغ است
    که خدا کند در آن جا شب و روز کدخدايي
  • که در آن زمان سري تو که تو خويش دنب داني
    چو تو را سري هوس شد تو يقين بدانک دنبي
  • و اگر گرفته جاني که نه روزن است و ني در
    چو عرق ز تن برون رو که جز اين گذر نداري
  • کاين زمانه چو تن است و تو در او چون جاني
    جان بود تن نبود تن چو تو جان جان تني
  • چون مو شده ست آن مه در خنده است و قهقه
    چت کم شود که گه گه از خوي ماه رندي
  • اي آن که مر مرا تو به از جان و ديده اي
    در جان من هر آنچ نديدم تو ديده اي
  • نور رخ شه نور رخ شه حسرت صد مه رهزن صد ره
    صبح سعادت صبح سعادت درج شده در شام حبيبي
  • عام شده ست اين عام شده ست اين نظم سخن ها ليک تو اين بين
    اي شده قربان اي شده قربان خاص جهان در عام حبيبي
  • به تو نالم تو گوييم که تو را دور کرده ام
    که ببينم در اين هوا که تو ذره چه مي کني
  • از دسا ما يا مي برد يا رخت در لاشي برد
    از عشق ما جان کي برد گر مصطبه گر معبده
  • بيا اي عشق بي صورت، چه صورتهاي خوش داري
    که من دنگم در آن رنگي، که ني سرخست و نه زردي
  • چه فضل و علم گرد آرم؟ چو رو در عشق او آرم
    به بصره چو کشم خرما؟! به کرمان چون برم زيره