167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • اي صد درج خوشتر ز جان وصف تو نايد در زبان
    الا که صوفي گويد آن پيش آر آن را ساعتي
  • اي از مي جان بي خبر تا چند لافي از هنر
    افکن تو در قعر سقر آن دام نان را ساعتي
  • از جاي در بي جا روي وز خويشتن تنها روي
    بي مرکب و بي پا روي چون آب اندر جو شوي
  • انهار باده سو به سو در هر چمن پنجاه جو
    بر سنگ زن بشکن سبو بر رغم هر خشم آره اي
  • پا را ز کفش ديگري هر لحظه تنگي و شري
    وز کفش خود شد خوشتري پا را در آن جا راحتي
  • جاني که او را هست آن محبوس از آن شد در جهان
    چون نيست او را اين زمان از بهر آن دم طاقتي
  • خمخانه مردان دل است وز وي چه مستي حاصل است
    طفلي و پايت در گل است پس صبر کن تا غايتي
  • در دل خيالش زان بود تا تو به هر سو ننگري
    و آن لطف بي حد زان کند تا هيچ از حد نگذري
  • اي تو فرورفته به خود گاه از آن گور و لحد
    غافل از اين لحظه که تو در لحد بود خودي
  • اين همه آب و روغن است آنچ در اين دل من است
    آه چه جاي گفتن است آه ز عشق پروري
  • گر چه غمت به خون من چابک و تيز مي رود
    هست اميد جان که تو در غم دل شکن رسي
  • جام تو را چو دل بود در سر و سينه شعله اي
    مست تو را چه کم بود تجربه يا کفايتي
  • نداي ارجعي بشنو به آب زندگي بگرو
    درآ در آب و خوش مي رو به آب و گل چه مي پايي
  • دهان عشق مي خندد که نامش ترک گفتم من
    خود اين او مي دمد در ما که ما ناييم و او نايي
  • بر اين صورت چه مي چفسي ز بي معني چه مي ترسي
    چو گوهر در بغل داري ز بدگوهر چه انديشي
  • در آب و گل بنه پايي که جان آب است و تن چون گل
    جدا کن آب را از گل چو کاه از دانه اي ساقي
  • ز آب و گل بود اين جا عمارت هاي کاشانه
    خلل از آب و گل باشد در اين کاشانه اي ساقي
  • نبود آن شهر جز سودا بني آدم در او شيدا
    برست از دي و از فردا چو شد بيدار از خوابي
  • خمش کن اي دل دريا از اين جوش و کف اندازي
    زهي طرفه که دريايي چو ماهي چون در اين شستي
  • ز تن تا جان بسي راه است و در تن مي نماند جان
    چنين دان جان عالم را کز او عالم جوانستي
  • در احسان سابق است آن شه به وعده صادق است آن شه
    اگر نه خالق است آن شه تو را از خلق نربودي
  • اگر او را قلم خوانم و اگر او را علم خوانم
    در او هوش است و بي هوشي زهي بي هوش هشياري
  • بر اين صورت چه مي چفسي ز بي معني چه مي ترسي
    چو گوهر در بغل داري ز بي گوهر چه غم داري
  • نداني سر اين را تو که علم و عقل تو پرده است
    برون غار و تو شادان که خود در عين آن غاري
  • چه در بحث اصولي تو چه دربند فصولي تو
    چه جنس و نوع مي جويي کز اين نوعي و زين جنسي