نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان شمس
اي صد درج خوشتر ز جان وصف تو نايد
در
زبان
الا که صوفي گويد آن پيش آر آن را ساعتي
اي از مي جان بي خبر تا چند لافي از هنر
افکن تو
در
قعر سقر آن دام نان را ساعتي
از جاي
در
بي جا روي وز خويشتن تنها روي
بي مرکب و بي پا روي چون آب اندر جو شوي
انهار باده سو به سو
در
هر چمن پنجاه جو
بر سنگ زن بشکن سبو بر رغم هر خشم آره اي
پا را ز کفش ديگري هر لحظه تنگي و شري
وز کفش خود شد خوشتري پا را
در
آن جا راحتي
جاني که او را هست آن محبوس از آن شد
در
جهان
چون نيست او را اين زمان از بهر آن دم طاقتي
خمخانه مردان دل است وز وي چه مستي حاصل است
طفلي و پايت
در
گل است پس صبر کن تا غايتي
در
دل خيالش زان بود تا تو به هر سو ننگري
و آن لطف بي حد زان کند تا هيچ از حد نگذري
اي تو فرورفته به خود گاه از آن گور و لحد
غافل از اين لحظه که تو
در
لحد بود خودي
اين همه آب و روغن است آنچ
در
اين دل من است
آه چه جاي گفتن است آه ز عشق پروري
گر چه غمت به خون من چابک و تيز مي رود
هست اميد جان که تو
در
غم دل شکن رسي
جام تو را چو دل بود
در
سر و سينه شعله اي
مست تو را چه کم بود تجربه يا کفايتي
نداي ارجعي بشنو به آب زندگي بگرو
درآ
در
آب و خوش مي رو به آب و گل چه مي پايي
دهان عشق مي خندد که نامش ترک گفتم من
خود اين او مي دمد
در
ما که ما ناييم و او نايي
بر اين صورت چه مي چفسي ز بي معني چه مي ترسي
چو گوهر
در
بغل داري ز بدگوهر چه انديشي
در
آب و گل بنه پايي که جان آب است و تن چون گل
جدا کن آب را از گل چو کاه از دانه اي ساقي
ز آب و گل بود اين جا عمارت هاي کاشانه
خلل از آب و گل باشد
در
اين کاشانه اي ساقي
نبود آن شهر جز سودا بني آدم
در
او شيدا
برست از دي و از فردا چو شد بيدار از خوابي
خمش کن اي دل دريا از اين جوش و کف اندازي
زهي طرفه که دريايي چو ماهي چون
در
اين شستي
ز تن تا جان بسي راه است و
در
تن مي نماند جان
چنين دان جان عالم را کز او عالم جوانستي
در
احسان سابق است آن شه به وعده صادق است آن شه
اگر نه خالق است آن شه تو را از خلق نربودي
اگر او را قلم خوانم و اگر او را علم خوانم
در
او هوش است و بي هوشي زهي بي هوش هشياري
بر اين صورت چه مي چفسي ز بي معني چه مي ترسي
چو گوهر
در
بغل داري ز بي گوهر چه غم داري
نداني سر اين را تو که علم و عقل تو پرده است
برون غار و تو شادان که خود
در
عين آن غاري
چه
در
بحث اصولي تو چه دربند فصولي تو
چه جنس و نوع مي جويي کز اين نوعي و زين جنسي
صفحه قبل
1
...
6552
6553
6554
6555
6556
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن