نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان شمس
نه که کودکم که ميلم به مويز و جوز باشد
تو مويز و جوز خود را بستان
در
آن سبد کن
مي
در
و مي دوز تو مي بر و مي سوز تو
خون کن و مي شوي تو خون دلم را به خون
چو خوردي صرف خوش بو را بده ياران مي جو را
رها کن حرص بدخو را مخور مي جز
در
اين ميدان
زهي آبي که صد آتش از او
در
دل زند شعله
يکي لون است و صد الوان شود بر روي از او تابان
اين شب سيه پوش است از آن کز تعزيه دارد نشان
چون بيوه اي جامه سيه
در
خاک رفته شوي او
من دست و پا انداختم وز جست و جو پرداختم
اي مرده جست و جوي من
در
پيش جست و جوي او
اي خوش بيابان که
در
او عشق است تازان سو به سو
جز حق نباشد فوق او جز فقر نبود پست او
نبود چنين مه
در
جهان اي دل همين جا لنگ شو
از جنگ مي ترسانيم گر جنگ شد گو جنگ شو
در
عشق جانان جان بده بي عشق نگشايد گره
اي روح اين جا مست شو وي عقل اين جا دنگ شو
بهر چه لرزي بر گرو
در
کار او جان گو برو
جان شد گرو اي کاشکي گشتي دو صد چندان گرو
کس را نماند از خود خبر بربند
در
بگشا کمر
از دست رفتيم اي پسر رو دست ها از ما بشو
دل دي خراب و مست و خوش هر سو همي افتاد از او
در
گلبنش جان صدزبان چون سوسن آزاد از او
جان صد هزاران گرد او چون انجم او مه
در
ميان
مست و خرامان مي رود چشم بدان کم باد از او
گر چه که بيدادي کند بر عاشقان آن غمزه ها
داده جمال و حسن را
در
هر دو عالم داد از او
عقل از سر گستاخيي پيشش دويد و زخم خورد
چون ديد روح آن زخم را شد
در
ادب استاد از او
صد چو تو و صد چو منش مست شده
در
چمنش
رقص کنان دست زنان بر سر هر طارم از او
عمر تو رفت
در
سفر با بد و نيک و خير و شر
همچو زنان خيره سر حجره به حجره شو به شو
تو خورشيدي و دل
در
چه بتاب از چه به دل گه گه
که مي کاهد چو ماه اي مه به عشق جان فزاي تو
دو دست و پا حني کرده دو صد مکر و مري کرده
جوان پيداست
در
چادر وليکن سخت پير است او
غلط گفتم غلط گفتن
در
اين حالت عجب نبود
که اين دم جام را از مي نمي دانم به جان تو
ز نازي کز تو
در
سر بد تهي کرد از دماغم غم
مرا زنهار از هجرت که بس بي زينهاري تو
هزاران شکر آن شه را که فرزين بند او گشتي
هزاران منت آن مي را که از وي
در
خماري تو
چو سرنايي تو نه چشم از براي انتظار لب
چو آن لب را نمي بيني
در
آن پرده چه زاري تو
واي آن کس کو
در
اين ره بي نشان تو رود
چو نشان من تويي اي بي نشان بي من مرو
خون ما را رنگ خون و فعل مي آمد از آنک
خون ها مي مي شود چون مي رود
در
جام او
صفحه قبل
1
...
6550
6551
6552
6553
6554
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن