167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • نه که کودکم که ميلم به مويز و جوز باشد
    تو مويز و جوز خود را بستان در آن سبد کن
  • مي در و مي دوز تو مي بر و مي سوز تو
    خون کن و مي شوي تو خون دلم را به خون
  • چو خوردي صرف خوش بو را بده ياران مي جو را
    رها کن حرص بدخو را مخور مي جز در اين ميدان
  • زهي آبي که صد آتش از او در دل زند شعله
    يکي لون است و صد الوان شود بر روي از او تابان
  • اين شب سيه پوش است از آن کز تعزيه دارد نشان
    چون بيوه اي جامه سيه در خاک رفته شوي او
  • من دست و پا انداختم وز جست و جو پرداختم
    اي مرده جست و جوي من در پيش جست و جوي او
  • اي خوش بيابان که در او عشق است تازان سو به سو
    جز حق نباشد فوق او جز فقر نبود پست او
  • نبود چنين مه در جهان اي دل همين جا لنگ شو
    از جنگ مي ترسانيم گر جنگ شد گو جنگ شو
  • در عشق جانان جان بده بي عشق نگشايد گره
    اي روح اين جا مست شو وي عقل اين جا دنگ شو
  • بهر چه لرزي بر گرو در کار او جان گو برو
    جان شد گرو اي کاشکي گشتي دو صد چندان گرو
  • کس را نماند از خود خبر بربند در بگشا کمر
    از دست رفتيم اي پسر رو دست ها از ما بشو
  • دل دي خراب و مست و خوش هر سو همي افتاد از او
    در گلبنش جان صدزبان چون سوسن آزاد از او
  • جان صد هزاران گرد او چون انجم او مه در ميان
    مست و خرامان مي رود چشم بدان کم باد از او
  • گر چه که بيدادي کند بر عاشقان آن غمزه ها
    داده جمال و حسن را در هر دو عالم داد از او
  • عقل از سر گستاخيي پيشش دويد و زخم خورد
    چون ديد روح آن زخم را شد در ادب استاد از او
  • صد چو تو و صد چو منش مست شده در چمنش
    رقص کنان دست زنان بر سر هر طارم از او
  • عمر تو رفت در سفر با بد و نيک و خير و شر
    همچو زنان خيره سر حجره به حجره شو به شو
  • تو خورشيدي و دل در چه بتاب از چه به دل گه گه
    که مي کاهد چو ماه اي مه به عشق جان فزاي تو
  • دو دست و پا حني کرده دو صد مکر و مري کرده
    جوان پيداست در چادر وليکن سخت پير است او
  • غلط گفتم غلط گفتن در اين حالت عجب نبود
    که اين دم جام را از مي نمي دانم به جان تو
  • ز نازي کز تو در سر بد تهي کرد از دماغم غم
    مرا زنهار از هجرت که بس بي زينهاري تو
  • هزاران شکر آن شه را که فرزين بند او گشتي
    هزاران منت آن مي را که از وي در خماري تو
  • چو سرنايي تو نه چشم از براي انتظار لب
    چو آن لب را نمي بيني در آن پرده چه زاري تو
  • واي آن کس کو در اين ره بي نشان تو رود
    چو نشان من تويي اي بي نشان بي من مرو
  • خون ما را رنگ خون و فعل مي آمد از آنک
    خون ها مي مي شود چون مي رود در جام او