167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • خلقي ببيني نيم شب جمع آمده کان دزد کو
    او نيز مي پرسد که کو آن دزد او خود در ميان
  • زخم تو در رگ هاي من جان است و جان افزاي من
    شمشير تو بر ناي من حيف است اي شاه جهان
  • تو روز پرنور و لهب ما در پي تو همچو شب
    هر جا که منزل مي کني آييم آن جا ني مکن
  • گفت در آب و گل نه اي سايه توست اين طرف
    برد تو را از اين جهان صنعت جان رباي من
  • يار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گل
    تلخ و خمار مي طپم تا به صبوح واي من
  • مي چو خوري بگو به مي بر سر من چه مي زني
    در سر خود نديده اي باده بي خمار من
  • چون نگرم به غير تو اي به دو ديده سير تو
    خاصه که در دو ديده شد نور تو پاسبان من
  • زن آن باشد که رنگ و بو بود او را ره و قبله
    حقيقت نفس اماره ست زن در بنيت انسان
  • خمش کن که زبان دربان شده ست از حرف پيمودن
    چو دل بي حرف مي گويد بود در صدر چون سلطان
  • کسي کو دم زند بي دم مباح او راست غواصي
    کسي کو کم زند در کم رسد او را فزون رفتن
  • حلاوت هاي آن مفضل قرار و صبر برد از دل
    که ديدم غير او تا من سکون يابم در اين مسکن
  • مرا گويد چه مي ترسي که کوبد مر تو را محنت
    که سرمه نور ديده شد چو شد ساييده در هاون
  • که برکنده شوي از فکر چون در گفت مي آيي
    مکن از فکر دل خود را از اين گفت زبان برکن
  • چو اين تبديل ها آمد نه هامون ماند و نه دريا
    چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بي چون
  • چو او را پي کني در دم چو کشتي ره رود بي پا
    ز موج بحر بي پايان نبرد بادبان دين
  • ز مردم آن به کار آيد کي زنده مي شود در تو
    و باقي تن غباري دان که پيدا مي شود از طين
  • لب ببند و خشک آر و هر چه بيني خشک و تر
    در لب و چشمم نگر زان خشک و زين تر ياد کن
  • هر کي انبازي بريد از خويش آن بازي مدان
    در جهان او را چو حق بي مثل و بي انباز بين
  • اين نه بس دل را که دلبر دست در خونش کند
    اين نه بس بت را که باشد چون خليلش بت شکن
  • همچو ناي انبان در اين شب من از آن خالي شدم
    تا خوش و صافي برآيد ناله ها و واي من
  • هر کي در خون خود آيد دست من چه گو درآ
    هر کي او دزدي کند حق است دار و نردبان
  • عشق شمس حق و دين کان گوهر کاني است آن
    در دو عالم جان و دل را دولت معني است آن
  • در شعاع مي بقا بيند ابد پس بعد از آن
    مال چه بود کو ز عين جان خود معطي است آن
  • همه خلق از سر مستي ز طرب سجده کنانش
    بره و گرگ به هم خوش نه حسد در دل و ني کين
  • وگر آن مست نهد سر که ربايد ز تو ساغر
    مده او را تو مرا ده که منم بر در تحسين