167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • اي شمع من بس روشني بس روشني در خانه ام چون روزني چون روزني
    تير بلا چون دررسد چون دررسد هم اسپري هم جوشني هم جوشني
  • صبر مرا برهم زدي برهم زدي عقل مرا رهزن شدي رهزن شدي
    دل را کجا پنهان کنم در دلبري تو بي حدي تو بي حدي
  • هر جا تويي جنت بود جنت بود هر جا روي رحمت بود رحمت بود
    چون سايه ها در چاشتگه فتح و ظفر پيشت دود پيشت دود
  • فضل خدا همراه تو همراه تو امن و امان خرگاه تو خرگاه تو
    بخشايش و حفظ خدا حفظ خدا پيوسته در درگاه تو درگاه تو
  • گل جامه در از دست تو اي چشم نرگس مست تو
    اي شاخ ها آبست تو اي باغ بي پايان من
  • اي بوي تو در آه من وي آه تو همراه من
    بر بوي شاهنشاه من شد رنگ و بو حيران من
  • جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلي جدا
    بي تو چرا باشد چرا اي اصل چار ارکان من
  • هر سو دو صد ببريده سر در بحر خون زان کر و فر
    رقصان و خندان چون شکر ز انا اليه راجعون
  • تن را تو مشتي کاه دان در زير او درياي جان
    گر چه ز بيرون ذره اي صد آفتابي از درون
  • کو صرفه و استيزه ات بر نان و بر نان ريزه ات
    کو طوق و کو آويزه ات اي در شکافي سرنگون
  • کو آن فضولي هاي تو کو آن ملولي هاي تو
    کو آن نغولي هاي تو در فعل و مکر اي ذوفنون
  • اين بانگ ها از پيش و پس بانگ رحيل است و جرس
    هر لحظه اي نفس و نفس سر مي کشد در لامکان
  • در من کسي ديگر بود کاين خشم ها از وي جهد
    گر آب سوزاني کند ز آتش بود اين را بدان
  • دلدار من در باغ دي مي گشت و مي گفت اي چمن
    صد حور خوش داري ولي بنگر يکي داري چو من
  • گفتم که چوني در سفر گفتا که چون باشد قمر
    سيمين بر و زرين کمر چشم و چراغ مرد و زن
  • بس سنگ و بس گوهر شدم بس مؤمن و کافر شدم
    گه پا شدم گه سر شدم در عودت و تکرار من
  • جان گر همي لرزد از او صد لرزه را مي ارزد او
    کو ديده هاي موج جو در قلزم زخار من
  • هر جا يکي گويي بود در حکم چوگان مي دود
    چون گوي شو بي دست و پا هنگام وحداني است اين
  • دلدار من در باغ دي مي گشت و مي گفت اي چمن
    صد حور کش داري ولي بنگر يکي داري چو من
  • خوش مي روي در جان من خوش مي کني درمان من
    اي دين و اي ايمان من اي بحر گوهردار من
  • او فارغ است از کار تو وز گندم و خروار تو
    تا آب هست او مي طپد چون چرخ در اسرار من
  • بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمن
    اي نقش او شمع جهان اي چشم من او را لگن
  • اي کار جان پاک از عبث روزي جان پاک از حدث
    هر لحظه زايد صورتي در شهر جان بي مرد و زن
  • گفتي که جان بخشم تو را ني ني بگو بکشم تو را
    تا زنده اي باشم تو را چون شمع در گردن زدن
  • گل جامه در از دست تو وي چشم نرگس مست تو
    اي شاخه ها آبست تو وي باغ بي پايان من