167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • بازگونه نعل در ره تا رباط
    چشمها را چار کن در احتياط
  • گفت پيغامبر که در بحر هموم
    در دلالت دان تو ياران را نجوم
  • هر کجا آيي تو در جنگي فراز
    بيني آنجا دو عدو در کشف راز
  • در عمارتها سگانند و عقور
    در خرابيهاست گنج عز و نور
  • لابه کردي در نماز و در دعا
    کاي خداوند و نگهبان رعا
  • تا جهان لرزان بود مانند برگ
    در شمال و در سموم بعث و مرگ
  • تو بخوان آن را به خود در خلوتي
    هين مجو در خواندن آن شرکتي
  • عشق را در پيچش خود يار نيست
    محرمش در ده يکي ديار نيست
  • يک دهان نالان شده سوي شما
    هاي هويي در فکنده در هوا
  • آنچ در ره ديد از رنج و ستم
    گرچه در خوردست کوته مي کنم
  • زانک لولاکست بر توقيع او
    جمله در انعام و در توزيع او
  • چونک حق قهري نهد در نان تو
    چون خناق آن نان بگيرد در گلو
  • در زمان بيهشي خود هيچ من
    در زمان هوش اندر پيچ من
  • هم در آب ديده عريان بيستم
    بر در تو چونک ديده نيستم
  • در قفص افتند زاغ و جغد و باز
    جفت شد در حبس پاک و بي نماز
  • در تن خود بنگر اين اجزاي تن
    از کجاها گرد آمد در بدن
  • وآن بيابان سر به سر در ذيل کوه
    پر خلايق شکل موسي در وجوه
  • جمله کفها در دعا افراخته
    نغمه ارني به هم در ساخته
  • آن دو فاضل فضل خود در يافتند
    با ملايک از هنر در بافتند
  • فجفجي در جمله ديوان فتاد
    شورشي در وهم آن سلطان فتاد
  • مشنو اين دفع وي و فرهنگ او
    در نگر در ارتعاش و رنگ او
  • خاصه که در چشم افتد خس ز باد
    چشم افتد در نم و بند و گشاد
  • در روش يمشي مکبا خود چرا
    چون همي شايد شدن در استوا
  • در دل معشوق جمله عاشق است
    در دل عذرا هميشه وامق است
  • در دل عاشق به جز معشوق نيست
    در ميانشان فارق و فاروق نيست