167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • اي خنک آن جان و دل کو رهد از آب و گل
    گر چه در اين آب و گل دستگه کيمياست
  • فتد به پاي تو دولت نهد به پيش تو سر
    که آدمي و پري در ره تو بي سر و پاست
  • چه گوهري تو که کس را به کف بهاي تو نيست
    جهان چه دارد در کف که آن عطاي تو نيست
  • به روضه اي که در او صد هزار گل مي رست
    به جاي ميوه و گل خار و سنگ و هامونست
  • من بر در اين شهر دي بشنيدم از جمع پري
    خانه ش بده بادا که او بر شهر ما عاشق نشد
  • در تيره شب چون مصطفي مي رو طلب مي کن صفا
    کان شه ز معراج شبي بي مثل و بي اشباه شد
  • زين حلقه نجهد گوش ها کو عقل برد از هوش ها
    تا سر نهد بر آسيا چون دانه در پيمانه شد
  • عالم چو سرنايي و او در هر شکافش مي دمد
    هر ناله اي دارد يقين زان دو لب چون قند قند
  • من بس کنم تو چست شو شب بر سر اين بام رو
    خوش غلغلي در شهر زن اي جان به آواز بلند
  • بر ذکر ايشان جان دهم جان را خوش و خندان دهم
    جان چون نخندد چون ز تن در لطف جانان مي رود
  • از جا سوي بي جا شود در لامکان پيدا شود
    هر سو که افتد بعد از اين بر مشک و بر عنبر زند
  • چون مهره اي در دست او گه باده و گه مست او
    اين مهره ات را بشکند والله تمامت مي کند
  • ره رو مگو اين چون بود زيرا ز چون بيرون بود
    کي شير را همدم شوي تا در تو آهويي بود
  • من گويم اي معني بيا چون روح در صورت درآ
    تا خرقه ها و کهنه ها از فر جان ديباه شد
  • جان و جهان چو روي تو در دو جهان کجا بود
    گر تو ستم کني به جان از تو ستم روا بود
  • عشق تو صاف و ساده اي بحر صفت گشاده اي
    چونک در آن همي فتد خار و خسي چه مي شود
  • دل به ميان چو پير دين حلقه تن به گرد او
    شاد تني که پير دل شسته در آن ميان بود
  • اي بت شنگ پرده اي گر تو نه فتنه کرده اي
    هر نفسي چنين حشر بر در ما چه مي کند
  • ور نه که دوش مست او آمد و درشکست او
    پس به نشانه اين کمر بر در ما چه مي کند
  • گر نه جمال حسن او گرد برآرد از عدم
    اين همه گرد شور و شر بر در ما چه مي کند
  • به سرو سبز وحي آمد که تا جانش بود در تن
    ميان بندد به خدمت روز و شب ها اين سمر گويد
  • که را ماند دل آن لحظه که آن جان شرح دل گويد
    که را ماند خبر از خود در آن دم کو خبر گويد
  • نه اول ماند و ني آخر مرا در عشق آن فاخر
    که عاشق همچو ني آمد و عشق او چو نار آمد
  • برو اي خواب خاري زن تو اندر چشم نامحرم
    که حيفست آن که بيگانه در اين شب قد و خد بيند
  • درآ اي جان و غسلي کن در اين درياي بي پايان
    که از يک قطره غسلت هزاران داد و ديد آيد