167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • اي آفتاب اندر نظر تاريک و دلگير و شرر
    آن را که ديد او آن قمر در خوبي و حسن و بها
  • از شه چو ديد او مژده اي آورد در حين سجده اي
    تبريز را از وعده اي کارزد به اين هر دو سرا
  • بينم به شه واصل شده مي از خودي فاصل شده
    وز شاه جان حاصل شده جان ها در او ديوار را
  • جاني که رو اين سو کند با بايزيد او خو کند
    يا در سنايي رو کند يا بو دهد عطار را
  • در عشق ترک کام کن ترک حبوب و دام کن
    مر سنگ را زر نام کن شکر لقب نه بر جفا
  • بي ذوق آن جاني که او در ماجرا و گفت و گو
    هر لحظه گرمي مي کند با بوالعلي و بوالعلا
  • اي که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا
    در رخ مه کجا بود اين کر و فر و کبريا
  • گفت دمم چه مي دهي دم به تو من سپرده ام
    من ز تو بي خبر نيم در دم دم سپردنا
  • مهر تو جان نهان بود مهر تو بي نشان بود
    در دل من ز بهر تو نقش و نشان چرا چرا
  • و يا آن روح بي چوني کز اين ها جمله بيروني
    که در وي سرنگون آمد تأمل ها و فکرت ها
  • ببين عذرا و وامق را در آن آتش خلايق را
    ببين معشوق و عاشق را ببين آن شاه و آن طغرا
  • چو جوهر قلزم اندر شد نه پنهان گشت و ني تر شد
    ز قلزم آتشي برشد در او هم لا و هم الا
  • ز بحر اين در خجل باشد چه جاي آب و گل باشد
    چه جان و عقل و دل باشد که نبود او کف دريا
  • زدي در من يکي آتش که شد جان مرا مفرش
    که تا آتش شود گل خوش که تا يکتا شود صد تا
  • اگر نه عشق شمس الدين بدي در روز و شب ما را
    فراغت ها کجا بودي ز دام و از سبب ما را
  • در آن مجلس که گردان کرد از لطف او صراحي ها
    گران قدر و سبک دل شد دل و جان از طرب ما را
  • چه جاي ما که گردون را چو گاوان در خرس بست او
    که چون کنجد همي کوبد به زير آسمان ما را
  • ما چنگ زديم از غم در يار و رخان ما
    اي دف تو بنال از دل وي ناي به فرياد آ
  • آفتابي ني ز شرق و ني ز غرب از جان بتافت
    ذره وار آمد به رقص از وي در و ديوار ما
  • غلبه جان ها در آن جا پشت پا بر پشت پا
    رنگ رخ ها بي زبان مي گفت آن اذواق را
  • چو به حق مشتغل شدي فارغ از آب و گل شدي
    چو که بي دست و دل شدي دست درزن در اين ابا
  • روز و شب را چون دو مجنون درکشان در سلسله
    اي که هر روزت چو عيد و هر شبت قدر و برات
  • يار ما عشق است و هر کس در جهان ياري گزيد
    کز الست اين عشق بي ما و شما مست آمدست
  • يک نشان دگر آن است که تن نيز چو دل
    مي دود در پي آن بوسه به تعجيل و به تفت
  • اي خنک آن را که او رست از اين رنگ و بو
    زانک جز اين رنگ و بو در دل و جان رنگ هاست