نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان شمس
اي آفتاب اندر نظر تاريک و دلگير و شرر
آن را که ديد او آن قمر
در
خوبي و حسن و بها
از شه چو ديد او مژده اي آورد
در
حين سجده اي
تبريز را از وعده اي کارزد به اين هر دو سرا
بينم به شه واصل شده مي از خودي فاصل شده
وز شاه جان حاصل شده جان ها
در
او ديوار را
جاني که رو اين سو کند با بايزيد او خو کند
يا
در
سنايي رو کند يا بو دهد عطار را
در
عشق ترک کام کن ترک حبوب و دام کن
مر سنگ را زر نام کن شکر لقب نه بر جفا
بي ذوق آن جاني که او
در
ماجرا و گفت و گو
هر لحظه گرمي مي کند با بوالعلي و بوالعلا
اي که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا
در
رخ مه کجا بود اين کر و فر و کبريا
گفت دمم چه مي دهي دم به تو من سپرده ام
من ز تو بي خبر نيم
در
دم دم سپردنا
مهر تو جان نهان بود مهر تو بي نشان بود
در
دل من ز بهر تو نقش و نشان چرا چرا
و يا آن روح بي چوني کز اين ها جمله بيروني
که
در
وي سرنگون آمد تأمل ها و فکرت ها
ببين عذرا و وامق را
در
آن آتش خلايق را
ببين معشوق و عاشق را ببين آن شاه و آن طغرا
چو جوهر قلزم اندر شد نه پنهان گشت و ني تر شد
ز قلزم آتشي برشد
در
او هم لا و هم الا
ز بحر اين
در
خجل باشد چه جاي آب و گل باشد
چه جان و عقل و دل باشد که نبود او کف دريا
زدي
در
من يکي آتش که شد جان مرا مفرش
که تا آتش شود گل خوش که تا يکتا شود صد تا
اگر نه عشق شمس الدين بدي
در
روز و شب ما را
فراغت ها کجا بودي ز دام و از سبب ما را
در
آن مجلس که گردان کرد از لطف او صراحي ها
گران قدر و سبک دل شد دل و جان از طرب ما را
چه جاي ما که گردون را چو گاوان
در
خرس بست او
که چون کنجد همي کوبد به زير آسمان ما را
ما چنگ زديم از غم
در
يار و رخان ما
اي دف تو بنال از دل وي ناي به فرياد آ
آفتابي ني ز شرق و ني ز غرب از جان بتافت
ذره وار آمد به رقص از وي
در
و ديوار ما
غلبه جان ها
در
آن جا پشت پا بر پشت پا
رنگ رخ ها بي زبان مي گفت آن اذواق را
چو به حق مشتغل شدي فارغ از آب و گل شدي
چو که بي دست و دل شدي دست درزن
در
اين ابا
روز و شب را چون دو مجنون درکشان
در
سلسله
اي که هر روزت چو عيد و هر شبت قدر و برات
يار ما عشق است و هر کس
در
جهان ياري گزيد
کز الست اين عشق بي ما و شما مست آمدست
يک نشان دگر آن است که تن نيز چو دل
مي دود
در
پي آن بوسه به تعجيل و به تفت
اي خنک آن را که او رست از اين رنگ و بو
زانک جز اين رنگ و بو
در
دل و جان رنگ هاست
صفحه قبل
1
...
6544
6545
6546
6547
6548
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن