167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان فيض کاشاني

  • (فيض) اگر بود غرقه در گنه دست گيردش مهر اين دو شه
    مصطفي نيي مرتضي علي مهر اين دو بس زاد راه من
  • برون از چار و نه در چار و نه پيداست يار من
    بهر يک رو کنم از شش جهت گردد دچار من
  • عشق را محرم نه تا اين دو رنگي در تو هست
    که ز شهوت آب و گاهي از غضب آذر شدن
  • گفتي که (فيض) است آن من گر او شود قربان من
    او نيست در فرمان من رحمي بکن بر جان من
  • گرچه جان آسوده بود از جور تن پيش از سفر
    ليک در وي بود پنهان عجب و لاف ما و من
  • اين مي چو در تن جا کند جان را چنين شيدا کند
    آن مي چو با جانها کند چون جان اگر آيد بتن
  • کمر بر بند در خدمت چو ني از خويش خالي شو
    ز بي برگي بجو برگ و نواي بي نوائي زن
  • رسم و رهي که عقل داشت کرد از آن کناره دل
    عشق چو در ميان نهاد رسم نوي و راه نو
  • چه چشمت گشت از او بينا و شد سرمست از آن صهبا
    قدم نه در ره عشاق تا جان جهان بيني
  • ديوان اشعار منصور حلاج

  • ره پر غول در پيش و تراني چشم و ني رهبر
    اگر بر هم نهي ديده نه سر يابي و ني کالا
  • بر بوي تو گل در چمن صد چاک زد جامه چو من
    وز روي غيرت جان من از جامه گل پاره تر
  • تو شمع و من پروانه ام تو بحر و من دردانه ام
    در خويشتن بيگانه ام باشد که باشي يار من
  • گفتا که اي نادان برو کاندر ضلالي تو گرو
    بي تو و نه اين رخت تو در خورد سلطاني است اين
  • بيا در بزم عشق اي دل حريف درد جانان شو
    برافشان جان بروي يار و از سر تا قدم جان شو
  • يکي دان و يکي بين شو ترا آخر که ميگويد
    که گاهي در پي اين باش و گاهي طالب آن شو
  • ديوان شمس

  • در گل بمانده پاي دل جان مي دهم چه جاي دل
    وز آتش سوداي دل اي واي دل اي واي ما
  • اي دل قرار تو چه شد وان کار و بار تو چه شد
    خوابت که مي بندد چنين اندر صباح و در مسا
  • غم جمله را نالان کند تا مرد و زن افغان کند
    که داد ده ما را ز غم کو گشت در ظلم اژدها
  • تا برده اي دل را گرو شد کشت جانم در درو
    اول تو اي دردا برو و آخر تو درمانا بيا
  • اي خسرو مه وش بيا اي خوشتر از صد خوش بيا
    اي آب و اي آتش بيا اي در و اي دريا بيا
  • خلقي نشسته گوش ما مست و خوش و بي هوش ما
    نعره زنان در گوش ما که سوي شاه آ اي گدا
  • ني ني برو مجنون برو خوش در ميان خون برو
    از چون مگو بي چون برو زيرا که جان را نيست جا
  • اين دو ره آمد در روش يا صبر يا شکر نعم
    بي شمع روي تو نتان ديدن مر اين دو راه را
  • از جوش خون نطقي به فم آن نطق آمد در قلم
    شد حرف ها چون مور هم سوي سليمان لابه را
  • کاي شه سليمان لطف وي لطف را از تو شرف
    در تو را جان ها صدف باغ تو را جان ها گيا