نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان فيض کاشاني
گو غير ما با جنگ باش از عاشقي
در
ننگ باش
آن يار با ما آشتي زين عشق ما را فخرهاست
تو با خود زاهدا
در
جنگ و من با هر دو عالم صلح
مرا باشد جزا جنت ترا باشد سزا دوزخ
سر اندر راه آن باز و کمر
در
خدمت آن بند
که فرقت را نهد تاج و ميانت را کمر بندد
عشقش بود
در
جان چو تن جز عشق او را (فيض) من
قابل نمي باشم دمي عشق اين تقاضا مي کند
هم تو راهي هم تو رهرو خويش را طي کن برس
آن رسد
در
حق که او از خويشتن آسوده شد
شکستم آرزوي نفس را
در
کام جان يک يک
ز دست نفس و شيطان هر دو جستم تا چه پيش آيد
بر دل و جان رواست درد
در
سر و تن چراست درد
تا که رسد ز تن به جان تا نپرد تمام مرد
در
نرمش ار بارت دهد از چشم مستش باده کش
زان باده چون دل خوش شوي غنج و دلالش را نگر
جمله عالم را همه حق دان و
در
حق ثبت شو
حق شنو حقگوي و حق بين حق شنو باطل مباش
اي ز رويت هر چه جان را هست از انوار قدس
وي ز مويت مانده دل
در
ظلمت اين آب و گل
(فيض) اگر خواهي که جا
در
قدس عليين کني
جسم و جان را پاک کن ز آلايش اين آب و گل
گر
در
ره دلدار نيست بر اهل دل عار است جان
از مهر جانان گر تهيست بر دوش جان بار است دل
دل را به بند اي (فيض) دراز جسم و بگشا سوي جان
زان رهگذر راحت رسان زين ره
در
آزار است دل
بهم يک تن شويم و يکدل و يکرنگ و يک پيشه
سري
در
کار هم آريم و دوش بار هم باشيم
اي خوش آن روزي که ما جان
در
ره جانان کنيم
ترک يک جان کرده خود را منبع صد جان کنيم
رو چو کني بسوي من جان شودم تمام تن
بس ز نشاط جان و تن
در
تن و جان نمو کنم
چو ره بردم بکوي دوست کي گنجم دگر
در
پوست
بيفکندم ز خود خود را رهش را پا ز سر کردم
گهي اين سو گهي آن سو گهي هي هي گهي هو هو
نيم مجنون ولي
در
عشق مجنون وار مي گردم
روز و شب بي پا و سر گرديم گرد هر دو کون
از پي آن جان جان
در
اين و آن افتاده ايم
با جنت و طوبي چه کار چون کام ما از غم رواست
از آتش دوزخ چو غم
در
عشق چون ما سوختيم
خواهي بخوان خواهي بران دل
در
تو دل بست از ازل
گشتم ز تو مست از ازل اي مونس ديرينه ام
بشکيب تا بسوزد دل و جان
در
آتش او
دل و جان چه سود اي (فيض) که ز غير رسته دارم
بر
در
تو من رو بخاک عجز ناله ميکنم کاي اله من
جرم کرده ام ظلم کرده ام پرده بپوش بر گناه من
پاي تا بسر گشته ام اميد تا شنيده ام آنکه گفته
کي گذارمش تا شود هلاک آنکه آيد او
در
پناه من
از جوار تو من کجا روم يا ز قيد تو من چسان رهم
کو
در
دگر کو ره گذر اي پناه من اي اله من
صفحه قبل
1
...
6542
6543
6544
6545
6546
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن