167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان محتشم کاشاني

  • باز اين چه شورش است که در خلق عالم است
    باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
  • چو بحر بر سر از ان کف زنم که از کف من
    دري فتاده که در هيچ کان و معدن نيست
  • عرصه چون شد تنگ در ما نحن وفيه آن به که من
    از مکان بندم زبان و از مکين گويم سخن
  • ديوان مسعود سعد سلمان

  • از اين پر مشک شد گيتي وزآن پر در همه عالم
    از اين پر بوي شد بستان وزآن پر نور شد صحرا
  • بخواست جست ز من عقل و هوش چو در من جست
    ز چپ و راست چو برق و چو صرصر آتش و آب
  • سپاه تو ز پس و او در آب گنگ از پيش
    به حرق و غرق چنين شد شمار از آتش و آب
  • تو طبع و دل را هم شاد و تازه در به مي
    که خسروي به تو تازه ست و مملکت به تو شاد
  • در آن تنگي که چون دوزخ يلان رزم را گردد
    ز گرما روي چون انگشت و ز تف ديده چون اخگر
  • تويي انصاف و حکم تو چو دانش عقل را شايان
    تويي اقبال و ملک تو چو ديده چشم را در خور
  • رفته و جسته ز هول و سهم تيغ و تير تو
    در گشن تر بيشه شير و تنگ تر سوراخ مار
  • مباش و باش ز بيم و اميد با تن و جان
    مجوي و جوي ز حرص و فتوح در دل و سر
  • در آب و آذرم از چشم و دل به روز و به شب
    نه هيچ جاي مقام و نه هيچ جاي مقر
  • بسان آب ز ماه و ز مهر در شب و روز
    مرا فزايد و کاهد به روز و شب غم و تن
  • و زنده باد و تابان مهر در وي راه گم کردي
    جز اين دو نه درو چيزي ز سير اين و تف آن
  • گر از خشم تو بودي شب نخفتي هيچ کس در شب
    ور از راي تو بودي مه نبودي ماه را نقصان
  • تا از پس و پيشينه کم و بيش و بدو نيک
    تا در تک و پويند شب و روز و مه و سال
  • توصيفات مسعود سعد سلمان

  • آنکه هستش نام شاه و شير و هستش در جهان
    خسته و بسته ازو جان و دل هر شير و شاه
  • ديوان فيض کاشاني

  • خار ما و ورد ما جور حبيب و لطف او است
    نيست کس را در جهان چون خار ما و ورد ما
  • بآب چشم و رنگ زرد و داع بندگي بر دل
    که در کار است ما را نيست حاجت حق تعالي را
  • هر کس بود در کار خود (فيض) و خيال يار خود
    زهاد را بوئي بس و عباد را رنگي بس است
  • جان نشد در کار جانان بار تن جان بر نداشت
    دل پي هر آرزو شد کار و بار از دست رفت
  • اينک آمد تا که در جان و دل من جا کند
    آنکه هم جان جاي او پيوسته هم دل جاي اوست
  • خيز و استقبال کن بس جان و دل در پاي ريز
    آنکه را جان و دل و تن منزل و مأواي اوست
  • خواهي خلاصي از بلا در عشق گم شو عاشقا
    هر کو شد اندر عشق گم جست از بلا و غصه رست
  • گر (فيض) بودي يار عشق گم گشتي اندر عشق يار
    در عشق يار ار گم شدي يار آمدي او را بدست