167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان محتشم کاشاني

  • ازين به فکر کارم کن که در دامت من آن صيدم
    که خود را مي کنم آزاد تا صياد مي آيد
  • سخن چين عقده اي در کار ما افکنده پنداري
    که باز آن بت گره بر ابرو و چين بر جبين آمد
  • دور از تو خاک ره ز جنون مي کنم به سر
    بنگر که در فراق تو چون مي کنم به سر
  • مباش اي مدعي خوش دل که از من رنجه شد خويش
    که شمشير و کفن در گردن اينک مي روم سويش
  • ز زلفش محتشم را آن چنان بنديست در گردن
    که گر سر مي کشد از وي به مردن مي رسد کارش
  • به من لطفي که دي در راه کرد آخر پشيمان شد
    که ناگه من روم از راه و پيش غير وا گويم
  • چه کنم نظر به مه دگر که ز دل غم تو رود به در
    که ز ديگران دگران شود به تو بيشتر نگرانيم
  • در لشگر عقل و خرد يک مرده صد صف بر درم
    تا آيد از بهر جدل مرد از صف هيجا برون
  • به آن مه در سرمستي حديثي گفته ام کين دم
    نه ز آن برمي توان گشتن نه ديگر مي توان گفتن
  • بر رخ به قصد دل منه زلف دو تا را بيش ازين
    در کشور خود سرمده خيل بلا را بيش ازين
  • به اين بخت زبون و طالع پستي که من دارم
    عجب گر سر در آرد سر و گل رخسار من با من
  • از قتل مردم مرگ را در کار بستي آن قدر
    کو نيز شد ز نهار خواه از تيغ بي زنهار تو
  • ز انتظار تو غلط وعده ام از بيم و اميد
    همه شب دست به سر گوش به در چشم به راه
  • رو اي صبا بر آن سرو دلستان که تو داني
    زمين به بوس که منت در آن زمان که تو داني
  • اگرچه کردم، چو بلبل اي گل، در اشتياقت، بسي تحمل
    ز باغ وصلت، گلي نچيدم، جز اين که ديدم، هزار زاري
  • هميشه گوئي، که محتشم را، برآرم از جا، درآرم از پا
    ز پا درآيد، ز جان برآيد، شبي که مستش، تو در برآري
  • که تاب آرد به جز من پيش تير آن کمان ابرو
    که پي در پي ز سهم ناوکش پشت کمان لرزد
  • وه چه خنگست اين که هرگز مثل و شبهش ز امتناع
    وهم را در وهم نگذاشت و گمان را بر گمان
  • به يک هي بر درد از هم اگر هفتاد صف بيند
    در آن مرد آزما ميدان و چون حيدر شود صفدر
  • ديده رخت را در آب ديد و به من برد پي
    عقل تنت را به خواب ديد و به جان برد ظن
  • هست در آب و گلشن اين نشئه کز شوکت شود
    ملک و دين را پادشاه و ماء و طين را مهربان
  • خداوندا کف به اذل که کرد آيات احسان را
    پس از شان خود ايزد يک به يک در شان او نازل
  • که در چشم و دل طبع سخندان تو مي دانم
    که از صد بيت پر زر نيست کم يک بيت پر مضمون
  • يا نه آن بي عيب مدحت ها که از انشاي آن
    ذيل گردون پر در است و جيب دوران پر گوهر
  • چون خان و مان سيه شده اي از زر حرام
    بيعش کند به يک دو سه پولي که در خور است