167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • دست در سنگي زدم دانم که نرهاند مرا
    ليک غرقه گشته هم چنگي زند در آن و اين
  • در دل تنگ هوس باده بقا ساکن نگشت
    هر دلي کاين مي در او بنشست ميداني است آن
  • نه اغر در نه اغر در چلب اغرندن قغرمق
    قولغن اج قولغن اج بله کم انده دگرسن
  • گر چه بسي نشستم در نار تا به گردن
    اکنون در آب وصلم با يار تا به گردن
  • در آتشم در آبم چون محرمي نيابم
    کنجي روم که يا رب اين تيغ را سپر کن
  • از پرتوي که افتد در چشم ها ز رويش
    خارش چه افتد از وي در چشم هاي کوران
  • چون آتش آر حمله کو هيزم است جمله
    از آتش دل خود در خشک و در ترش زن
  • در خواب دوش پيري در کوي عشق ديدم
    با دست اشارتم کرد که عزم سوي ما کن
  • از دست توست خربزه در خانه اي نهان
    در ني دريچه ني که تو جاني و من جنين
  • چون خرد نيک پي در چله شد پيش وي
    جوش برآرد چو مي در چله يا مسلمين
  • من کجا بودم عجب بي تو اين چندين زمان
    در پي تو همچو تير در کف تو چون کمان
  • چون سنان است اين غزل در دل و جان دغل
    بيشتر شد عيب نيست اين درازي در سنان
  • خاموش وصف بحر و در کم گوي در درياي او
    خواهي که غواصي کني دم دار شو دم دار شو
  • اي ميل ها در ميل ها وي سيل ها در سيل ها
    رقصان و غلطان آمده تا ساحل درياي تو
  • در هر صبوحي بلبلان افغان کنان چون بي دلان
    بر پرده هاي واصلان در روضه خضراي تو
  • آن شاهد فرد احد يک جرعه اي در بت نهد
    در عشق آن سنگ سيه کافر کند ايمان گرو
  • من مست آن ميخانه ام در دام آن دردانه ام
    در هيچ دامي پر خود ننهاده چون مرغان گرو
  • هر بار بفريبي مرا گويي که در مجلس درآ
    هر آرزو که باشدت پيش آ و در گوشم بگو
  • از دل چرخ در زمين باغ و گل است و ياسمين
    باد خزانش در کمين چيست چنين چرا بگو
  • لعل قبا سمر شدي چونک در آن کمر شدي
    کشته زار در ميان زان کمرم به جان تو
  • اي تو امان هر بلا ما همه در امان تو
    جان همه خوش است در سايه لطف جان تو
  • جان مرا در اين جهان آتش توست در دهان
    از هوس وصال تو وز طلب جهان تو
  • نيست مرا ز جسم و جان در ره عشق تو نشان
    ز آنک نغول مي روم در طلب نشان تو
  • سنگ شکاف مي کند در هوس لقاي تو
    جان پر و بال مي زند در طرب هواي تو
  • ايا اوميد در دستم عصاي موسوي بودي
    ز هجران چو فرعونش کنون جان در چو ماري تو
  • رميدستي از اين قالب وليکن علقه اي داري
    کز آن بحر کرم در گوش در شاهواري تو
  • عقلي که نمي گنجد در هفت فلک فرش
    اي عشق چرا رفت او در دام و جوال تو
  • در عالم جان جا کن در غيب تماشا کن
    رويي به روان ها کن زين گرم روان برگو
  • و هو معکم يعني با توست در اين جستن
    آنگه که تو مي جويي هم در طلب او را جو
  • آن زنده کن اين در و ديوار بدن کو
    و آن رونق سقف و در و درساره ما کو
  • خار ايمن گشت ز آتش در پناه لطف گل
    تو گلي من خار تو در گلستان بي من مرو
  • در خم چوگانت مي تازم چو چشمت با من است
    همچنين در من نگر بي من مران بي من مرو
  • مي دوانند جانب درياي تو درياي تو
    تا بريزد جمله را در پاي تو در پاي تو
  • در صفت کردن ز دور اطناب شد گفت زمان
    چون رسيدم در طناب خود کنون اطناب کو
  • در مساس تن به تن محتاج حمام است مرد
    در مساس روح ها خود حاجت حمام کو
  • تن ما خفته در آن خاک به چشم عامه
    روح چون سرو روان در چمن اخضر او
  • قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد
    در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو
  • چو گشايد در سرا تو مگو هيچ ماجرا
    رو ترش کن ز در درآ که سلام عليکم
  • عمري دل من در غمش آواره شد مي جستمش
    ديدم دل بيچاره را خوش در خدا آويخته
  • من خاک پاي آن کسم کو دست در مردان زند
    جانم غلام آن مسي در کيميا آويخته
  • امروز دستي برگشا ايثار کن جان در سخا
    با کفر حاتم رست چون بد در سخا آويخته
  • هست آن سخا چون دام نان اما صفا چون دام جان
    کو در سخا آويخته کو در صفا آويخته
  • کوه است جان در معرفت تن برگ کاهي در صفت
    بر برگ کي ديده است کس يک کوه را آويخته
  • انگور دل پرخون شده رفته به سوي ميکده
    تا آتشي در مي زده در خنب ها پا کوفته
  • قومي ببيني رقص کن در عشق نان و شوربا
    قومي دگر در عشقشان نان و ابا پا کوفته
  • خوش گوهري کو گوهري هشت از هواي بحر او
    تا بحر شد در سر خود در اصطفا پا کوفته
  • اين کيست اين اين کيست اين شيرين و زيبا آمده
    سرمست و نعلين در بغل در خانه ما آمده
  • از چاه شور اين جهان در دلو قرآن رو برآ
    اي يوسف آخر بهر توست اين دلو در چاه آمده
  • اي صنم خفته ستان در چمن و لاله ستان
    باده ز مستان مستان در کف آحاد مده
  • هم تو منزهي ز جا هم همه جاي حاضري
    آيت بي چگونگي در تو و در معاينه