167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان فرخي سيستاني

  • به دل بر خور ز بت رويي که او را خوانده اي دلبر
    ببر در کش نگاريني که نامش کرده اي جانان
  • گاهي به دريا در شوي گاهي به جيحون بگذري
    گه راي بگريزد ز تو، گه رام و گه خان گه تگين
  • نبيني باغ را کز گل چگونه خوب و دلبر شد
    نبيني راغ را کز لاله چون زيبا و در خور شد
  • ديوان فروغي بسطامي

  • مگو در کوي او شب تا سحر بهر چه مي گردي
    که دل گم کرده ام آنجا و مي جويم نشانش را
  • تا فکندي حلقه هاي زلف را در پيچ و خم
    بر سر هر حلقه اي صد پيچ و خم دادي مرا
  • هر که در کون مکان مي بينم اي سلطان حسن
    بي سر و سامان عشق بي دل و بي دين تست
  • نکته اي هست در اين پرده که عاشق داند
    ور نه چشم و لب و رخسار و دهان اين همه نيست
  • هر که را که بخت، ديده مي دهد، در رخ تو بيننده مي کند
    وان که مي کند سير صورتت، وصف آفريننده مي کند
  • هست مدتي کان شکر دهن، مي دهد مرا ره در انجمن
    من حکايت از رفته مي کنم، او حديث از آينده مي کند
  • گر در اين چمن من به بوي يار، زندگي کنم بس عجب مدار
    کز شميم خود باد نوبهار، خاک مرده را زنده مي کند
  • کاسه تهي هر چه باقي است، پر کننده اش دست ساقي است
    ما در اين گمان کانچه مي کند، آسمان گردنده مي کند
  • شهري به ره آن مه، خون در دل و جان بر لب
    فرياد که از دستش يک شهر به جان آيد
  • ز دستي خفته ام در خون که تن مي نازد از تيغش
    ز شستي خورده ام پيکان که جان مي رقصد از تيرش
  • تا خيمه زد گل در چمن حسرت نصيبي کو چو من
    نه بهره از شاخ سمن، نه قسمت از گل چيدنم
  • در بزم غير اي بي وفا بهر خدا مگذار پا
    ما را و خود را بيش از اين آزرده و رسوا مکن
  • او پي جور و جفا، من بر سر مهر و وفا
    من به فکر مهر او، او در خيال کين من
  • زان زلف و رخ شام و سحر، در کفر و دين بردم به سر
    زناربندي را نگر، تسبيح خواني را ببين
  • نه به دير از تو نجات است و نه در کعبه خلاص
    طرفه دامي به ره گبر و مسلمان شده اي
  • تو هم يوسف کني در چاه و هم از چه کشي بيرون
    که هم چاه ذقن داري و هم مشکين رسن داري
  • الا اي طره جانان، من از چين تو در بندم
    که سر تا پا همه بندي و پا تا سر همه چيني
  • نقد جان را در بهاي بوسه مي گيري ز غير
    کاش با ما مي شد اين سودا که با وي مي کني
  • يک دو بيت از شاه مي خوانم نگارا گوش کن
    زان که هر يک هم سري با در غلطان مي کند
  • ديوان قاآني

  • خلق را در سال روزي عيد و من از چهر شاه
    عيد دارم سال و ماه و هفته صبح و شام را
  • در اين فصل و اين ماه و اين وقت و اين شب
    من و وصل تو زه زه از اين عجايب
  • من که از شرم و حيا با کس نمي گفتم سخن
    رقص خواهم کرد زين پس در ميان شيخ و شاب