نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
تذکرة الاوليا عطار
... روز ديگر آوازه
در
شهر افتاد که: شيخ ابوسعيد مي رسد. استاد ...
... همآن شب مصطفي را
در
خواب ديد که مي رفت. ...
... چون اين سخن بشنيد
در
دست و پاي اسب شيخ افتاد و توبه کرد و گفت: ...
در
حال همه اغصان و اوراق درختان زر ديدم. گفت: «عجب کاري؟ همه ...
مظهر العجايب عطار
ني پي اهل خلاف و لاف شو
در
ترک توجه به دنيي و روي آوردن به عقبي و ترغيب نمودن به متابعت مصطفي صلي الله عليه و آله
در
قبول نمودن نصيحت و بيان اديان و ملل مختلفه مخترعان و توضيح دين هدي که طريقه آل مصطفي و مرتضي
است
ديوان عراقي
دلا بي عشق او منشين ز جان برخيز و سر
در
باز
چو عياران مکن کاري که گرد از کار برخيزد
بيا
در
گلشن اي بي دل، به بوي گل برافشان جان
که از گلزار و گل امروز بوي يار مي آيد
از آن چون بلبل بي دل ز رنگ و بوي گل شادم
که از گلزار
در
چشمم رخ دلدار مي آيد
نهان از چشم خود ساقي مرا گفتا: فلان، مي خور
که عاشق
در
همه حالي چو من مي خوار اولي تر
عراقي را به خود بگذار و بي خود
در
خرابات آي
که اين جا يک خراباتي ز صد دين دار اولي تر
مرا گويي که: اي عاشق، نه اي وصل مرا لايق
تو را چون نيستم
در
خور، شبت خوش باد من رفتم
هر چيز که داني جز از او، دان که همه اوست
يا هيچ مدان
در
دو جهان، يا همه او دان
چه دلداري؟ که هر لحظه دلم از غم به جان آري
چه غم خواري؟ که هر ساعت تنم را
در
بلا داري
عراقي کيست تا لافد ز عشق تو؟ که
در
هر کو
ميان خاک و خون غلتان چو او صد مبتلا داري
ور از زلفش صبا بويي به کوي بي دلان آرد
ز هر کويي دو صد بي دل روان افگار
در
جنبد
اين همه از بهر او، او فارغ از هر دو سراي
در
سراي خاص هر دم با يکي بر يک سرير
بدو آن دم شوي زنده که جان
در
راه او بازي
ازو داد آن زمان يابي که از خود داد بستاني
در
ميکده چون او باش،مي خواره شو و قلاش
مي مي خور و خوش مي باش،مخروش و دلم مخراش
ديوان فرخي سيستاني
به هر مي خوردني چندان به ما برزر تو
در
پاشي
که از بس رنگ زر تو سلب زرين شود برما
تا ببردي از دل و از چشم من آرام و خواب
گه ز دل
در
آتش تيزم گه از چشم اندر آب
دست او
در
دست گير و روي او بر روي نه
بوسه اندر بوسه بند و عيش با او خوش گذار
امرا را نبود نام نکو جز به سه چيز
جز از اين نيست جز آن کاين همه را
در
همه حال
هنوز آن مرد را کان پيل تو آن چتر بر سر زد
ز بيم تو نه اندر چشم خوابست و نه
در
تن جان
بده چندان که
در
ده سال از آن کشور خراج آيد
بيک هفته بر آيد مر ترا از کوه زر رويان
صفحه قبل
1
...
6536
6537
6538
6539
6540
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن