167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • ور زان که در گماني نقش گمان ز من دان
    زان نقش منکران را در قعر مي کشانم
  • ني در جهان خاک قرار است روح را
    ني در هواي گنبد اين چرخ خم به خم
  • اي آنک سست دل شده اي در طريق عشق
    در ما گريز زود که ما برج آهنيم
  • تو خيره در سبب قهر و گفت ممکن ني
    هزار لطف در آن بود اگر چه قهارم
  • مر اهل کشتي را لحد در بحر باشد تا ابد
    در آب حيوان مرگ کو اي بحر من عمان من
  • هرگز شبي تا روز تو در توبه و در سوز تو
    نابوده مهراندوز تو از خالق ريب المنون
  • اي عشق تو در جان من چون آفتاب اندر حمل
    وي صورتت در چشم من همچون عقيق اندر يمن
  • چون اولين و آخرين در حشر جمع آيد يقين
    از تو نباشد خوبتر در جمله آن انجمن
  • در جست و جوي روي تو در پاي گل بس خارها
    اي ياس من گويد همي اندر فراقت ياسمن
  • آن پيل بي خواب اي عجب چون ديد هندستان به شب
    ليلي درآمد در طلب در جان مجنون وار من
  • زان مي حرام آمد که جان بي صبر گردد در زمان
    نحس زحل ندهد رهش در ديد مه ديدار من
  • من کيسه ها مي دوختم در حرص زر مي سوختم
    ترک گدارويي کنم چون گنج ديدم در کمين
  • در بحر صاف پاک تو جمله جهان خاشاک تو
    در بحر تو رقصان شده خاشاک نقش مرد و زن
  • تا جان بااندازه ات بر جان بي اندازه زد
    جانت نگنجد در بدن شمعت نگنجد در لگن
  • حيران ملک در رويشان آب فلک در جويشان
    اي دل چو اندر کويشان مست آمدي دستي بزن
  • کي وارهاني زين قشم کي وارهاني زين دشم
    تا دررسم در دولتت در ماه و خرمنگاه من
  • چون باغ صد ره سوختم باز از بهار آموختم
    در هر دو حالت والهم در صنعت الله من
  • خفته ست و برجسته ست دل در جوش پيوسته ست دل
    چون ديگ سربسته ست دل در آتشش کرده وطن
  • آن کم برآورد از عدم هر لحظه در گفت آردم
    تا همچو در کرد از کرم گفتار من گفتار من
  • اي آفتابي در حمل باغ از تو پوشيده حلل
    بي تو بماند از عمل در زخم سرما ني مکن
  • چونک خيال خوب او خانه گرفت در دلت
    چون تو خيال گشته اي در دل و عقل خانه کن
  • هست دو طشت در يکي آتش و آن دگر ز زر
    آتش اختيار کن دست در آن ميانه کن
  • شش جهت است اين وطن قبله در او يکي مجو
    بي وطني است قبله گه در عدم آشيانه کن
  • گفت خنک تو را که تو در غم ما شدي دوتو
    کار تو راست در جهان اي بگزيده کار من
  • عشق تو است هر زمان در خمشي و در بيان
    پيش خيال چشم من روزي و روزگار من
  • همچو چهي است هجر او چون رسني است ذکر او
    در تک چاه يوسفي دست زنان در آن رسن
  • گرد تو گشتمي ولي گرد کجاست مر تو را
    گرد در تو مي دوم اي در تو امان من
  • زهي ميدان زهي مردان همه در مرگ خود شادان
    سر خود گوي بايد کرد وانگه رفت در ميدان
  • به ظاهر طالبان همراه و در تحقيق پشتاپشت
    يکي منزل در اسفل کرد و ديگر برتر از کيوان
  • مثال کودک و پيري که همراهند در ظاهر
    وليک اين روزافزون است و آن هر لحظه در نقصان
  • ز ارکان من بدزديدم زر و در کيسه پيچيدم
    ز ترس بازدادن من چو دزدانم در اين مکمن
  • سپر بايد در اين خشکي چو در دريا رسي آنگه
    چو ماهي بر تنت رويد به دفع تير او جوشن
  • در اين خانه تنم بيني يکي را دست بر سر زن
    يکي رنجور در نزع و يکي مدهوش شمس الدين
  • بصر در ديده بفزايد اگر در ديده ره يابد
    به جاي توتيا و کحل ناگه خار شمس الدين
  • درويش به دلق اندر و اندر بغلش گوهر
    او ننگ چرا دارد از در به در افتادن
  • در خاک تنم بنگر کز جان هواپيشه
    هر ذره در اين سودا گشته ست چو دل گردان
  • گويند که هر کي هست در گور اسير آيد
    در حقه تنگ آن مشک نگذارد مشک افشان
  • هر روح که سر دارد او روي به در دارد
    داري سر اين سودا سر در سر سودا کن
  • اي دل چو نمي گردد در شرح زبان من
    وان حرف نمي گنجد در صحن بيان من
  • مي گردد تن در کد بر جاي زبان خود
    در پرده آن مطرب کو زد ضربان من
  • آن لحظه که بي هوشم ز ايشان برهد گوشم
    مي غلطم چون شاهان در اطلس و در اکسون
  • اي حلقه زن اين در در باز نتان کردن
    زيرا که تو هشياري هر لحظه کشي گردن
  • از معدن خويش اي جان بخرام در اين ميدان
    رونق نبود زر را تا باشد در معدن
  • با لعل چو تو کاني غمگين نشود جاني
    در گور و کفن نايد تا باشد جان در تن
  • عاشقان نالان چو ناي و عشق همچون ناي زن
    تا چه ها در مي دمد اين عشق در سرناي تن
  • از خيال خويش ترسد هر کي در ظلمت بود
    زان که در ظلمت نمايد نقش هاي سهمگين
  • روي در ديوار کرده در غم تو مرد و زن
    ز آب و نان عشق رفته اشتهاي آب و نان
  • بنگر اندر ميزبان و در رخش شادي ببين
    بر سر اين خوان نشين و کاسه در روغن بزن
  • در ميان ظلمت جان تو نور چيست آن
    فر شاهي مي نمايد در دلم آن کيست آن
  • بر در مخدوم شمس الدين ز ديده آب زن
    در همه هستي ز نار چهره او نار زن