نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان شمس
درآکنده ز شادي ها درون چاکران خود
مثال دانه هاي
در
که باشد
در
انار اي دل
بگرد مرکبم بودي به زير سايه آن شاه
هزاران شاه
در
خدمت به صف ها
در
قطار اي دل
ني ني چو چوگانيم ما
در
دست شه گردان شده
تا صد هزاران گوي را
در
پاي شه غلطان کنيم
در
حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون
دامان خون آلود را
در
خاک مي ماليده ام
چون کرم پيله
در
بلا
در
اطلس و خز مي روي
بشنو ز کرم پيله هم کاندر قبا پوسيده ام
پوسيده اي
در
گور تن رو پيش اسرافيل من
کز بهر من
در
صور دم کز گور تن ريزيده ام
چون
در
کف سلطان شدم يک حبه بودم کان شدم
گر
در
ترازويم نهي مي دان که ميزان بشکنم
چون بلبلم
در
باغ دل ننگست اگر جغدي کنم
چون گلبنم
در
گلشنش حيفست اگر خاري کنم
اي شمس تبريزي ببين ما را تو اين نعم المعين
اي قوت پا
در
روش وي صحت جان
در
سقم
هر جا حياتي بيشتر مردم
در
او بي خويشتر
خواهي بيا
در
من نگر کز شيد جان شيداييم
بازآمدم بازآمدم از پيش آن يار آمدم
در
من نگر
در
من نگر بهر تو غمخوار آمدم
اي دل مرا
در
نيم شب دادي ز دانايي خبر
اکنون به تو
در
خلوتم تا آنچ مي داني کنم
در
حضرت فرد صمد دل کي رود سوي عدد
در
خوان سلطان ابد چون غير سرخواني کنم
از توام اي شهره قمر
در
من و
در
خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
بگويد
در
چنان مستي نهان کن سر ز من رستي
مسلمانان
در
آن حالت چه پنهان ماند اسرارم
تويي عيسي و من مرغت تو مرغي ساختي از گل
چنانک دردمي
در
من چنان
در
اوج پرانم
چنين باغي
در
اين عالم نرسته ست و نرويد هم
نه
در
خواب و نه بيداري چنين ميوه نچيدستم
چه شک ماند مرا
در
حشر چون صد ره
در
اين محشر
چو انديشه بمردم زار و چون انديشه برجستم
چو عکس جيش حسن تو طراد آورد بر نقشم
برون جستم ز فکرت من نه
در
عکسم نه
در
طردم
در
اين ايوان سربازان که سر هم
در
نمي گنجد
من سرگشته معذورم که بي دستار مي گردم
چو باغ وصل خوش بويم چو آب صاف
در
جويم
چو احسان است هر سويم
در
اين احسان همي گردم
در
آن زلفين آن يارم چه سوداها که من دارم
گهي
در
حلقه مي آيم گهي حلقه شمر باشم
اگر ساحل شود جنت
در
او ماهي نيارامد
حديث شهد او گويم پس آنگه
در
شکر باشم
چو زندانم بود چاهي که
در
قعرش بود يوسف
خنک جان من آن روزي که
در
زندان شدن باشم
چو بيش از صد جهان دارم چرا
در
يک جهان باشم
چو پخته شد کباب من چرا
در
بابزن باشم
چو
در
گرمابه عشقش حجابي نيست جان ها را
نيم من نقش گرمابه چرا
در
جامه کن باشم
چه جاي مي که گر بويي از آن انفاس سرمستان
رسد
در
سنگ و
در
مرمر بلافد کآب حيوانم
درآمد عقل
در
ميدان سر انگشت
در
دندان
که با سرمست و با حيران چه گفتم من که الهاکم
درآمد عقل
در
ميدان سر انگشت
در
دندان
که بر سرمست و با حيران چه برخوانيم الهاکم
زهي سرگشته
در
عالم سر و سامان که من دارم
زهي
در
راه عشق تو دل بريان که من دارم
در
آب تو را بينم
در
آب زنم دستي
هم تيره شود آبم هم تيره شود کارم
در
خانه دل جستي
در
را ز درون بستي
مشکات و زجاجم من يا نور علي نورم
در
حوبه و
در
توبه چون ماهي بر تابه
اين پهلو و آن پهلو بر تابه همي سوزم
از باده و باد تو چون موج شده اين دل
در
مستي و پستي خوش
در
رفعت و بالا هم
ابر خوش لطف تو با جان و روان ما
در
خاک اثر کرده
در
صخره و خارا هم
از آتش و آب او اي جسته نشان بنگر
در
آب دو چشم ما
در
زردي سيما هم
در
عالم آب و گل
در
پرده جان و دل
هم ايمني از عشقت وين فتنه و غوغا هم
گفتا که تو را جستم
در
خانه نبودي تو
يا رب که چنين بهتان مي گويد
در
رويم
دي باده مرا برد ز مستي به
در
يار
امروز چه چاره که
در
از دار ندانم
متهم شو همچو يوسف تا
در
آن زندان درآيي
زانک
در
زندان نيايد جز مگر بدنام و ظالم
ني خمش کن
در
عدم رو
در
عدم ناچيز شو
چيزها را بين که از ناچيزها بشناختم
در
معاني مي گدازم تا شوم همرنگ او
زانک معني همچو آب و من
در
او چون شکرم
ذره هاي تيره را
در
نور او روشن کنيم
چشم هاي خيره را
در
روي او تابان کنيم
چون گشايد لعل را او تا نثار
در
کند
گو که
در
خورشيد از رحمت دري را يافتم
لعل
در
کوه بود گوهر
در
قلزم تلخ
از پي لعل و گهر اين بخورم آن بکشم
در
فروبند و ز رحمت
در
پنهان بگشا
چاره رطل گران کن که همه مي زده ايم
وان دگر بر
در
آن خانه او بنشسته
که
در
ار باز نشد بانگ دري مي رسدم
در
سر زلف سعادت که شکن
در
شکن است
واجب آيد که نگونتر ز سر شانه شويم
مهر غير تو بود
در
دل من مهر ضلال
شکر غير تو بود
در
سر من سرسامم
چون تن خاکدانت بر سر آب جانت
جان تتق کرده تن را
در
عروسي و
در
غم
صفحه قبل
1
...
650
651
652
653
654
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن