167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان شاه نعمت الله ولي

  • در جام جهان نما نمايد
    جامي ز شراب پر شراب است
  • در ظاهر و باطنش نظر کن
    درياب حجاب آب آب است
  • ماهي که ترا به شب نمايد
    خورشيد بود که در نقاب است
  • دل سوخت در آتش محبت
    گر ميل کني جگر کباب است
  • بجان جمله رندان مست کاين سرما
    مدام در هوس دست بوس خمار است
  • مکن به چشم حقارت نظر به مخلوقي
    که جمله فعل حکيمست و نيک در کار است
  • عاقلان در نيست و هست افتاده اند
    عشق بازان فارغند از نيست و هست
  • در خرابات مغان ديگر مجو
    همچو سيد نعمت الله رند مست
  • خواجه تبريزي است در قره باغ
    شاه شروان و مير دربند است
  • ميخانه ماست در خرابات
    و اين خانه وراي شش جهات است
  • سيد به حضور نعمت الله
    دايم به وضو و در صلات است
  • ما غرقه آبيم و چنين تشنه عجيب است
    در خانه خويشيم و غريبيم، غريب است
  • در عين وصاليم و گرفتار فراقيم
    ما دور ز ياريم ولي يار قريب است
  • اي خوشا وقت عاشقي که مدام
    بر در مي فروش افتاده است
  • عقل در بزم عشق داني چيست
    چون چراغي نهاده بر باد است
  • روز و شب آفتاب مي گردد
    در پي آفتاب اين عجب است
  • موج گوئي حجاب دريا شد
    ما ز ما در حجاب اين عجب است
  • شک ندارم که در همه عالم
    به جز از حضرت خدا هيچ است
  • چه کني مفردات اي مولا
    غير مفرد در اين ميان هيچ است
  • در پي زن مرو که چون دنيا
    شيوه وشکل اين وآن هيچ است
  • عود جان در مجمر دل مي نهم بر آتشش
    گرمي دلسوز عاشق از قرنفل خوشتر است
  • در دل ما عشقش از جان خوشتر است
    جان چه باشد عشق جانان خوشتر است
  • عشق او گنجي و دل ويرانه اي
    گنج او در کنج ويران خوشتر است
  • راز دل با غير پيدا کي کنم
    سر او در سينه پنهان خوشتر است
  • صورت بلبل در گلستان خوش بود
    مجلس ما از گلستان خوشتر است
  • سيد ما تا غلام عشق اوست
    در جهان عالي جنابي ديگر است
  • نعمت الله در خرابات مغان
    عاشق و مست و خرابي ديگر است
  • عشق او در جان هوائي ديگر است
    درد دل ما را دوائي ديگر است
  • روي او بينم اگر آئينه بينم صدهزار
    روي او در هريکي گوئي که روئي ديگر است
  • هرکه او تجريد گردد پيش او
    در طريقت خرقه پوشي ديگر است
  • ترک سرمست است عشقش دل بغارت مي برد
    در سواد دل هميشه ترکتازي ديگر است
  • آئينه اي است روشن در وي جمال ساقي
    جام جهان نمايم از نور او منير است
  • دو لحظه در يکي صورت نباشم
    ولي معني هميشه برقرار است
  • آينه روشن است و مي بينيم
    در نظر ناظري که منظور است
  • نقد گنج وي است در دل ما
    کنج ويران به گنج معمور است
  • نور او در جمله اشيا ظاهر است
    ظاهرش بنگر که بر ما ظاهر است
  • روشن است آئينه عالم تمام
    در همه اسما مسما ظاهر است
  • نور روي اوست ما را در نظر
    نور آن منظور زيبا ظاهر است
  • در خيال دي و فردا مانده اي
    از همه فردا که فردا ظاهر است
  • ما ز دريائيم و دريا عين ما
    عين ما در عين دريا ظاهر است
  • جام گيتي نما چو مي بينم
    در نظر ناظر است و منظور است
  • نور چشم است و در نظر پيداست
    ديده اي کاو نديد بي نور است
  • نعمت الله به رندي و مستي
    در همه کائنات مشهور است
  • در محبت جان اگر بازي خوش است
    گر کني بازي چنين بازي خوش است
  • در طريق عاشقي چون عاشقان
    هرچه داري جمله دربازي خوش است
  • بلبل مستيم در گلزار عشق
    بزم عشاق است وگلزاري خوش است
  • گر بود تکرار در گفتار ما
    تو خوشي بشنو که تکراري خوش است
  • صورت و معني به همديگر خوش است
    آنچنان مي در چنين ساغر خوش است
  • هرکه او با ما در اين دريا نشست
    از سرش تا پا شده خوشتر خوش است
  • جان به جانان دل به دلبر داده ايم
    در دل ما عشق آن دلبر خوش است
  • گوهر در يتيم از ما بجو
    گر بدست آري چنين گوهر خوش است
  • چشمه چشم ما پرآب خوش است
    سرآبي در اين سراب خوش است
  • آفتابي ز ماه بسته نقاب
    روشنش بين در اين نقاب خوش است
  • خوش بود بي حجاب ديدن او
    ور بود نيز در حجاب خوش است
  • جان من در خدمت جاني خوش است
    صحبتم با آنکه مي داني خوش است
  • در خرابات مغان مست خراب
    با حريف رند ويراني خوش است
  • سيد ما در همه عالم يکيست
    جامع مجموع اگر خواني خوش است
  • چشم مست او نظر فرمود سوي کاينات
    اين چنين نور خوشي در ديده عالم خوش است
  • جنتي راکه در آن دوست نيابي سهل است
    يار اگر دست دهد گوشه کاشانه خوش است
  • گفته عاشق سرمست بخوان مستانه
    زانکه در مجلس ما گفته مستانه خوش است
  • عشق جانان در ميان جان خوش است
    راز دلدار از جهان پنهان خوش است
  • درد بي درمان او درمان ما
    در دلم اين درد بي درمان خوش است
  • عشق او گنجي و دل ويرانه اي
    آنچنان گنجي در اين ويران خوش است
  • نعمت الله مست وجام مي بدست
    جاودان در بزم سرمستان خوش است
  • نعمت الله با چنين همت
    روز و شب در هواي درويش است
  • در آن مقام که روح القدس ندارد بار
    درآ که گوشه خلوتسراي درويش است
  • مستان بزم ماچو بخوانند شعر ما
    روح القدس به ذوق در آن بزم سامع است
  • گفتم قباي گل بدرم در هواي او
    اما نواي بلبل بيچاره مانع است
  • اين طرفه نگر که جمله عالم
    در غايت قوت و نحيف است
  • عاشقانه درآ در اين مجلس
    گر ترا عشق آنچنان عشق است
  • بي سر و سامان شدم در عاشقي
    بي سري سامان جان عاشق است
  • شاه ما در همه جهان طاق است
    بس کريم و لطيف اخلاق است
  • سهل باشد هزار جان درعشق
    نفسي در فراق او شاق است
  • هرچه در کائنات مي بيني
    نيک بنگر که حضرت عشق است
  • ناله زار بلبلان شب و روز
    در گلستان سرايت عشق است
  • عقل از ما کنار کرد و برفت
    گو برو زانکه در ميان عشق است
  • خوش بهشتي است مجلس سيد
    در چنين جنتي چنان عشق است
  • تن تنها درآ سيد به خلوت
    که در خلوت تن تنهاي عشق است
  • در طريقي که نيست پايانش
    عاشقي جو که رهبر عشق است
  • درمحيطي که ما در آن غرقيم
    حاصلش يافت گوهر عشق است
  • آفتابي است که در دور قمر تابان است
    نزد ما جوشش دريا حرکات عشق است
  • ماه پيدا گشت و پنهان آفتاب
    غائبي در عين حاضر نازک است
  • سلطان عشق است در ولايت
    باقي همه کس سپاه عشق است
  • عشق است پناه و پشت عالم
    عالم همه در پناه عشق است
  • عقل کل در بيان سيد ما
    دم فروبسته گوئيا لال است
  • دل بدست آور در او دلبر بجو
    خلوت دلدار اگر داني دل است
  • خلوت دل خانه خالي اوست
    خوش دلارامي که ما را در دل است
  • آفتابي مي نمايد مه به ما
    گرچه در ظاهر حجابي حايل است
  • هر صورتي در آينه اسمي نموده اند
    خوش صورتي که معني آن اسم اعظم است
  • گنجينه ما مخزن اسرار الهي است
    هرگنج در اين کنج که يابي به نظام است
  • در دور بگرديد ونمائيد به ياران
    رندي که بود چون من سرمست کدام است
  • بشنو سخن سيد رندان خرابات
    کامروز در اين دور خداوند کلام است
  • سلطان جهان بنده سيد شده ازجان
    او بنده آن خواجه که در عشق غلام است
  • عالم همه زنده دل به عشق اند
    روحي است که در بدن روان است
  • عالم بدن است و عشق جان است
    جان است که در بدن روان است
  • در آينه وجود عالم
    آن نور به چشم ما عيان است
  • نعمت الله که مير مستان است
    در خرابات مير مست آن است
  • در عدم خوش به تخت بنشستيم
    نزد اهل نظر شکست آن است
  • دامن سيد است در دستم
    جاودان بنده را بدست آن است
  • قدمي نه درآ در اين دريا
    طلبش کن که آشنا آن است