نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.14 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
مي کند زير و زبر صائب خزان
در
يک نفس
برگ عيشي را که چون گل خلق بر هم چيده اند
بر سر هر خار و خس چون موج مي لرزد دلش
هر که را چون بحر، گوهر
در
ته پا ريختند
مي توان
در
پرده شب حال خود بي پرده گفت
صبر آن دارم که خط زان روي چون گل سر کند
دل
در
آن زلف زره سان جاي خود وا مي کند
شست چون صاف است پيکان جاني خود وا مي کند
از خودي تا ذره اي باقي است سالک
در
ره است
هر کجا افتد ز دوش اين بار، منزل مي شود
ناله اي کز درد خيزد مي کند
در
دل اثر
بر جنون زد هر که صائب ناله اي از ما شنيد
شود خون عاقبت هر دل که زلفش را به چنگ افتد
خلاصي نيست هر کس را که
در
قيد فرنگ افتد
برون تا رفتم از خود تنگ شد روي زمين بر من
که از خود هر که بيرون رفت
در
دنيا نمي گنجد
در
آن گلشن که از هر خار صد گل مي توان چيدن
چرا چون تاک کس هر لحظه بر شاخ ديگر پيچد؟
مکش رو
در
هم از طوفان چو بي ظرفان درين دريا
که هر چيني که بر ابرو زني موج خطر گردد
مرا گر خنده اي چون غنچه
در
سالي شود روزي
به لب تا از ته دل مي رسد خميازه مي گردد
به دريا کن دل اي ساقي و خم را
در
ميان آور
سر ما گرم ازين پيمانه کم کم نمي گردد
درين ميخانه هر کس
در
دل خم راه مي جويد
همان بهتر که چون ساغر لب از چون و چرا بندد
به جرم اين که چون گل خنده رو افتاده ام صائب
به قصد جان من هر خار تيري
در
کمان دارد
از ان ماه تمام از هاله شد آغوش سر تا پا
که
در
وقت خرام آن سرو بالا را نگه دارد
کدام آتش زبان کرد اين دعا
در
حق من يارب
که دامن هر که را سوز،د مرا آتش به جان گيرد
عبث خم
در
خم من دارد آن ابر و کمان صائب
دل هر جايي من کي به يک محراب مي سازد؟
برآيد روز حشر از بوته صائب چون زر خالص
به درد و داغ عشق آن کس که
در
اينجا فزون سوزد
تو گل
در
خوابگاه افشاني و من خون خود ريزم
که از بهر چه اين بي شرم از آغوش تو برخيزد
از اين آتش که من از شوق او
در
زير پا دارم
زنقش پاي من تا روز محشر دود مي خيزد
نه کم ظرفي است گر زير و زبر سازم دو عالم را
که مي
در
جامم از کيفيت ديدار مي ريزد
گر از دست تهي آتش بر آرم چون چنار از خود
از ان خوشتر که چشمي
در
پي سامان من باشد
رجا و خوف را
در
هيچ حال از کف مده صائب
که چون يک بال گردد مرغ از پرواز مي ماند
نباشد هر که را
در
خير دست از کوته انديشي
چه گل از عمر مي چيند، چه خير از مال مي بيند؟
نه زر و سيم و نه باغ و نه دکان مي ماند
هرچه
در
راه خدا مي دهي آن مي ماند
صفحه قبل
1
...
6517
6518
6519
6520
6521
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن