167906 مورد در 0.14 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • مي کند زير و زبر صائب خزان در يک نفس
    برگ عيشي را که چون گل خلق بر هم چيده اند
  • بر سر هر خار و خس چون موج مي لرزد دلش
    هر که را چون بحر، گوهر در ته پا ريختند
  • مي توان در پرده شب حال خود بي پرده گفت
    صبر آن دارم که خط زان روي چون گل سر کند
  • دل در آن زلف زره سان جاي خود وا مي کند
    شست چون صاف است پيکان جاني خود وا مي کند
  • از خودي تا ذره اي باقي است سالک در ره است
    هر کجا افتد ز دوش اين بار، منزل مي شود
  • ناله اي کز درد خيزد مي کند در دل اثر
    بر جنون زد هر که صائب ناله اي از ما شنيد
  • شود خون عاقبت هر دل که زلفش را به چنگ افتد
    خلاصي نيست هر کس را که در قيد فرنگ افتد
  • برون تا رفتم از خود تنگ شد روي زمين بر من
    که از خود هر که بيرون رفت در دنيا نمي گنجد
  • در آن گلشن که از هر خار صد گل مي توان چيدن
    چرا چون تاک کس هر لحظه بر شاخ ديگر پيچد؟
  • مکش رو در هم از طوفان چو بي ظرفان درين دريا
    که هر چيني که بر ابرو زني موج خطر گردد
  • مرا گر خنده اي چون غنچه در سالي شود روزي
    به لب تا از ته دل مي رسد خميازه مي گردد
  • به دريا کن دل اي ساقي و خم را در ميان آور
    سر ما گرم ازين پيمانه کم کم نمي گردد
  • درين ميخانه هر کس در دل خم راه مي جويد
    همان بهتر که چون ساغر لب از چون و چرا بندد
  • به جرم اين که چون گل خنده رو افتاده ام صائب
    به قصد جان من هر خار تيري در کمان دارد
  • از ان ماه تمام از هاله شد آغوش سر تا پا
    که در وقت خرام آن سرو بالا را نگه دارد
  • کدام آتش زبان کرد اين دعا در حق من يارب
    که دامن هر که را سوز،د مرا آتش به جان گيرد
  • عبث خم در خم من دارد آن ابر و کمان صائب
    دل هر جايي من کي به يک محراب مي سازد؟
  • برآيد روز حشر از بوته صائب چون زر خالص
    به درد و داغ عشق آن کس که در اينجا فزون سوزد
  • تو گل در خوابگاه افشاني و من خون خود ريزم
    که از بهر چه اين بي شرم از آغوش تو برخيزد
  • از اين آتش که من از شوق او در زير پا دارم
    زنقش پاي من تا روز محشر دود مي خيزد
  • نه کم ظرفي است گر زير و زبر سازم دو عالم را
    که مي در جامم از کيفيت ديدار مي ريزد
  • گر از دست تهي آتش بر آرم چون چنار از خود
    از ان خوشتر که چشمي در پي سامان من باشد
  • رجا و خوف را در هيچ حال از کف مده صائب
    که چون يک بال گردد مرغ از پرواز مي ماند
  • نباشد هر که را در خير دست از کوته انديشي
    چه گل از عمر مي چيند، چه خير از مال مي بيند؟
  • نه زر و سيم و نه باغ و نه دکان مي ماند
    هرچه در راه خدا مي دهي آن مي ماند