167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • مگر بي چون خداوندي که اهل هر دو عالم را
    به قدرت در وجود آورد بي آلت به کاف و نون
  • هر کجا عشق من و حسن تو آيد بي گمان
    در نه پيوندد خرد با کاف کفر و دال و دين
  • گر به جنت در به دوزخ رخت بنهي پس ترا
    سينه و ديده گهي پر نور و گه پر نار کو
  • ز وهمي کز خرد خيزد تو زان وهم و خرد در وي
    ز رايي کز هوا خيزد تو دور از چشم آن رايي
  • ز نور يوسف و يعقوب و چاه و اخوه يوسف
    در آن وادي مرو کانجا به هر پي صد بلا يابي
  • چشم و گوش همه از لحن و رخت پر در و گل
    پس چرا قسمتم از هر دو عنا و تعبي
  • از من و من سير شدم بر در تو زان که همي
    من چو بيايم تو نه اي من چو نمانم تو مني
  • چو درج در دين کردي ز فيض فضل حق دل را
    مترس از ديو اگر به روي ز عصمت پاسبان بيني
  • خليل ار نيستي چه بود تو با عشق آي در آتش
    که تا هر شعله اي ز آتش درخت ارغوان بيني
  • تو خود کي مرد آن باشي که دل را بي هوا خواهي
    تو خود کي درد آن داري که تن را در هوان بيني
  • امامت گر ز کبر و حرص و بخل و کين برون نايد
    به دوزخ دانش از معني گرش در گلستان بيني
  • اي هم از امر تو عقل و جان بس اندر شوق و ذوق
    در مناجات از زبان عقل و جان چون خوانمت
  • تا در آب و خاک و باد و آتش از بهر صلاح
    گرمي و خشکي و سردي و تري باشد به هم
  • مرد باش و گرم رو در راه مردان روز و شب
    تيغ گير و زخم زن دين از زبان ويران مکن
  • يک خصال از وي به غزنين عقل بر من کرد ياد
    من چنان گشتم که در من ره نماند آرام را
  • نور داد از جود او تا عکس بر گيتي فکند
    جور چون دين شد غريب و بخل چون در شد يتيم
  • دل ز نور و نار او آن وقت مگسل بهر آنک
    سخته بخشد نار و نور آنگه که در ميزان شود
  • با صفاي دل چه انديشي ز حس و طبع و نفس
    يار در غارست با تو غار گو پر مار باش
  • گر نه اي از ما چو عيسا چون نپري بر هوا
    ور ز مايي همچو ما چون خر نراني در خلاب
  • همچو خاک و باد و آب و آتشت در هر صفت
    عمر باد و امر باد و لطف باد و نور باد
  • از بانگ هاي و هوي تو کمتر شدم در کوي تو
    گشت اين تنم چون موي تو اي بي وفا اي پاسبان
  • آرام گير و کم خروش آخر به خون ما مکوش
    در خون دل ما را مجوش اي بي وفا اي پاسبان
  • حديقة الحقيقة و شريعة الطريقة سنايي

  • ... نوري ناکاسته، که در ظلمات (حدوث)، او را و ديگران را چشم و چراغ ...
  • و اگر خود در ميان باشد، آن بود او هم سطح آب را سياه کند، و هم ...
  • ديوان سيف فرغاني

  • چو تو بي راي و بي تدبير او را پيروي کردي
    تو در دوزخ شوي پيشين و از پس پيشکار تو