167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • مکن در جسم و جان منزل، که اين دونست و آن والا
    قدم زين هر دو بيرون نه نه آنجا باش و نه اينجا
  • تو از خاکي بسان خاک تن در ده درين پستي
    مگر گردي چو جان و عقل هم والي و هم والا
  • چو تن جان را مزين کن به علم دين که زشت آيد
    درون سو شاه عريان و برون سو کوشک در ديبا
  • همچو جيم و دال و را و قاف و عين و لام و نون
    از الف تا يا دگرها مانده در پيشم دوتا
  • ز درد فرقت آن ابر حسن و شمع سراي
    چو ابر و شمعم در چشم و بر سر آتش و آب
  • در جام جانها دست کن چون نيست کردي هست کن
    ما را ز کوثر مست کن اين بس بود ماء العنب
  • در گذر چون گرم تازان از رخ و زلفين دوست
    گر چه بي اين هر دو جانها را شب و شبگير نيست
  • نمي دانند رنج ره بدان بر خيره مي لافند
    نه زان و جهست اين لقمه که هر کس در دهن گيرد
  • نشان شير در تقويم دال آمد از آن معني
    هر آن عاشق که شد چون شير قد چون دال خم سازد
  • هر زمان لعل و در و سرو و بنفشه تو همي
    دل و دين و خرد و صبر دگر سان آرند
  • تا کي اندر انجمن دعوي ز هجر و وصل يار
    نيست شو در راه تا هم وصل و هم هجران بود
  • پيک حضرت روز و شب از دوست مي آرد پيام
    در دل او ز انده و از خوف و غم نسيان بود
  • تا ببيني يک به يک را کشته در شاهين عدل
    شير سير و جاه چاه و شور سوز و مال مار
  • ني از آن دردي که رخ مجروح دارد چون ترنج
    بل از آن دردي که دلها خون کند در بر چو نار
  • تخت و تاج و ملک و هستي جمله را در هم شکن
    نقش و مهر نيستي و مفلسي بر جان نگار
  • هر چه جز در دست دوزخ هر چه جز فقرست غير
    هر چه جز بندست زحمت هر چه جز زخمست عار
  • او چه داند روزه و طاعات عيد و حج و غزو
    عيد او هر روز باشد روزه او را در چه کار
  • هم درخت از تو چو پيکان و سنان وقت بهار
    هم غدير از تو چو شمشير و سپر در ماه تير
  • در سر جور تو شد دين تو و دنيي تو
    که نه شب پوش و قبابادت و نه زين نه فرس
  • ان دو والا هر دو چون شاه و وزير اندر جسد
    وزن دو والي هر دو چون دستور و سلطان در بدن
  • هر چه بيني جز هوا آن دين بود بر جان نشان
    هر چه يابي جز خدا آن بت بود در هم شکن
  • تا تو در بند هوايي از زر و زن چاره نيست
    عاشقي شو تا هم از زر فارغ آيي هم ز زن
  • هما و جغد را آخر چه علت بود در خلقت
    چرا شد آن چنان مشئوم و چون شد اين چنين ميمون
  • چرا در يک زمين چندين نبات مختلف بينم
    ز نخل و نار و سيب و بيد چون آبي و چون زيتون
  • همي دون مي خورند يک آب و در يک بوستان رويند
    به رنگ و نيل و صبر و سنبل و مازو و مازريون