167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سلمان ساوجي

  • در دو جهان به جان تو را خلق همي خرند و من
    هر دو جهان نهاده ام نيم بهاي روي تو
  • تخت مي سوزد که بر سر ملک را افسر نماند
    خود چه در خور بود افسر ملک را چون سر نماند
  • ديوان سنايي

  • جان و دل در جام کن تا جان به جام اندر نهيم
    همچو خون دل نهاده اي پسر صد جام را
  • تکيه گه جان و دل گه رخ و گه زلف تست
    بوسه گه چشم و لب گه در و گه بام تست
  • اي صنم در دلبري هم دست و هم دستان تراست
    بر دل و جان پادشاهي هم دل و هم جان تراست
  • در ميان اهل دين و اهل کفر اين شور چيست
    گر مسلم بر دو رخ هم کفر و هم ايمان تراست
  • آنچه بت گر کرد و جادو ديد جانا باطل است
    در دو مرجان و دو نرگس کار اين و آن تراست
  • حسن او خورشيد و ماه و زهره بر فتراک بست
    لطف او در چشم آب و باد و آتش خاک زد
  • اين چنين دلبر که گفتم در صفات عشق من
    گه دو چشمم پر ز آب و گه رخم پر زر کند
  • من چه سگ باشم که در عشق تو خوش يک دم زنم
    آدم و ابليس يک جا چون به همراهي کند
  • آن که يک ساعت دل آورد و ببرد و باز داد
    بر حقيقت دان که او در عشق هر جايي بود
  • ور نمي داني که خود جانان چه باشد در صفا
    هر چه آن را از تو بيرون برد آن را آن شمر
  • طالب عشق و مي و عيش و طرب باش و بجوي
    چون به کف آمد ترا اين روز و شب در کار باش
  • ما همه دعوي کنيم از عشق و عشق از ما به رنج
    عاشق آن بايد که از معني بود در خورد عشق
  • نرگس و شمشاد و سوسن مشک و سيم و ماه و گل
    تا به هنگام سحر هر هفت در بر داشتم
  • من آنگه خود کسي باشم که در ميدان حکم او
    نه دل باشم نه جان باشم نه سر باشم نه تن باشم
  • لعل پاش و در فشانيم از دو دريا و دو کان
    تا اسير آن دو لعل و آن دو تا بيجاده ايم
  • گر فلک در عهد او با ما نسازد گو مساز
    ما به يک دم آتش اندر چرخ و بر چنبر زنيم
  • چو روي خويش خرم کن يکي بستان طبع اي بت
    چو زلف خويش در هم زن همه ايام جان اي جان
  • ببين در کوي کفر و دين به مهر و درد دل بنشست
    هزاران آه خون آلود زير کام جان اي جان
  • از آن تا در دل و ديده گهر جز عشق تو نبود
    برون رويد گهر هر دم ز بحر و کان جان اي جان
  • ز بهر سرخ رويي جان چه باشد گر به يک غمزه
    ز خوبان جان براندايي تو در ميدان جان اي جان
  • با روي خوب و خوي بد از تو کسي کي برخورد
    اين خوي بد در تو رسد بگريز اي دلبند ازين
  • با تو در فقر و يتيمي ما چه کرديم از کرم
    تو همان کن اي کريم از خلق خود با خلق ما
  • هر چه در دين پيشم آيد گر چه نه سجده صواب
    هر چه نزد حق پيشم افتد گر چه طاعت آن خطا