167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

گلستان سعدي

  • مهمان پيري بودم در ديار بکر که مال فراوان داشت و فرزندي خوبروي. ...
  • ... برآمد مروت نديدم در چنان حالي ريش درويش را بملامت خراشيدن و نمک ...
  • ... پرسيدم از بلوغ. گفت: در مسطور آمده است که سه نشان دارد يکي ...
  • در خبرست از خواجه عالم صلي الله عليه و سلم که گفت: بزرگترين ...
  • ... نپيوندد، و جمعيت در تنگدستي صورت نبندد. يکي تحرمه عشا بسته و ...
  • ... جوار من لا احب و در خبرست الفقر سواد الوجه في الدارين گفتا ...
  • ... اگر ريگ بيابان در شود چشم گدايان پر شود ...
  • وآنچه گفتي که در بروي مسکينان ميبندند حاتم طائي که بيابان نشين ...
  • ... حسرت ميخوري. ما در اين گفتار و هر دو بهم گرفتار. ...
  • ... نهان خواهي با کس در ميان منه اگر چه دوست مخلص باشد که مرآن دوست ...
  • ... که آتش خشم اول در خداوند خشم افتد پس آنگه زبانه بخصم رسد يا ...
  • ... اند و گفته اند که در کشتن بنديان تأمل اولي ترست، بحکم آنکه ...
  • خردمندي را که در زمره اوباش سخن ببندد شگفت مدار، که آواز بربط با ...
  • جان در حمايت يکدمست و دنيا وجودي ميان دو عدم. دين بدنيافروشان ...
  • ... بي علم خانه بي در ...
  • ... بردارد به از عابد که در سر دارد ...
  • ... رسيدي بدين منزلت در علوم؟ گفت: بدانکه هر چه ندانستم از پرسيدن ...
  • درويشي به مناجات در مي گفت: يارب بر بدان رحمت کن که بر نيکان خود ...
  • ... راست راست خاتم در انگشت چپ چرا ميکنند؟ گفت: نداني که اهل فضيلت ...
  • ديوان سلمان ساوجي

  • تو را بالاي جسم و جان مقامي داده اند اي جان
    «مکن در جسم و جان منزل که اين دون است و آن والا»
  • بدي کان بر تو مي آيد، ز چشم است و زبان و دل
    مباش ايمن که روز و شب تو را در خانه اند اعدا
  • دو سلطانند در ملک مروت دست و طبع او
    که داد آن ابر را ادرار و راند اين بحر را اجرا
  • بحر و کان را نيست خون در چشم و آب اندر جگر
    بس که جودش دخل بحر و حاصل کان مي برد
  • شرع را دستي است در عهدت که گر خواهد به حکم
    اين نه آبا را جدا از چار مادر مي کند
  • زفيض لفظ و کلک و دست و طبعش زله مي بندد
    قصب قند و مگس شهد و صدف در و حجر گوهر