نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان شمس
سوداي تو
در
جوي جان چون آب حيوان مي رود
آب حيات از عشق تو
در
جوي جويان مي رود
داني چرا چون ابر شد
در
عشق چشم عاشقان
زيرا که آن مه بيشتر
در
ابرها پنهان شود
حاصل عصاي موسوي عشقست
در
کون اي روي
عين و عرض
در
پيش او اشکال جادويي بود
هر کي شدت حلقه
در
زود برد حقه زر
خاصه که
در
باز کني محرم دروازه شود
دزد دلم به هر شبي
در
هوس شکرلبي
در
سر کوي شب روان از عسسي چه مي شود
زهره عشق هر سحر بر
در
ما چه مي کند
دشمن جان صد قمر بر
در
ما چه مي کند
در
اين بازار عطاران مرو هر سو چو بي کاران
به دکان کسي بنشين که
در
دکان شکر دارد
غمش
در
دل چو گنجوري دلم نور علي نوري
مثال مريم زيبا که عيسي
در
شکم دارد
بسي کمپير
در
چادر ز مردان برده عمر و زر
مبين چادر تو آن بنگر که
در
چادر نهان باشد
در
اين درياي بي مونس دلا مي نال چون يونس
نهنگ شب
در
اين دريا به مردم خوار مي ماند
جز اين چرخ و زمين
در
جان عجب چرخيست و بازاري
وليک از غيرت آن بازار
در
اسرار مي ماند
درآيد سنگ
در
گريه درآيد چرخ
در
کديه
ز عرش آيد دو صد هديه چو او درس نظر گويد
دگرباره سر مستان ز مستي
در
سجود آمد
مگر آن مطرب جان ها ز پرده
در
سرود آمد
بنفشه
در
رکوع آمد چو سنبل
در
خشوع آمد
چو نرگس چشمکش مي زد که وقت اعتبار آمد
رسيدم
در
بياباني که عشق از وي پديد آيد
بيابد پاکي مطلق
در
او هر چه پليد آيد
يکي گولي همي خواهم که
در
دلبر نظر دارد
نمي خواهم هنرمندي که ديده
در
هنر دارد
در
و ديوار اين سينه همي درد ز انبوهي
که اندر
در
نمي گنجد پس از ديوار مي آيد
تا نشکني اي شيدا آن
در
نشود پيدا
آن
در
بت من باشد يا شکل بتم دارد
در
عشق چنان چوگان مي باش به سر گردان
چون گوي
در
اين ميدان يعني بنمي ارزد
چون بسته نبود آن دم
در
شش جهت عالم
در
جستن او گردون بس زير و زبر آمد
چون عبهر و قند اي جان
در
روش بخند اي جان
در
را بمبند اي جان زيرا به نياز آمد
جان به قدم رفته
در
کتم عدم رفته
با قد به خم رفته
در
حين به ميان آيد
اين عشق که مست آمد
در
باغ الست آمد
کانگور وجودم را
در
جهد و عنا کوبد
اي عقل تو به باشي
در
دانش و
در
بينش
يا آنک به هر لحظه صد عقل و نظر سازد
زهي عشق و زهي عشق که بس سخته کمانست
در
آن دست و
در
آن شست و شما تير مکانيد
در
خود چو نظر کردم خود را بنديدم
زيرا که
در
آن مه تنم از لطف چو جان شد
هر پاره کف جسم کز آن بحر نشان يافت
در
حال گذاريد و
در
آن بحر روان شد
هر که
در
آبي گريزد ز امر او آتش شود
هر که
در
آتش شود از بهر او ريحان کند
پيش از آن کاين نفس کل
در
آب و گل معمار شد
در
خرابات حقايق عيش ما معمور بود
در
نجاتش مات هست و هست
در
ماتش نجات
زان نظر ماتيم اي شه آن نظر بر مات باد
در
دلش ياد من آمد هر طرف کرد التفات
مر مرا
در
هيچ صفي آن زمان آن جا نديد
زانک
در
وهم من آيد دزدگوشي از بشر
کو
در
اين شب گوش مي دارد حديثم اي ودود
چمني که جمله گل ها به پناه او گريزد
که
در
او خزان نباشد که
در
او گلي نريزد
چه عجب که
در
دل من گل و ياسمن بخندد
که سمن بري لطيفي چو تو
در
برم نيامد
دل آهنم چو آتش چه خواست
در
منارش
نه که آينه شود خوش چو
در
او صفا درآمد
به چه نوع شکر گويم که شکرستان شکرم
ز
در
جفا برون شد ز
در
وفا درآمد
جان منصور چو
در
عشق توش دار زدند
در
رسن کرد سر خود ز رسن مي نرود
ليک
در
خانه بي
در
تو چو مرغي بي پر
اين کند مرغ هوا چونک به چستي افتيد
ليک گرمابه بان را صورتي درنيابد
گر چه صورت ز جستن
در
کر و
در
فر آيد
در
عشق جوي ما را
در
ما بجوي او را
گاهي منش ستايم گاه او مرا ستايد
وان کو ز چه برافتد
در
جام و ساغر افتد
مستيش
در
سر افتد پا را ز سر نداند
آن لعل را
در
آخر
در
جيب خويش يابي
بر جيب پاک جيبان نورش مر شش آمد
بر دل نهاد قفلي يزدان و ختم کردش
از بهر فتح اين
در
در
غم طپيد بايد
منگر به گرد تن بنگر
در
سوار روح
مي جو سوار را به نظر
در
ميان گرد
هر چوب
در
تجمل چون بزم مير گشت
گر
در
دو دست موسي يک چوب مار شد
در
حلقه ز آنچ دادي
در
حلق من بريز
کآخر چو حلقه بر درم از بيم و از اميد
زهره من بر فلک شکل دگر مي رود
در
دل و
در
ديده ها همچو نظر مي رود
چو عشق
در
بر سيمين کشيد عاشق خود را
ز بوسه هاي چو شکر
در
آن کنار چه مي شد
غمت که کاهش تن شد نه
در
تنست نه بيرون
غم آتشيست نه
در
جا مگو کجا که نشايد
در
اين جهان که
در
او مرده مي خورد مرده
نخورد عاقل و ناسود و يک دمي نغنود
صفحه قبل
1
...
648
649
650
651
652
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن