167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • شور مي ده کور مي خر در جهان
    چون نداري آب حيوان در نهان
  • ننگرم در تو در آن دل بنگرم
    تحفه او را آر اي جان بر درم
  • روزها آن آهوي خوش ناف نر
    در شکنجه بود در اصطبل خر
  • مضطرب در نزع چون ماهي ز خشک
    در يکي حقه معذب پشک و مشک
  • حله مي پرد ز من در امتحان
    هم چو برگ از نخ در فصل خزان
  • وان قد صف در نازان چون سنان
    گشته در پيري دو تا هم چون کمان
  • فعل تو وافيست زو کن ملتحد
    که در آيد با تو در قعر لحد
  • يک سپد پر نان ترا بي فرق سر
    تو همي خواهي لب نان در به در
  • در سر خود پيچ هل خيره سري
    رو در دل زن چرا بر هر دري
  • اين سخن در سينه دخل مغزهاست
    در خموشي مغز جان را صد نماست
  • پس در اقبال و دولت چون بود
    چون شود جني و انسي در حسد
  • آن تعمق در دليل و در شکال
    از بصيرت مي کند او را گسيل
  • خر مؤدب گشته در خاتون فشرد
    تا بخايه در زمان خاتون بمرد
  • در ره نفس ار بميري در مني
    تو حقيقت دان که مثل آن زني
  • چون در افتد در گلوشان حبل دام
    دانه خوردن گشت بر جمله حرام
  • لطف مخفي در ميان قهرها
    در حدث پنهان عقيق بي بها
  • من چو کلکم در ميان اصبعين
    نيستم در صف طاعت بين بين
  • مؤمني آخر در آ در صف رزم
    که ترا بر آسمان بودست بزم
  • جان چو خفته در گل و نسرين بود
    چه غمست ار تن در آن سرگين بود
  • بي نوا هر دم همي گويد که کو
    در مجاعت منتظر در جست و جو
  • جان تن خود را شناسد وقت روز
    در خراب خود در آيد چون کنوز
  • چونک پاي چپ بدي در غدر و کاست
    نامه چون آيد ترا در دست راست
  • چون شمارد جرم خود را و خطا
    محض بخشايش در آيد در عطا
  • گر دو صد بارت بجوشم در عمل
    در کف جوشت نيابم يک دغل
  • قفل کردن بر در حجره چه بود
    در ميان صد خياليي حسود