نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان شاه نعمت الله ولي
منصب عالي اگر خواهي بيا
خاک ره شو بر
در
خمار ما
جز يکي
در
هر دو عالم هست نيست
کس نکرد انکار بر اقرار ما
خوش خيالي مي نمايد روز و شب
گه به بيداري و گه
در
خواب ما
بحر
در
جوش است و رو دارد به ما
گوهر دريا همي آرد به ما
جان چه باشد که کنم
در
قدمت ايثارش
قاصرم گر همه عالم کنم ايثار شما
در
ميخانه بگشودند، و داد عاشقان دادند
بحمدالله اجابت شد، دعاي که؟ دعاي ما
بلبل مستيم و
در
گلشن نوائي مي زنيم
رونقي ديگر گرفت اين گلشن از غوغاي ما
مجلس عشق است ورندان مست و سيد
در
حضور
روضه رضوان بود اين جنت المأواي ما
در
دل سيد نگنجد غير عشق حضرتش
حضرت او کي نشاند ديگري بر جاي ما
عقل کل حيران شده
در
عشق او
خودچه باشد عقل سرگردان ما
هرکه آمد سوي ما با ما نشست
غرقه شد
در
بحر بي پايان ما
جان ما آئينه دار حضرت جانان بود
عشق او گنجي است
در
کنج دل ويران ما
در
خيال اوست جان ما مدام
دل روان خواهد به او پيوست ما
بر
در
ميخانه مست افتاده ايم
بي حجاب و فارغ از هر دو سرا
رند سرمستيم
در
کوي مغان
نعمت الله گر همي جوئي بيا
در
ديده مست ما توان ديد
آن نور، ولي به چشم بينا
ما حبابيم و عين ما دريا
نظري کن به عين ما
در
ما
آينه گر هزار مي نگريم
در
همه ديده مي شود اسما
چشم ما شد به نور او بينا
نظري کن به نور او
در
ما
ما خياليم و
در
حقيقت او
هو معنا و فانظروا معنا
عاشق ومستيم
در
کوي مغان
دنيي وعقبي کجا و ما کجا
نعمت الله مست و مي نوشد مدام
در
خرابات فنا جام بقا
قدمي نه درآ
در
اين دريا
عين ماجو به عين ما از ما
ديده عالم است از او روشن
مي نمايد چو نور
در
اشيا
هرچه باشد درحدوث و
در
قدم
از خدا هرگز نمي باشد جدا
نور روي اوست
در
عالم ميان
بنگر اين آئينه نور خدا
عقل اگر خواهي برو جاي دگر
عشق اگر خواهي درآ
در
بزم ما
ذره اي از آفتاب نور او
نيست خالي
در
همه ارض وسما
هرکه او
در
عشق او فاني شود
از حيات عشق او يابد بقا
نقش مي بندم خيالش
در
نظر
گشته روشن چشمم از نور لقا
در
خرابات مغان مست و خراب
باده مي نوشيم دايم بي ريا
بر
در
ميخانه مست افتاده ايم
خانه ما خوش تر است از دو سرا
در
طريقت خرقه اي پوشيده ايم
دست ما ودامن آل عبا
در
همه عالم به چشم ما ببين
سيدت آئينه گيتي نما
گرچه آب روان بود
در
جو
بخور آبي وليکن از دريا
با تو مقصد تو است هم خانه
در
بدر مي روي کجا و چرا
بهشت جاودان ما سرابستان ميخانه
هواي جنت ار داري، درآ
در
جنت المأوا
چشم ما روشن به نور روي اوست
در
نظر داريم از آن رو آفتاب
چون حجاب او نمي دانم جز او
روز و شب مي بينم او را
در
حجاب
نعمت الله
در
خراباتش طلب
همدم جام مي و مست وخراب
خوش بيا سوي ما
در
اين دريا
عين ما را به عين ما درياب
موج و دريا يکي است تا داني
نظري کن به چشم ما
در
آب
نور روي نعمت الله ديده ام
مي نمايد
در
نظر آن آفتاب
غير او
در
عمر خود گرديده اي
ديده اي نقش خيال او به خواب
ما
در
اين دريا به هر سو مي رويم
ساغري داريم پر آب از حباب
الهام سيد است که گويد به بندگان
ورنه چنين سخن نتوان يافت
در
کتاب
نعمت الله سر به پاي خم نهاد
در
خرابات مغان مست و خراب
چون شدم بيدار من بودم نه او
آنکه
در
خوابش بديدم بي حجاب
بسته ام نقش خيالش
در
نظر
آفتابي رو نموده مه نقاب
در
خيال خواب باشد روز و شب
هر که بيند اين چنين خوابي به خواب
غير او
در
بحر ما از ما مجو
گفتمت والله اعلم بالصواب
در
خرابات جهان موجود نيست
همچو سيد عاشقي مست و خراب
جز يکي
در
هر دو عالم هست نيست
ور تو گوئي هست مي بيني به خواب
در
خرابات مغان دامن کشان
نعمت الله مي رود مست و خراب
در
خرابات نعمت الله جو
رند و مست و خراب را درياب
هر برگ گلي که رو نمايد
در
عارض او گلاب درياب
گنجي است وجود نعمت الله
آن گنج
در
اين خراب درياب
در
عين ما نظر کن چشم پرآب درياب
جام شراب بستان آب و حباب درياب
هر ذره اي که بيني جام جهان نمائيست
در
طلعت چو ماهش تو آفتاب درياب
چون بلبلان سرمست بگذر سوي گلستان
چو عارفان کامل
در
گل گلاب درياب
در
گوشه خرابات رندي اگر بيابي
با عاشقان نشسته مست و خراب، درياب
در
سر زلف او پريشان شو
جمع مي باش و مو به مو درياب
با ما بنشين خوشي
در
اين بحر
ما را بنگر حجاب درياب
در
خرابات درد دردش نوش
زان شفا خانه اين دوا درياب
مائيم حجاب ما
در
اين بحر
آب است حجاب آب درياب
مي
در
قدح است و عاشقان مست
مخمور مرو بيا و بشتاب
نقش غيري خيال اگر بندي
آن خيال است و ديده اي
در
خواب
غرق آبي و آب مي جوئي
گرچه با ما نشسته اي
در
آب
چشم بيدار ما عيان بيند
گر خيالش تو ديده اي
در
خواب
آنها که به چشم عقل بينند
بينند خيال غير
در
خواب
در
بحر محيط جمله غرقيم
مانند حباب و عين ما آب
رندانه روان روم به هر
در
تا دريابم ورا به هر باب
قدمي نه درآ
در
اين دريا
عين ما را به عين ما درياب
نقش رويش خيال مي بندم
گه به بيداري و گهي
در
خواب
سرموئي ز سر او گفتيم
سر زلفش از آن شده
در
تاب
نعمت الله حجاب را برداشت
چون حجاب است
در
ميان اسباب
جام مي بر دست و مي گردم به ذوق
در
خرابات مغان مست و خراب
لوح محفوظ است ما را
در
نظر
خود که دارد اين چنين ام الکتاب
باده مي نوشم مدام از جام عشق
در
حضور سيد خود بي حساب
آينه بردار و تمثال جمال او نگر
جام مي بستان که ساقي مي نمايد
در
شراب
بر
در
ميخانه بگذر تا ببيني آن يکي
مست با رندان نشسته باده نوشان بي حجاب
ماه ما از
در
درآمد نيم شب
آفتاب ما برآمد نيم شب
بخت ما بيدار شد
در
نيم روز
عمر رفته بر سرآمد نيم شب
روز تا شب
در
تمنا بود دل
ناگهاني دلبر آمد نيم شب
بس که آب ديده ام بر خاک ريخت
سرو نازم
در
برآمد نيم شب
وصل او
در
روز خوش باشد ولي
بي رقيبان خوش تر آمد نيم شب
نعمت الله را درخت دولتش
از سعادت
در
بر آمد نيم شب
دردمند و درد نوشم روز و شب
عاشقانه
در
خروشم روز و شب
در
خرابات مغان مست و خراب
همنشين مي فروشم روز و شب
با حضورش هر شبي آرم به روز
در
هوايش باده نوشم روز و شب
زآتش عشقش چو خم مي فروش
در
درون خود بجوشم روز و شب
سيدم عشق است و من
در
حضرتش
بنده حلقه به گوشم روز و شب
گوهر ار خواهي درآ
در
بحر ما
ور نمي خواهي برو ساحل طلب
حضرت جانانه را از جان بجو
خدمت دلدار خود
در
دل طلب
اي محقق بي حقيقت هيچ شيئي هست نيست
عارفانه آن حقيقت
در
همه اشيا طلب
آفتاب حسن او برچشم مردم رونمود
روشن است اين نور او
در
ديده بينا طلب
يک زمان
در
بحر ما با ما نشين
عين ما راهم به عين ما طلب
نور او
در
جمله اشيا مي نگر
يک مسما از همه اسما طلب
در
چنين درياي بي پايان درآ
عين ما را هم به عين ما طلب
چشم ما روشن به نور روي اوست
نور او
در
ديده بينا طلب
صفحه قبل
1
...
648
649
650
651
652
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن