167906 مورد در 0.12 ثانیه یافت شد.

ديوان سعدي

  • من مانده ام مهجور از او بيچاره و رنجور از او
    گويي که نيشي دور از او در استخوانم مي رود
  • درد عشق از هر که مي پرسم جوابم مي دهد
    از که مي پرسي که من خود عاجزم در کار خويش
  • پيش از آب و گل من در دل من مهر تو بود
    با خود آوردم از آن جا نه به خود بربستم
  • از دست او جان مي برم تا افکنم در پاي او
    تا تو نپنداري که من از دست او جان مي برم
  • اين همه نيش مي خورد سعدي و پيش مي رود
    خون برود در اين ميان گر تو تويي و من منم
  • عجب دارم ز بخت خويش و هر دم در گمان افتم
    که مستم يا به خوابم يا جمال يار مي بينم
  • گفتي به از من در چگل صورت نبندد آب و گل
    اي سست مهر سخت دل ما نيز هم بد نيستيم
  • از گل و ماه و پري در چشم من زيباتري
    گل ز من دل برد يا مه يا پري ني روي تو
  • هر چه خواهي کن که ما را با تو روي جنگ نيست
    سر نهادن به در آن موضع که تيغ افراشتي
  • بان و خطمي شمع و صندل شير و قير و نور و نار
    شهد و شکر مشک و عنبر در و لؤلؤ نار و سيب
  • مواعظ سعدي

  • که حق بينند و حق گويند و حق جويند و حق باشد
    هر آن معني که آيد در دل داناي درويشان
  • سراي و سيم و زر در باز و عقل و جان و دل سعدي
    حريف اينست اگر داري سر سوداي درويشان
  • کمر بندد قلم کردار سر در پيش و لب برهم
    به هر حرفي که پيش آيد به تارک چون قلم گردد
  • گلستان سعدي

  • در خبر است از سرور کائنات و مفخر موجودات و رحمت عالميان و صفوت ...
  • ... عامل تا زمان قيامت در امان سلامت نگه داراد ...
  • ... کنان بيرون رفتيم در فصل ربيع که صولت برد آرميده بود و ايام دولت ...
  • ... خواب نيمروز تا در آن يک نفس خلق را نيازاري ...
  • ... پادشاهان پيشين در رعايت مملکت سستي کردي و لشکر بسختي داشتي ...
  • ... به چنين کارها تن در ندهد ...
  • و در علم محاسبت چنانکه معلومست چيزي دانم، اگر بجاه شما جهتي معين ...
  • ... گفت: بنياد ظلم در جهان اول اندکي بوده است هر که آمد بر او مزيدي ...
  • ... بقرائن معلوم شد در شکنجه کشيد و بانواع عقوبت بکشت ...
  • ... بشکر آن مرتهن. در مدت توکيل او رفق و ملاطفت کردندي و زجر و ...
  • ... اين آتش از کجا در سراي من افتاد؟ گفت: از دود دل درويشان ...
  • ... اين راست تر سخن در عمر خود نگفته اي. بفرمود تا آنچه مأمول اوست ...