167906 مورد در 0.11 ثانیه یافت شد.

ديوان خواجوي کرماني

  • گفتم ببينم روي او يا راه يابم سوي او
    رفتم ز جان در کوي او وز جان و تن باز آمدم
  • قامت از غم چو کمان کرده و دل راست چو تير
    در صف عشق تو با تير و کمان آمده ايم
  • کي ز دلم برون روي زانکه چو من نبوده ام
    عشق تو بوده است و بس در دل من بجان تو
  • ديوان رهي معيري

  • صبا از من پيامي ده، به آن صياد سنگين دل
    که تا گل در چمن باقي است، آزادم کند يا نه؟
  • هر شبم از اشک خونين گل به دامان باد و هست
    هر نفس چون غنچه ام، سر در گريبان باد و هست
  • هر شبم، از اشک خونين، گل به دامان باد و هست
    هر نفس، چون غنچه ام، سر در گريبان باد و هست
  • نيست با ما لاله و گل را سر الفت رهي، سر الفت رهي
    مي روم تا آشيان در سايه خاري کنم
  • برو برو يارا از دل ما را، که بدخو ياري «کينه عاشق در دل داري »
    مرغ شب مي نالد، تا به سحرگه با من، آتشم زند به خرمن
  • بازآ که با تو از در بازآيد اي افسونگر بخت رميده من آه
    با آن که از کنارم، رفتي ولي نرفتي، از ديده من
  • دامن ز مهر و محبت کشيدم، کز مهرباني، در زندگاني، سودي نديدم
    اشک ندامت ز چشمم گشودي، خوابم ربودي، با آن که بودي، صبح اميدم
  • تو که يار ديگراني ، غم و درد من چه داني ، بردي دل حسرت کشم
    افکنده ئي در آتشم ، ديگر چه خواهي
  • چه حاصل از اين نواي حزين، که در دل او اثر نکند
    به حال منش، چه غم که شبي، به تاب و تبي، سحر نکند
  • چو آگاهي اي ماه من از آه من سوي عاشق نظر کن
    چو دادم جان بي روي تو در کوي تو بر خاک من گذر کن
  • ساقي ز جا خيز ، مي در قدح ريز ، قامت برافراز ، شوري برانگيز
    کز دل برد غم ، وز جان برد تاب ، روي دل افروز، موي دل آويز
  • دور از تو ريزد، چشم تر من، خونابه دل در ساغر من
    بازآ که بي رويت، بهار عمرم دي شد، شب جواني طي شد
  • اثري با گردش چشمت، نبود در ساغر مي ساغر مي
    دگران مست از مي گلگلون، دل من از گردش وي، گردش وي
  • مي و گل گر دل انگيزد، تو در آن لب گل و مي داري
    به لطافت چو بهشتي، به طراوت چو بهاري، به تار گيسو بنفشه زاري
  • اي گلستان سر کويت، گل بستان چون رويت کي باشد کي
    تويي آن گل در گيتي، که نداري آفت دي، آفت دي
  • باز آي گل خندان از در مجلس، به دستي قدح، مينا به دستي
    دارم غمي و دردي، رخسار زردي، خوش تر بود درد عشق از تندرستي
  • جانا با غم تو شادم، شادم که جان در پايت دادم
    بازآ که عمر از سر گيرم، وز دست تو ساغر گيرم
  • اي دل از چه کني زاري، اي ديده تا کي خون مي باري
    کز ناله بي حاصل من، در سينه چو گل سوزد دل من
  • افزايد آه مردم، هر دم در دم
    اي ناوک غم کشتي رهي را آخر وليکن، غير از محبت نبود او را گناهي
  • ديوان سعدي

  • گر دلم در عشق تو ديوانه شد عيبش مکن
    بدر بي نقصان و زر بي عيب و گل بي خار نيست
  • تو کجا نالي از اين خار که در پاي منست
    يا چه غم داري از اين درد که بر جان تو نيست
  • خلقي چو من بر روي تو آشفته همچون موي تو
    پاي آن نهد در کوي تو کاول دل از سر برکند