نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.
ديوان خاقاني
دلم مرگ پسر عم سوخت و
در
جانم زد آن آتش
که هيمه ش عرق شريان گشت و دودش روح حيواني
سنگ فشان کنند خلق از پي دين به جمره
در
ما همه جان فشان کنيم از پي خم به مي خوري
چون ز گهر سخن رود
در
شرف و جلال و کين
چون اسد و اثير و خور، ناري و نوري و نري
آن را که
در
کار آورد کارش ز رونق چون برد
کان کو به جان گوهر خرد حالي به دندان نشکند
تا تو دولت داري آن کت دوست تر دشمن تر است
ز آن که نتواند که بيند شاهد خود
در
برت
خاک بر سر پاش خاقاني و
در
خون خسب از آنک
زير خاک است آنکه از خاکت به مردم کرده بود
در
دو لعلش آب و اندر جزع نه آخر بگوي
کاين چه بي آبي است چندين و آن چه آب است آن همه
ناله ها کردم چنان کز چرخ بانگ آمد که بس
اي عفي الله
در
تو گوئي ذره اي ز آن درگرفت
تو را هم کفر و هم ايمان حجاب است ار تو عياري
نخست از کفر بيرون آي و پس
در
خون ايمان شو
گر او شب رنگ
در
تازد تو خود را خاک ميدان کن
ور او چوگان به کف گيرد تو همچون گوي غلطان شو
چو
در
جايي همه او باش و چون از جاي بگذشتي
چه داري آرزو آن کن، چه بيني خوب تر آن شو
ز تو تا غايت مقصد چه يک روزه چه صد ساله
چو راهي
در
ميان داري که مي بايد تو را رفتن
بستان ز ساقي جام زر، هم بر رخ ساقي بخور
وقت دو صبح آن لعل تر
در
ده سه گردان صبح را
چون نيش چوبين را کنون رگ هاي زرين شد زبون
خيز از رگ خم ريز خون قوت رگ جان بين
در
او
بربط، تني بي جان نگر، موزون به چار ارکان نگر
هر هشت رگ ميزان نگر، زهره به ميزان بين
در
او
نالان رباب از بس زدن هم کفچه سر هم کاسه تن
چو بين خرش زرين رسن بس تنگ ميدان بين
در
او
بغداد جان ها روي او، طرار دل ها موي او
دل دل کنان
در
کوي او چون خود فراوان ديده ام
ديوان خواجوي کرماني
اي ترک آتش رخ بيار آن آب آتش فام را
وين جامه نيلي ز من بستان و
در
ده جام را
خامي چو من بين سوخته و آتش ز جان افروخته
گر پخته ئي خامي مکن وان پخته
در
ده خام را
در
عري شاه ماتم اي پري رخ رخ مپوش
کانک رخ بر رخ نهي او را چه غم باشد ز مات
در
دلت مهر از چه رو جويم چو مي دانم که چيست
بنده را بيدل چرا گوئي چو مي داني که هست
مي اکنون
در
قدح ريزم که خواجو مي پرست آمد
گل اين ساعت بدست آرم که خار از دست بيرون شد
مه فرو مي شد گهي کو پرده
در
رخ مي کشيد
صبح بر مي آمد آن ساعت که او رخ مي نمود
گر چه هر کو مي خورد از پا
در
افتد عاقبت
من چو دور افتاده ام از مي چرا افتاده ام
اي تنم کرده ز غم موئي و
در
مو زده خم
وي دلم يک سر مو وز سر موئي شده کم
صفحه قبل
1
...
6493
6494
6495
6496
6497
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن