167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • دلم مرگ پسر عم سوخت و در جانم زد آن آتش
    که هيمه ش عرق شريان گشت و دودش روح حيواني
  • سنگ فشان کنند خلق از پي دين به جمره در
    ما همه جان فشان کنيم از پي خم به مي خوري
  • چون ز گهر سخن رود در شرف و جلال و کين
    چون اسد و اثير و خور، ناري و نوري و نري
  • آن را که در کار آورد کارش ز رونق چون برد
    کان کو به جان گوهر خرد حالي به دندان نشکند
  • تا تو دولت داري آن کت دوست تر دشمن تر است
    ز آن که نتواند که بيند شاهد خود در برت
  • خاک بر سر پاش خاقاني و در خون خسب از آنک
    زير خاک است آنکه از خاکت به مردم کرده بود
  • در دو لعلش آب و اندر جزع نه آخر بگوي
    کاين چه بي آبي است چندين و آن چه آب است آن همه
  • ناله ها کردم چنان کز چرخ بانگ آمد که بس
    اي عفي الله در تو گوئي ذره اي ز آن درگرفت
  • تو را هم کفر و هم ايمان حجاب است ار تو عياري
    نخست از کفر بيرون آي و پس در خون ايمان شو
  • گر او شب رنگ در تازد تو خود را خاک ميدان کن
    ور او چوگان به کف گيرد تو همچون گوي غلطان شو
  • چو در جايي همه او باش و چون از جاي بگذشتي
    چه داري آرزو آن کن، چه بيني خوب تر آن شو
  • ز تو تا غايت مقصد چه يک روزه چه صد ساله
    چو راهي در ميان داري که مي بايد تو را رفتن
  • بستان ز ساقي جام زر، هم بر رخ ساقي بخور
    وقت دو صبح آن لعل تر در ده سه گردان صبح را
  • چون نيش چوبين را کنون رگ هاي زرين شد زبون
    خيز از رگ خم ريز خون قوت رگ جان بين در او
  • بربط، تني بي جان نگر، موزون به چار ارکان نگر
    هر هشت رگ ميزان نگر، زهره به ميزان بين در او
  • نالان رباب از بس زدن هم کفچه سر هم کاسه تن
    چو بين خرش زرين رسن بس تنگ ميدان بين در او
  • بغداد جان ها روي او، طرار دل ها موي او
    دل دل کنان در کوي او چون خود فراوان ديده ام
  • ديوان خواجوي کرماني

  • اي ترک آتش رخ بيار آن آب آتش فام را
    وين جامه نيلي ز من بستان و در ده جام را
  • خامي چو من بين سوخته و آتش ز جان افروخته
    گر پخته ئي خامي مکن وان پخته در ده خام را
  • در عري شاه ماتم اي پري رخ رخ مپوش
    کانک رخ بر رخ نهي او را چه غم باشد ز مات
  • در دلت مهر از چه رو جويم چو مي دانم که چيست
    بنده را بيدل چرا گوئي چو مي داني که هست
  • مي اکنون در قدح ريزم که خواجو مي پرست آمد
    گل اين ساعت بدست آرم که خار از دست بيرون شد
  • مه فرو مي شد گهي کو پرده در رخ مي کشيد
    صبح بر مي آمد آن ساعت که او رخ مي نمود
  • گر چه هر کو مي خورد از پا در افتد عاقبت
    من چو دور افتاده ام از مي چرا افتاده ام
  • اي تنم کرده ز غم موئي و در مو زده خم
    وي دلم يک سر مو وز سر موئي شده کم