167906 مورد در 0.11 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • مرا کي روي آن باشد که در کوي تو ره يابم
    که از تنگي که هست آن ره نفس هم برنمي تابد
  • اگر دل در غمش گم شد چه شايد کرد، گو گم شو
    دل اينجا از سگان کيست تا پرواي او دارم
  • سرشک من به رقص افتاد بر نطع زر از شادي
    چو جانم در سماع آمد که يارب وصل يار است اين
  • چو من در پايش افتادم چو خلخال زرش گفتا
    که چون خلخال ما هم زرد و هم نالان و زار است اين
  • از جور او خون شد دلم وز دست بيرون شد دلم
    در کار او چون شد دلم چون کار کرد افسون او
  • کردم حسابش جو به جو در دستخون ديدم گرو
    جوجو شد از غم نو به نو بي روي گندم گون او
  • مرغان و ماهي در وطن آسوده اند الا که من
    بر من جهاني مرد و زن بخشوده اند الا که تو
  • چه دل بندي در اين دنيا ايا خاقاني خاکي
    که تا بر هم نهي ديده نه اين بيني نه آن بيني
  • تا تو خود را پاي بستي باد داري در دو دست
    خاک بر خود پاش کز خود هيچ نگشايد تو را
  • ميان تهي و سر و بن يکي است از همه روي
    چو شکل خاتم و چون حرف ميم در همه باب
  • خط بر خط عالم کش و در خط مشو از کس
    دل طاق کن از هستي و بر طاق نه اسباب
  • لاف از آن روح توان زد که به چارم فلک است
    ني از آن روح که در تبت و يغما بينند
  • در شکر ريزند ز اشک خوش که گردون را به صبح
    همچو پسته سبز و خون آلود و خندان ديده اند
  • بارداري چون فلک خوش رو مه و خور در شکم
    وز دو سو چون مشرفين او را دو زهدان ديده اند
  • چون دو دست اندر تيمم يک به ديگر متصل
    در يکي محمل دو تن هم پاي و هم ران ديده اند
  • تو به جاي خصم ملکت ز کرم نه اي مقصر
    چه گنه تو را که در وي ز وفا اثر نيايد
  • غمناک بود بلبل، گل مي خورد که در گل
    مشک است و زر و مرجان وين هر سه هست غم بر
  • چو ماندم بي زبان چون ناي جان در من دميد از لب
    که تا چون ناي سوي چشم رانم دم به فرمانش
  • تخت و خاتم ني و کوس رب هب لي مي زنم
    طور آتش ني و در اوج انا الله مي پرم
  • بر خلق و خلق تو من چون چشم و دل گمارم
    در چشم و دل کم از تبت و ششتري ندارم
  • جاه او در يک دو ساعت بر سه بعد و چار طبع
    پنج نوبت مي زند د رشش سوي اين هفت خوان
  • اي صد يک از عشقت خرد، جان صيدت از يک تا به صد
    چشم تو در يک چشم زد، صد خون تنها ريخته
  • تيغت همه تن شد زبان، با دشمنت گفت از نهان
    کاي هم به من در يک زمان، خون تو حاشا ريخته
  • آب و سنگم داده اي بر باد و من پيچان چو آب
    سنگ در بر مي روم وز دل فغان انگيخته
  • به سختي جان سگ مي دار هان تا چون سبک ساران
    چو سگ در پيش سگ ساران به لابه دم نجنباني