نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.11 ثانیه یافت شد.
ديوان خاقاني
مرا کي روي آن باشد که
در
کوي تو ره يابم
که از تنگي که هست آن ره نفس هم برنمي تابد
اگر دل
در
غمش گم شد چه شايد کرد، گو گم شو
دل اينجا از سگان کيست تا پرواي او دارم
سرشک من به رقص افتاد بر نطع زر از شادي
چو جانم
در
سماع آمد که يارب وصل يار است اين
چو من
در
پايش افتادم چو خلخال زرش گفتا
که چون خلخال ما هم زرد و هم نالان و زار است اين
از جور او خون شد دلم وز دست بيرون شد دلم
در
کار او چون شد دلم چون کار کرد افسون او
کردم حسابش جو به جو
در
دستخون ديدم گرو
جوجو شد از غم نو به نو بي روي گندم گون او
مرغان و ماهي
در
وطن آسوده اند الا که من
بر من جهاني مرد و زن بخشوده اند الا که تو
چه دل بندي
در
اين دنيا ايا خاقاني خاکي
که تا بر هم نهي ديده نه اين بيني نه آن بيني
تا تو خود را پاي بستي باد داري
در
دو دست
خاک بر خود پاش کز خود هيچ نگشايد تو را
ميان تهي و سر و بن يکي است از همه روي
چو شکل خاتم و چون حرف ميم
در
همه باب
خط بر خط عالم کش و
در
خط مشو از کس
دل طاق کن از هستي و بر طاق نه اسباب
لاف از آن روح توان زد که به چارم فلک است
ني از آن روح که
در
تبت و يغما بينند
در
شکر ريزند ز اشک خوش که گردون را به صبح
همچو پسته سبز و خون آلود و خندان ديده اند
بارداري چون فلک خوش رو مه و خور
در
شکم
وز دو سو چون مشرفين او را دو زهدان ديده اند
چون دو دست اندر تيمم يک به ديگر متصل
در
يکي محمل دو تن هم پاي و هم ران ديده اند
تو به جاي خصم ملکت ز کرم نه اي مقصر
چه گنه تو را که
در
وي ز وفا اثر نيايد
غمناک بود بلبل، گل مي خورد که
در
گل
مشک است و زر و مرجان وين هر سه هست غم بر
چو ماندم بي زبان چون ناي جان
در
من دميد از لب
که تا چون ناي سوي چشم رانم دم به فرمانش
تخت و خاتم ني و کوس رب هب لي مي زنم
طور آتش ني و
در
اوج انا الله مي پرم
بر خلق و خلق تو من چون چشم و دل گمارم
در
چشم و دل کم از تبت و ششتري ندارم
جاه او
در
يک دو ساعت بر سه بعد و چار طبع
پنج نوبت مي زند د رشش سوي اين هفت خوان
اي صد يک از عشقت خرد، جان صيدت از يک تا به صد
چشم تو
در
يک چشم زد، صد خون تنها ريخته
تيغت همه تن شد زبان، با دشمنت گفت از نهان
کاي هم به من
در
يک زمان، خون تو حاشا ريخته
آب و سنگم داده اي بر باد و من پيچان چو آب
سنگ
در
بر مي روم وز دل فغان انگيخته
به سختي جان سگ مي دار هان تا چون سبک ساران
چو سگ
در
پيش سگ ساران به لابه دم نجنباني
صفحه قبل
1
...
6492
6493
6494
6495
6496
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن