167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان انوري

  • کلک تو ميزان حشر آمد که در بازار ملک
    زشت و خوب از هم جدا و خير و شر موزون کند
  • اشک فضله است و عرق فضله است و دافع هم مزاج
    اين يکي را در عداد آن دو چون مي نشمري
  • ديوان بيدل دهلوي

  • چه کدخدائيست اي ستم کش جنون کن از دردسر برون آ
    تو شوق آزاد بي غباري زکلفت بام و در برون آ
  • باميد وصل تو نازنين همه را نثار دلست و دين
    من (بيدل) و عرق جبين که چه در طبق کنم از حيا
  • در آمد و رفت محو گشتيم و پي بجائي نبرد کوشش
    ره که کرديم چون نفس طي نشد بچندين عبور پيدا
  • ستم است اگر هوست کشد که بسير سر و سمن درا
    تو زغنچه کم ندميده ئي در دل کشا بچمن درا
  • در چه بلا فتاده است خلق زکف چه داده است
    هر که لبي گشاده است آه من است و واي ما
  • درين وادي که ميبايد گذشت از هر چه پيش آيد
    خوش آن ره رو که در دامان دي پيچيد فردا را
  • چه خوش است عمر سبکعنان گذرد ز ما و من آنچنان
    که چو صبح در دم امتحان نفتد بر آينه بار ما
  • جهان بصد رنگ شغل مايل من و همين طرز شوق (بيدل)
    تصورت سال و ماه در دل ترنمت صبح و شام بر لب
  • نيم آنکه بجرات وصف لبت رسدم خم و پيچ عنان ادب
    زتامل موج گهر زده ام در حسن ادا بزبان ادب
  • قدمت زه دامن شرم نشد که بمعني کعبه نظر فگني
    بطواف در تو رسد همه کس چو تو پا نکشي زمکان ادب
  • قدمت بکنج ادب شکن در ناز خيره سري مزن
    ستم است جرأت ما و من چو نفس کند بدر از دلت
  • نبرد کوشش زقيد گردون به هيچ تدبير رخت بيرون
    اگر نميرد کسي چه سازد که خانه تنگ است و در ندارد
  • (بيدل) اين عيش و غم و عجز و غرور و مهر و کين
    در ازل زينسان که موجود اند با هم بوده اند
  • نشد آن که از دل گرم کس بتسلي ئي کشدم هوس
    بطپم در آينه چون نفس که زجوهرم ته پر کشد
  • تصور مي طپد در خون تحير مي شود مجنون
    چه ظلم است اينکه کس دور از تو با خود آشنا باشد
  • بد و نيک تعين خيره سري زده جام کشاکش دربدري
    تو چو سايه گزين در بيخبري که بزلزله زيرو زبر نشود
  • بحديث نهفته زبان مگشا گل عيب و هنر مفگن بملا
    در پرده شب نگشوده برا که بروي تو خنده سحر نشود
  • دل خسته (بيدل) نوحه سر از تبسم لعل تومانده جدا
    در ساز فغان نزند چکند سر و برگ ني که شکر نشود
  • که دويد در پي جستجو که نبرد ره بوصال او
    چه گمان ره طلب تو زد که نه بسته ئي به يقين کمر
  • تا حضور چشم و مژگان بي از هر خار و گل
    چون نگه در هر کجا پا مي نهي هموار باش
  • بحضور منزل اگر رسد کسي از چه زحمت ره برد
    در و دشت يي سپر تو گشت و عيان نشد ته پاچه حظ
  • سر مسجدي و در حرم دل ديري و طپش صنم
    چه سر و چه دل بجهان غم که نميکشد ستم از طمع
  • فلکت اگر در باز شد دو جهان قلمرو ناز شد
    چو غرض معامله ساز شد همه را بهم زند از طمع