167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • دل در غمش بيمار شد وانگه من از دل بي خبر
    اکنون که با خويش آمدم زان شد که بيمارش کنم
  • از عشق دوري چون کنم؟ کين عشق مستوري شکن
    با شير شد در حلق دل، با جان برون آيد ز تن
  • من مي توانم جان خود در پاي او کردن ولي
    چون من بکلي او شدم،خود چون توان گفت او و من؟
  • مشنو که: از کوي تو من هرگز به در دانم شدن
    يا خود به جور از پيش تو جايي دگر دانم شدن
  • هر شب ز عشق روي تو اين چشم لعبت باز من
    در خون نشيند، تا کند چون روز روشن راز من
  • دل را چو با ديدار او پيوند و پيمان تازه شد
    در چشم ما جز روي او بازي نمايد بعد ازين
  • زان جام لعلت گه گهي مي ريز آبي بر جگر
    دل خسته اي، کش سالها خون در جگر مي شد ز تو
  • گر چرخ گردان داشتي در دل ز مهرت ذره اي
    کارش چو کار اوحدي زير و زبر مي شد ز تو
  • متاب روي و سر از من،مباش بي خبر از من
    که روز و شب دل و چشمم در آتشست ونم تو
  • «ها» و «هو» که در حالت مي زني و او نايد
    چون نديده اي او را «هو» و «ها» چه داني تو؟
  • بخورده چشم خود را خون و جان را تازگي داده
    بکشته نفس خود را زار و تن را در عزا ديده
  • من سال و ماه در سخن و گفت و گوي تو
    وانگه تو با کسي که درين گفت و گوست نه
  • من طلب تو چون کنم؟ چون به تو در رسم؟ که تو
    شير ز دام جسته اي، مرغ هوا گرفته اي
  • ما سر و مال در غمت باخته سال و ماه و تو
    هم غم ما نخورده اي، هم کم ما گرفته اي
  • رقيب آن ديد و با من گفت: هي! هي! چيست اين عادت
    در آن حال، اي مسلمانان، کرا غم دارد از هي هي؟
  • به دستم جام جم دادي، پس از عمري که دم دادي
    چه مستي ها کنيم اکنون! که مي در جام جم کردي
  • به اميد وصل تو زار شد دلم ارنه نيست ضرورتي
    که بهر زه عمر عزيز در سر کار عشوه گري کني
  • گرم در صد بلا بيني مپرس از هيچ، سهلست آن
    چو پرسي اين بپرس از من که: بي ديدار من چوني؟
  • باده گردان شد و او سر خوش و من خرم و نه
    در ميان من و او هيچ کسي جز من و اوي
  • ديوان انوري

  • ز عشقت گرچه با درديم و در هجرانت اندر غم
    وز عشق تو نه بس باشد ز هجران تو بس ما را
  • کم از يک دم زدن ما را اگر در ديده خواب آيد
    غم عشقت بجنباند به گوش اندر جرس ما را
  • در سر زلف تو جز حلقه و چين خاصيتي است
    که همي جان و تن و دين و دلم آن ببرد
  • خويشتن در بند نيک و بد مکن از بهر آنک
    زشت و خوب و وصل و هجران درد و درمان بگذرد
  • گرچه دايم در فراق خدمت تو داشتند
    هر که بود از عمرو و زيد و خاص و عام و شيخ و شاب
  • جان و جاه خصم سوزان و گدازان روز و شب
    چون به آتش در حشيش و چون به آب اندر نمک