167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • رخش ماه دو هفته است و دل ريشم ز بهر او
    سر هر هفته اي خود را به هفت اورنگ در بندد
  • آنرا که هست از عشق او رخ در سلامت بعد ازين
    گو: نام عشق او مبر، کين شيوه ما مي رسد
  • گويد به مستي: سوي من، منگر، مرو در کوي من
    باز آن بت دلجوي من، بنگر: چه شوخ و شنگ شد؟
  • خار غم چون در دل من مي خليد از دير باز
    اين زمانم گر برون آمد گل از خاري چه شد؟
  • ازان گاهي که کرد آن مه نگاهي در وجود من
    تن من سر به سر دل شد، دل من جان عشق آمد
  • شبي چو باد به ما بر گذار کردي و زان شب
    دو ماه رفت که در چشم ما جز آب نيامد
  • از لب چون خون و آن روي چو آتش هر دمي
    اين دل شوريده را در آتش و خون مي نهند
  • من از آن که شوم کو نه ازان تو بود؟
    يا چه گويم که نه در لوح و بيان تو بود؟
  • اي که ديدي قتل من در پاي آن سرو سهي
    شحنه را ز اين فتنه واقف کن که: قاتل مي رود
  • همه شب ز انتظار او دو چشمم باز و مي ترسم
    که خوابم گيرد آن ساعت که دولت در گذار آيد
  • اي اوحدي، گر خاک شد زين غم تنت، صبري، که او
    از گرد ره چون در رسيد اين گرد بنشاند مگر
  • چون دل ما از دو گيتي روي در روي تو کرد
    پشت بر کردي و از ما روي بنهفتي تو نيز
  • گر به بستان آيد آن گل چهر با اين غنج و ناز
    گل بماند در حجاب و غنچه مستور از رخش
  • ازآن بي چون و چند ار تو نشاني يافتي اين جا
    ز کوي چند و چون بگذر، زبان از بيش و کم در کش
  • فراغي گر همي خواهي، چراغي از وفا بر کن
    به باغ آن پري نه روي و داغ آن صنم در کش
  • چو با زنار عشق او صبوحي کرد روح تو
    دلت را خاجها بر رخ ز نيل درد و غم در کش
  • از آن و اين چه مي لافي؟ طلب کن شربت شافي
    ز کفر و دين مي صافي، بياميز و بهم در کش
  • ياد او را بر دل و دل را به جان پيوسته ام
    مهر او در جان و جان اندر بدن پوشيده ام
  • دل من به دام عشق تو کنون فتاد و آنگه
    تو در آن، گمان که: من خود ز کمند عشق جستم
  • دل در پي «لا» و «هو» گم گشت، دل خود را
    از«لا» چو طلب کردم، «هو» گفت که، هي بردم!
  • دلم خود رفت و اين ساعت دو چشم شوخ اين خوبان
    بجاي دل مرا سوزد که: در دل من بجا بودم
  • دل و دين و دانشي را، که به عمر حاصل آمد
    همه کردم اندرين کار و بدان که: در چه کارم؟
  • سنگ چون بر پاي او زد بوسه رفت از دست هوشم
    شانه چون در زلف او زد دست برد از دل قرارم
  • دو رنگي در ميان ما به يک بار آن چنان کم شد
    که غير از نقش يک رنگي، نه او دارد، نه من دارم
  • تا کي در آب و گل شوي؟ وقتست اگر مقبل شوي
    تا چون تو يکتا دل شوي، من اوحدي نامت کنم