نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان شمس
در
خانه چنين جمعي
در
جمع چنين شمعي
دارم ز تو من طمعي تا روز مشين از پا
از نواي عشق او آن جا زمين
در
جوش بود
وز هواي وصل او
در
چرخ دايم شد سما
همچو آبي ديده
در
خود آفتاب و ماه را
چون ايازي ديده
در
خود هستي محمود را
عاقبت از مشرق جان تيغ زد چون آفتاب
آن که جان مي جست او را
در
خلاء و
در
ملأ
چون سمندر
در
ميان آتشش باشد مقام
هر که دارد
در
دل و جان اين چنين شوق و ولا
بر سر ره جان و صد جان
در
شفاعت پيش تو
در
زمان قربان بکردي خود چه باشد مال ها
در
رخ جان بخش او بخشيدن جان هر زمان
گشته
در
مستي جان هم سهل و هم آسان ما
چون بديد آن شاه ما بر
در
نشسته بندگان
وان
در
از شکلي که نوميدي دهد مشتاق را
چون پديد آمد ز دور آن فتنه جان هاي حور
جام
در
کف سکر
در
سر روي چون شمس الضحي
عقل آواره شده دوش آمد و حلقه بزد
من بگفتم کيست بر
در
باز کن
در
اندرآ
جمله عشق و جمله لطف و جمله قدرت جمله ديد
گشته
در
هستي شهيد و
در
عدم او مرتضي
تا نسوزد عقل من
در
عشق تو
در
عشق تو
غافلم ني عاقلم باري بيا رويي نما
تا نسوزد عقل من
در
عشق تو
در
عشق تو
غافلم ني عاقلم باري بيا رويي نما
در
سر خود روان شد بستان و با تو گويد
در
سر خود روان شو تا جان رسد روان را
در
شهر و
در
بيابان همراه آن مهيم
اي جان غلام و بنده آن ماه خوش لقا
در
رقص گشته تن ز نواهاي تن به تن
جان خود خراب و مست
در
آن محو و آن فنا
کي کرد
در
کف کان خاک را زر و نقره
کي کرد
در
صدفي آب را جواهرها
چه خيره مي نگري
در
رخ من اي برنا
مگر که
در
رخمست آيتي از آن سودا
در
پيش چون روان شدم برگرفت تيز تيزپا
در
پي گام تيز او چه محل باد و برق را
ان علينا بيانه تو ميا
در
ميان ما
چو
در
خانه ديد تنگ بکند مرد جامه ها
من مي روم توکلي
در
اين ره و
در
اين سرا
اگر نواله اي رسد نيمي مرا نيمي تو را
چنگ دجال از درون و رنگ ابدال از برون
دام دزدان
در
ضمير و رمز شاهان
در
خطاب
گوي مني و مي دوي
در
چوگان حکم من
در
پي تو همي دوم گر چه که مي دوانمت
سخن
در
پوست مي گويم که جان اين سخن غيبست
نه
در
انديشه مي گنجد نه آن را گفتن امکانست
در
خار ببين گل را بيرون همه کس بيند
در
جزو ببين کل را اين باشد اهليت
گنجي ست
در
اين خانه که
در
کون نگنجد
اين خانه و اين خواجه همه فعل و بهانه ست
چون آينه جان نقش تو
در
دل بگرفته ست
دل
در
سر زلف تو فرورفته چو شانه ست
اي خشک درختي که
در
آن باغ نرستست
وي خوار عزيزي که
در
اين ظل شجر نيست
چون نداري تاب دانش چشم بگشا
در
صفات
چون نبيني بي جهت را نور او بين
در
جهات
چشم مست يار گويان هر زمان با چشم من
در
دو عالم مي نگنجد آنچ
در
چشم منست
گر نه تقصير است از جان
در
فدا گشتن
در
او
لطف نقد اولين و وعده و ميعاد چيست
خاک پاشي مي کني تو اي صنم
در
راه ما
خاک پاشي دو عالم پيش ما
در
کار نيست
مشتري
در
طالع است و ماه و زهره
در
حضور
يار چوگان زلف مه رو مير اين ميدان شدست
در
دل و کشتي نوح افکن
در
اين طوفان تو خويش
دل مترسان اي برادر گر چه منزل هايلست
دم به دم بحر دل و امت او
در
خوش و نوش
در
خطابات و مجابات بلي اند و الست
در
کف عقل نهد شمع که بستان و بيا
تا
در
من که شفاخانه هر ممتحن است
گوهر آينه جان همه
در
ساده دلي ست
ميل تو بهر تصدر همه
در
فضل و فن است
در
خاک کي بود که دلش گنج گوهر است
دلتنگ کي بود که دلارام
در
کش است
گفت از شکاف
در
تو به من درنگر از آنک
دستيم بر
در
تو و دستيم بر سرست
چون بگذرد خيال تو
در
کوي سينه ها
پاي برهنه دل به
در
آيد که جان کجاست
شب
در
شکنجه بودم و جرمي نرفته بود
در
حبس بود اين دل و دل دادني نداشت
در
تو چو جنگ باشد گويي دو لشکر است
در
تو چو جنگ نبود داني که لشکريست
هر کي به جد تمام
در
هوس ماست ماست
هر کي چو سيل روان
در
طلب جوست جوست
در
آن زمان که
در
اين دوغ مي فتي چو مگس
عجب که توبه و عقل و رأيت تو کجاست
در
اين سلام مرا با تو دار و گير جداست
دمي عظيم نهان ست و
در
حجاب خداست
در
چاه شب غافل مشو
در
دلو گردون دست زن
يوسف گرفت آن دلو را از چاه سوي جاه شد
مي گشت گرد حوض او چون تشنگان
در
جست و جو
چون خشک نانه ناگهان
در
حوض ما ترنانه شد
گويد بگو يا ذا الوفا اغفر لذنب قد هفا
چون بنده آيد
در
دعا او
در
نهان آمين کند
آن کس که
در
مغرب بود يابد خورش از اندلس
وان کس که
در
مشرق بود او نعمت هرمز خورد
از وصل همچون روز تو
در
هجر عالم سوز تو
در
عشق مکرآموز تو بس ساده دل عيار شد
صفحه قبل
1
...
647
648
649
650
651
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن