167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • در خانه چنين جمعي در جمع چنين شمعي
    دارم ز تو من طمعي تا روز مشين از پا
  • از نواي عشق او آن جا زمين در جوش بود
    وز هواي وصل او در چرخ دايم شد سما
  • همچو آبي ديده در خود آفتاب و ماه را
    چون ايازي ديده در خود هستي محمود را
  • عاقبت از مشرق جان تيغ زد چون آفتاب
    آن که جان مي جست او را در خلاء و در ملأ
  • چون سمندر در ميان آتشش باشد مقام
    هر که دارد در دل و جان اين چنين شوق و ولا
  • بر سر ره جان و صد جان در شفاعت پيش تو
    در زمان قربان بکردي خود چه باشد مال ها
  • در رخ جان بخش او بخشيدن جان هر زمان
    گشته در مستي جان هم سهل و هم آسان ما
  • چون بديد آن شاه ما بر در نشسته بندگان
    وان در از شکلي که نوميدي دهد مشتاق را
  • چون پديد آمد ز دور آن فتنه جان هاي حور
    جام در کف سکر در سر روي چون شمس الضحي
  • عقل آواره شده دوش آمد و حلقه بزد
    من بگفتم کيست بر در باز کن در اندرآ
  • جمله عشق و جمله لطف و جمله قدرت جمله ديد
    گشته در هستي شهيد و در عدم او مرتضي
  • تا نسوزد عقل من در عشق تو در عشق تو
    غافلم ني عاقلم باري بيا رويي نما
  • تا نسوزد عقل من در عشق تو در عشق تو
    غافلم ني عاقلم باري بيا رويي نما
  • در سر خود روان شد بستان و با تو گويد
    در سر خود روان شو تا جان رسد روان را
  • در شهر و در بيابان همراه آن مهيم
    اي جان غلام و بنده آن ماه خوش لقا
  • در رقص گشته تن ز نواهاي تن به تن
    جان خود خراب و مست در آن محو و آن فنا
  • کي کرد در کف کان خاک را زر و نقره
    کي کرد در صدفي آب را جواهرها
  • چه خيره مي نگري در رخ من اي برنا
    مگر که در رخمست آيتي از آن سودا
  • در پيش چون روان شدم برگرفت تيز تيزپا
    در پي گام تيز او چه محل باد و برق را
  • ان علينا بيانه تو ميا در ميان ما
    چو در خانه ديد تنگ بکند مرد جامه ها
  • من مي روم توکلي در اين ره و در اين سرا
    اگر نواله اي رسد نيمي مرا نيمي تو را
  • چنگ دجال از درون و رنگ ابدال از برون
    دام دزدان در ضمير و رمز شاهان در خطاب
  • گوي مني و مي دوي در چوگان حکم من
    در پي تو همي دوم گر چه که مي دوانمت
  • سخن در پوست مي گويم که جان اين سخن غيبست
    نه در انديشه مي گنجد نه آن را گفتن امکانست
  • در خار ببين گل را بيرون همه کس بيند
    در جزو ببين کل را اين باشد اهليت
  • گنجي ست در اين خانه که در کون نگنجد
    اين خانه و اين خواجه همه فعل و بهانه ست
  • چون آينه جان نقش تو در دل بگرفته ست
    دل در سر زلف تو فرورفته چو شانه ست
  • اي خشک درختي که در آن باغ نرستست
    وي خوار عزيزي که در اين ظل شجر نيست
  • چون نداري تاب دانش چشم بگشا در صفات
    چون نبيني بي جهت را نور او بين در جهات
  • چشم مست يار گويان هر زمان با چشم من
    در دو عالم مي نگنجد آنچ در چشم منست
  • گر نه تقصير است از جان در فدا گشتن در او
    لطف نقد اولين و وعده و ميعاد چيست
  • خاک پاشي مي کني تو اي صنم در راه ما
    خاک پاشي دو عالم پيش ما در کار نيست
  • مشتري در طالع است و ماه و زهره در حضور
    يار چوگان زلف مه رو مير اين ميدان شدست
  • در دل و کشتي نوح افکن در اين طوفان تو خويش
    دل مترسان اي برادر گر چه منزل هايلست
  • دم به دم بحر دل و امت او در خوش و نوش
    در خطابات و مجابات بلي اند و الست
  • در کف عقل نهد شمع که بستان و بيا
    تا در من که شفاخانه هر ممتحن است
  • گوهر آينه جان همه در ساده دلي ست
    ميل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است
  • در خاک کي بود که دلش گنج گوهر است
    دلتنگ کي بود که دلارام در کش است
  • گفت از شکاف در تو به من درنگر از آنک
    دستيم بر در تو و دستيم بر سرست
  • چون بگذرد خيال تو در کوي سينه ها
    پاي برهنه دل به در آيد که جان کجاست
  • شب در شکنجه بودم و جرمي نرفته بود
    در حبس بود اين دل و دل دادني نداشت
  • در تو چو جنگ باشد گويي دو لشکر است
    در تو چو جنگ نبود داني که لشکريست
  • هر کي به جد تمام در هوس ماست ماست
    هر کي چو سيل روان در طلب جوست جوست
  • در آن زمان که در اين دوغ مي فتي چو مگس
    عجب که توبه و عقل و رأيت تو کجاست
  • در اين سلام مرا با تو دار و گير جداست
    دمي عظيم نهان ست و در حجاب خداست
  • در چاه شب غافل مشو در دلو گردون دست زن
    يوسف گرفت آن دلو را از چاه سوي جاه شد
  • مي گشت گرد حوض او چون تشنگان در جست و جو
    چون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد
  • گويد بگو يا ذا الوفا اغفر لذنب قد هفا
    چون بنده آيد در دعا او در نهان آمين کند
  • آن کس که در مغرب بود يابد خورش از اندلس
    وان کس که در مشرق بود او نعمت هرمز خورد
  • از وصل همچون روز تو در هجر عالم سوز تو
    در عشق مکرآموز تو بس ساده دل عيار شد