167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سيف فرغاني

  • سلطان عشقت آمد و در دل نهاد تخت
    کرسي مملکت زسليمان دريغ نيست
  • اي زمين در زير پايت سرفراز از روي خود
    تو بخورشيد ومهي چون آسمان آراسته
  • گر چه در اول زمان آرايش از يوسف گرفت
    از رخ زيباي تست آخر زمان آراسته
  • اندر آن ميدان که بيني تير باران بلا
    چون تو در جوشن گريزي تيغ مردان برمگير
  • سيف فرغاني چو در دستت فتد درج سخن
    مهر سلطانيست بروي جز بفرمان برمگير
  • جانست وتن در آتش عشق ودرآب چشم
    آتش چو تيز شد بگذشت از سرآب چشم
  • صياد وار با دل صد رخنه همچو دام
    جان ماهي خيال تو جويد در آب چشم
  • در ملک عشق خطبه بنام دلست ازآن
    شايد که همچو سکه رود بر زر آب چشم
  • در بزم عشق تو که غمست اندرو شراب
    چون ساغري شد ستم ودر ساغر آب چشم
  • گريم زجور هجر تو در پيش روي تو
    مظلوم را گواست بر داور آب چشم
  • در گرمي فراق لب سيف خشک ديد
    گفت اربوصل تشنه شدي مي خور آب چشم
  • دل درغم تو دانه گوهر در آسياست
    خط بر رخ تو خرده عنبر درآتش است
  • کردم نظر بر آن رخ چون آتش کليم
    خال تو چون خليل پيمبر در آتش است
  • دراشک ودرغم تو نگارا تن ودلم
    چون ماهي اندر آب وسمندر در آتش است
  • مارا بسان هيزم تر در فراق تو
    نيمي درآب ونيمه ديگر درآتش است
  • ازرنگ خويش روي تو اي آبدار لطف
    گويي که آفتاب منور در آتش است
  • با تو در هر ندبم دست عمل جان بازيست
    ببري يا ببرم؟ عاقبتم تعيين کن
  • آستان در تو خواستم از دولت کفت
    تا برو سر نهم اي بخت مرا تمکين کن
  • برتن چون عود از دست غمت
    هر رگي در ناله چون چنگ آمده
  • در ره عشقت که منزل جزتو نيست
    هردو عالم چون دو فرسنگ آمده
  • سيف فرغاني ترا در کوي دوست
    بار افتادست وخر لنگ آمده
  • در ره وصفش جهاني رفته اند
    ليک کس نبود برين تنگ آمده
  • از خوان خود اي توانگر حسن
    در حق گدا بنان نکويي
  • آفتاب روي تو چون در عرب پيدا شود
    از حبش عاشق بلال ار پارس سلمان آورد
  • اگر چه در چمن تو گلست ونيست گيا
    نصيب بنده چرا زآن چمن گيا آمد
  • مرا در اول عشق تو گفت اي درويش
    سرت برفت چو پايت بدست ما آمد
  • خوش بخسبد فتنه چون در قند ز روسي کشد
    چشم هندوي ترا اي ماه ترکستان مژه
  • بنهب دست بر آورد در ولايت جان
    غمت که از سر دل پاي مي نگيرد باز
  • پناه و حرز عشاقند در دنيا خلايق را
    بجز بيدار نتواند که پاس خفتگان دارد
  • مرد شيرين شد چون عشق در او شور فگند
    برهد از ترشي غوره چو انگور شود
  • در خانه دل عشق تو مجمع دارد
    و از دادن جان کار تو مقطع دارد
  • در شعر تخلص بتو کردم که وجود
    نظميست که از روي تو مطلع دارد
  • روسکه بدل کن که در آن دارالضرب
    اين ناسره دينار تو نرزد بدو جو
  • هر دل که هواي تو بر و سايه تو فگند
    در ذره ببيند آفتاب رخ تو
  • در ظلمت خط او نگر زير لبش
    از آب حيوه اگر نشان مي خواهي
  • خط تو که ننوشت کسي زآن سان خوش
    چون شمع وصال در شب هجران خوش
  • جعفرکه زرخ ماه تمامي دارد
    در شهر بلطف وحسن نامي دارد
  • با لشکر حسن در ميان خوبان
    زآنست مظفر که حسامي دارد
  • چون پسته تنگ دوست شکر سخنست
    در شعر چنانست که چندين انگشت
  • پاي از در تو باز نگيرم که مرا
    سوداي توسر گشته درين کوي آورد
  • عشقت که بدل گرفته ام چون جانش
    در دست و بصبر مي کنم درمانش
  • وز غايت عزت که خيالت دارد
    در خانه چشم کرده ام پنهانش
  • در ديدن اين مدينه زمزم آب
    از مکه اگر سعي کني هست صواب
  • دل در طلب تو خستگيها دارد
    کارش زغم تو بستگيها دارد
  • اين محنت نو نگر که در خلوت وصل
    تو باد گري جفتي ومن طاق از تو
  • ديوان شاه نعمت الله ولي

  • ما دست برآورديم در پاش سر افکنديم
    مستانه از آن دستيم تا باد چنين بادا
  • ما سيد رندانيم با ساقي سرمستان
    در ميکده بنشستيم تا باد چنين بادا
  • ميل ساحل کي کند بحري چوشد
    غرقه در درياي بي پايان ما
  • بر در دير تکيه گاه من است
    گر مرا طالبي بيا آنجا
  • گر يک سر موئيست حجاب تو در اين ره
    بردار حجاب خود ومگذار خدا را
  • عاشقانه يگانه در شب و روز
    درکش خود کشيده ايم ترا
  • نور چشمي و در نظر داريم
    ما به عين تو ديده ايم ترا
  • رند مستي جو دمي با او برآ
    از در ميخانه ما خوش درآ
  • ذوق اگر داري در اين دريا درآ
    عاشقانه خوش بيا با ما برآ
  • من چنين مخمور و او مست و خراب
    بر در خمار کي ماند مرا
  • گر نباشد صدق من صديق وار
    سيدم در غار کي ماند مرا
  • نعمت الله را نداند هيچ کس
    در همه عالم خدا داند مرا
  • در طريقت هرچه فرمائي، به جان فرمان برم
    ماجرا بگذار با ما ماجرا آخر چرا
  • کفر باشد در طريق عاشقان، آزار دل
    گر مسلماني، چرا آزار مي داري روا
  • در جهان بي خودي، من نعمت الله يافتم
    گفت فاني شو، که يابي سيد ملک بقا
  • در محيط عشق او مستغرقيم
    بر کجايي اي برادر بر کجا
  • عاشق و معشوق پيش ما يکي است
    جز يکي خود نيست در هر دو سرا
  • ما در اين دريا خوشي افتاده ايم
    ما ز دريائيم و دريا عين ما
  • بر در خلوتسراي مي فروش
    ساکنيم و فارغ از هر دو سرا
  • آبرو جوئي در اين دريا درآ
    عين ما مي جو به عين ما چو ما
  • در محيطي بيکران افتاده ايم
    نيست ما را ابتدا و انتها
  • نعمت الله ساقي و ما رند مست
    با حريفان در خرابات فنا
  • يار با ما در سماع معنوي است
    گرنظر داري عيان است الصلا
  • هرکه را ذوقي است گو درنه قدم
    جان سيد در ميان است الصلا
  • در بحر محيط غرق گشتيم
    موجيم و حباب و عين ما ما
  • خم مي در جوش و ما مست و خراب
    جامي از غيري چرا جوئيم ما
  • گنج عشقش در دل ويران ماست
    غير اين گنجي کجا جوئيم ما
  • در خرابات مغان با نعمت الله همدميم
    عاشقانه جام مي از ذوق نوشيديم ما
  • آشناي نعمت اللهيم و غرق بحر او
    ذوق اگر داري درآ در بحر بي پايان ما
  • عود دل در مجمر سينه، بسوخت
    بزم ما خوشبو شده از بوي ما
  • عيد قربان است، و طوئي مي کنيم
    جانها قربان شده، در طوي ما
  • آنکه سلطان خلوت جان است
    بنده وار ايستاده بر در ما
  • چيست عالم شبنمي از بحر ما
    کيست آدم عارفي در شهر ما
  • خوش آب حياتي است روان در نظر ما
    عالم همه سيراب شد از رهگذر ما
  • هر ميوه که در جنت اعلا نتوان يافت
    از نعمت الله طلب و از شجر ما
  • تو ناظر و منظوري، ما آينه روشن
    در آينه روشن، جانا نظري فرما
  • درهرچه نظر کرديم، نور تو در آن ديديم
    با عقل از آن گفتيم: اشيا، نظري فرما
  • اي موسي بن عمران، ذاتش نتواني ديد
    در عين همه بنگر: اسما، نظري فرما
  • ميخانه ما قبله حاجات جهان است
    شايد که جهاني به سر آيند به در ما
  • نوري است که از ديده مردم شده پنهان
    روشن بتوان ديد ولي در نظر ما
  • در آينه ديده سيد نظري کن
    تا باز نمايد به تو روشن بصر ما
  • ما هميشه ميان گل شکريم
    زان دل ما قوي است در بر ما
  • در دل ما جز او نمي گنجد
    روز و شب با خداست اين دل ما
  • در خرابات عشق دل گم شد
    تو چه داني کجاست اين دل ما
  • هرچه آيد در نظر آئينه گيتي نماست
    روشنش بنگر که باشد نور آن جانان ما
  • عشق او گنجي و دل ويرانه اي
    گنج او جو در دل ويران ما
  • در خرابات فنا ملک بقا داريم ما
    خوش بقائي جاوداني زين فنا داريم ما
  • کشته عشقيم و جان در کار جانان کرده ايم
    اين حيات لايزالي خونبها داريم ما
  • در طريق عاشقي عمري است تا ره مي رويم
    رهبري چون نعمت الله رهنما داريم ما
  • در طريق عاشقي چون عاشقان
    مدتي شد تا که مي کوشيم ما
  • عاشقانه همچو خم مي فروش
    باز سرمستيم و در جوشيم ما
  • همچو بلبل در هواي روي گل
    روز و شب مستانه بخروشيم ما
  • غير او در آتش غيرت بسوخت
    غير او چون نيست چون بينيم ما
  • چه بندي تو نقش خيالي به خواب
    نظر کن در اين چشم بيدار ما
  • جان فروشانيم در بازار عشق
    نان چه باشد بر سر بازار ما