167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • در جانم از غم خرمني، صد پاره گشتم دامني
    من بنده ام بي جان تني تا بر تو، اي جان، کي رسم؟
  • گفتي که چشم از لعل من بردار و بر رويم فگن
    چشمم به خون پرورده است، در دامنش از خون کشم
  • هر سو به جست و جوي او چون آب مي گردم روان
    در پاي آن سرو سهي هر جا که يابم، اوفتم
  • يک سر مو ز خط خود از پي کشتنم بکش
    تا به عوض به جاي او اين تن زار در کشم
  • تو گل و باغ بين که من در ته چاه محنتت
    تو مي لعل خور که من بر سر تابه ماهيم
  • سي و هشت عمر در شش پنج غم شد سر به سر
    شادمان زين عمر روزي پنج يا شش بوده ايم
  • چه وقت بود که افتاد به تو آم سر و کار
    که کار سر شد و در سر نمي شود کارم
  • اي خوش آن وقتي که اوخوش خوش رود در خواب و من
    پيش چشم و زلف او شرح جدايي ها کنم
  • تو در دل شستي و جان اين سخن گفت و برون آمد
    «مبارک باد خصم خانه را منزل که من جستم »
  • رقيبا، تيغ ميراني و در جان مي کني رخنه
    تو اين را زخم مي گويي و ما را فتح باب است اين
  • همه کس را ز ياد دوستان در دل نشاط آيد
    مرا جان مي رود بيرون، ندانم تا چه ياد است اين؟
  • مبين عار، ار به گريه ريخت مردم ديده در پايت
    که از خون دلش پرورد و طفل خانه زاد است اين
  • مرا دردي ست اندر جان که هم با جان رود بيرون
    دگر درد آنکه همدردي نيابم، وه چه در دست اين
  • چه آيم در چمن، اي باغبان، کان گل که هست آنجا
    به ديده مي نمايم دل، به من گويد که خارست اين
  • مرا در باغ مي خواني، مگر آگه نه اي از خود؟
    رها کن تا ترا ببينم، چه جاي لاله و نسرن
  • ببر از من همه اسباب هستي جز وفاي خود
    که آن در خاک خواهد رفت، دور از روي تو با من
  • بر جان من آخر هنوز، از چيست، بر آمد گره؟
    بس نيست اين کان زلف زد چندين گره در کار من
  • غمهاست در هر دل ز تو، هر يک به ديگر چاشني
    ما نيز گرم ذوق غم با هر يکي انباز کن
  • خسرو، تو بر وي کي رسي، ليکن به کويش کن گذر
    در خاک با هر ذره اي بنشين، بيان راز کن
  • گم کرد، جانا، بر درت، هم جان و هم دل چاکرت
    در گيسوي غدر آورت، اين را بجو، آن را ببيبن
  • بي تو دو چشم چار شد، خاک در تو سرمه ام
    سرمه گر از تو بايدم، خاک به هر چهار من
  • دل در آن زلف است، عذرش مشنو، اي باد صبا
    مو به موي او به خود پيوند و بند او ببين
  • زينسان که بر هر موي تو از نفس خود در غيرتم
    آنجا که گستاخي ست اين باد صبا را هر زمان
  • در باغ هر کس از گلي مست و من شوريده را
    ديده به سوي سرو و گل اندر دل شيدا همان
  • از بهر جاني در رخت، کي گويم اين کز جور بس؟
    مي کن تو تا من مي کشم جور پياپي همچنين