167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • مي رفت جان از ديدنش، او ديد و گفت، اي بيوفا
    من حاضر و تو مي روي، شرمنده در تن باز شد
  • من خود ز بس بي طاقتي مي خواهم از تو خنده اي
    ليکن تو خنده من بکن در گردن عناب خود
  • سيمين تن و خارا دلي، گر گفتنم يارا بود
    گر بت نه اي، کي در بشر تن سيم و دل خارا بود؟
  • آرام جان مي رود، دل را صبوري چون بود
    آن کس شناسد حال من کو هم چو من در خون بود
  • او در ره و بر من ستم، کاي من هلاک آن قدم
    ور خود نخواهد کشتنم، هيچش مگو تا مي رود
  • اي دل، اگر افتد ترا ناگه بر آن مهر و نظر
    در زلف او مسکن مکن کان سر به سودا مي کشد
  • عشق کهنه نو شد، اي دل، شغل غم نو کن که باز
    فتنه در جان هم بدانسان کارفرما شد که بود
  • حلقه زلف تو دارد هر شبي در گوش دل
    گر چه او را حلقه اي از ماه و پروين کرده اند
  • اي نصيحت گو، برو، از من چه مي خواهي که نيست
    در من اين مذهب که روزي شيخ باشم يا مريد
  • کج است تير مژه، راست مي زني به دل من
    که تير کج چو به آتش رسد به تاب در آيد
  • تو مي رو مست و غلتان، کو هزاران توبه باطل شو
    چه غم دارد ازان شاهد که زاهد در گناه افتد؟
  • بيچاره اي از دست شد، آخر چه کم گردد ز تو؟
    گر بازگويي، اي باد صبا، در حضرت يار اين قدر
  • چون نيست صبر از روي تو، هر ساعتي بر بوي تو
    چون سگ دوم در کوي تو، گر چه نخواني، اي پسر
  • مست و خراب شو روان پاي به هر طرف فگن
    ديده که خاک شد به ره، در ته پا شود مگر
  • گر به پند از فسق باز آيي چو خسرو، اي حکيم
    در جنب سر شستنت بايد، چه دريا و چه خور!
  • تا از تو دلبر مانده ام بي خواب و بي خور مانده ام
    چون در غمت درمانده ام، درمانده را فريادرس
  • گفته به وعده گه گهي يک شب از آن تو شوم
    روز گذشته در ميان، يک دو سه چار و پنج و شش
  • پيش در تو هر نفس از هوس دهان تو
    بوسه زنم بر آستان، يک دو سه چار و پنج و شش
  • سر خود گير و رو، اي جان دل برداشته، از تن
    که اين سر خاک خواهد گشت در کويي که من دانم
  • تويي در پيش من يا خود مه و پروين نمي دانم
    شب قدر من است امشب که قدر اين نمي دانم
  • روي در باغ و مي گويي که گل بين چون منم عاشق
    همين روي تو مي بينم، گل و نسرين نمي دانم
  • مژه در چشم من شد خار و خواب از ديده رفت، اکنون
    مگر کاين رخنه پر فتنه را از خار بربندم
  • مرا تا داده اي رخصت که گه گه مي گذر در ره
    چنانم کشتي از شادي که ره رفتن نمي دانم
  • با او بدم شب وين زمان در خود گمم، يعني دلا
    من آن گدايي ام که شب بر خوان سلطان بوده ام
  • خسرو همه تن موي شد در آرزوي روي تو
    يک مويت از سر کم شود، اين را به جاي او کنم