نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
مگو که بر لب تو لب نهاده ام
در
خواب
مرا که جان به لب آمد چه جاي اين سخن است
تنم چو موي پر از تاب و پيچ و
در
وي خم
ولي ميان تو يک مو و اندر آن خم هيچ
ز من
در
هجر او هر دم فغان زار مي آيد
خوش آن چشمي که آن هر دم بران رخسار مي آيد
شب است و بزم عشرت ساز شد بي وهم با محرم
به مجلس باده گردان گشت و ساقي
در
شراب افتاد
شبانگه بر سرم بگذشت و چشمش تر شد، اي قربان
چه بخت ست اين که رحمت
در
دل قصاب مي آيد
نويد کشتنم داده ست و من خود کي زيم آن دم
که آن سر مست من ديوانه وار از
در
درون آيد
چو حد حسن خود بشناخت، قانع شو ز دور، اي دل
که آن يوسف نمانده ست آنک
در
زندان فرود آيد
چو ديدم خال و خط آن پري رو را به دل گفتم
گرفتار ار شوم
در
دام او، زين دانه خواهم شد
دل گم گشته را
در
هر خم زلفش همي جستم
که ناگه چشم بد خويش سوي جان رفت و جان گم شد
من اندر عشق خواهم مرد، کي جان مي برد هر کس
ازان وادي که
در
وي صد هزاران کاروان گم شد
کسي را کاين چنين زلف و بناگوش آن چنان باشد
اگر
در
ديده و دل جاي دارد و جاي آن باشد
خيال قد و رويش را درون ديده جا کردم
که جاي سرو و گل آن به که
در
آب روان باشد
ز هجرش بس که
در
خود گم شدم، آگاهيم نبود
که هر شب من کجا و او کجا و دل کجا باشد
تو سلطان وار بنشين و مترس از خسروي چو من
که او از گريه اي
در
پاي ما ناياب مي گردد
چه غم او را که
در
هر شهر رسوا مي شود خسرو
ببين تا چند سگ چون او به هر بازار مي گردد
به عياري کسي آرد شبي معشوق خود
در
بر
که جان بر کف نهد تا روز ترک خواب و خور گيرد
چنين کو مست و غلطان مي رود وه کاي رقيب او را
مده رخصت که مي ترسم خرابي
در
جهان افتد
همه کس
در
دريغ من که چون مي ميرد اين مسکين
مرا اين آرزو کو را نظر بر من چسان افتد
همه کس دوست پيش رو، و ليکن دوست آن را دان
که ياد آرد ز تو، چون روزگاري
در
ميان افتد
به روي چون گلت هر گه که اين چشم ترم افتد
همه شب تا سحر خار و خسک
در
بسترم افتد
سخنهاي تو
در
دل ماند ما را، پاس آنست اين
که شبها رفت و کس را چشم بر هم هم نمي بيند
بر ابرو خال دارد آن بت و جانم فداي او
در
آن دم کو بسي دل طعمه زاغ و کمان سازد
چو تو
در
باغ مي آيي، هم از لطف و رخ خود دان
که پيشت زاتش خجلت گل و سوسن نمي سوزد
چو من بي دولتي، آنگه نظر
در
چون تو دلداري
چه بخت است اين و چه اقبال، حيرانم به کار خود
دو بوسم لطف کردي و شدم هم
در
يکي بيهش
رها کن تا ز سر گيرم که گم کردم شمار خود
صفحه قبل
1
...
6484
6485
6486
6487
6488
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن