نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.
ديوان اشعار منصور حلاج
من
در
بروي غير ز غيرت چو بسته ام
تا
در
حريم جان و دلم خانه کرده اي
صدف تا نشکني گوهر نيايد
در
نظر پيدا
چو بشکستي صدف
در
وي بسي گوهر نهان بيني
بده جان و غمش بستان از ايرا اندرين سودا
نه
در
دنيا پشيماني نه
در
عقبي زيان بيني
خليل آسا ز عشق او درآ
در
آتش سوزان
که
در
هر گوشه آتش هزاران بوستان بيني
خيانت چيست ميداني
در
اينره خويشتن ديدن
ز خود بگذر
در
او بنگر امين شو تا امان بيني
ايکه
در
اقليم دلها حاکم و سلطان توئي
جمله عالم يک تن تنها و
در
وي جان توئي
چو ميداني که گنج شه بود
در
کنج ويرانها
براي نقد عشق او رضا
در
ده بويراني
بخلوت خانه وصلت مرا ره ده که
در
عشقت
بجان آمد حسين اي جان
در
اين وادي ز حيراني
حسن را با ناز پيوستي و
در
اهل نياز
عشق و تقوي را جدائي
در
ميان انداختي
مپسند
در
دل من همه خار حسرت ايگل
تو مرا بهل
در
آنجا که نه جايگاه داري
ريخته
در
کام هستي جرعه اي از جام عشق
شور و غوغا
در
زمين و آسمان انداختي
در
هوايت عالمي چون ذره بر هم ميزند
تا ز مهر آوازه
در
کون و مکان انداختي
خلوت دل که
در
او يار تو ماوي سازد
ادب آن نيست که اغيار
در
آن دريابي
مثنوي معنوي
ما چو ناييم و نوا
در
ما ز تست
ما چو کوهيم و صدا
در
ما ز تست
چشم هر سه باز و گوش هر سه تيز
در
تو آويزان و از من
در
گريز
ما محب و صادق و دل خسته ايم
در
دو عالم دل به تو
در
بسته ايم
چون دو سه سال آن نرويد چون کني
جز که
در
لابه و دعا کف
در
زني
بعد از آن مهمان ز خواب و از سمر
شد
در
آن پستر که بد آن سوي
در
در
پي او تا به شب
در
جست و جو
وان رمه غايب شده از چشم او
ديوان شمس
در
لا احب الآفلين پاکي ز صورت ها يقين
در
ديده هاي غيب بين هر دم ز تو تمثال ها
گر چشم تو بربست او چون مهره اي
در
دست او
گاهي بغلطاند چنين گاهي ببازد
در
هوا
گاهي نهد
در
طبع تو سوداي سيم و زر و زن
گاهي نهد
در
جان تو نور خيال مصطفي
چندان دعا کن
در
نهان چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان
در
گوش تو آيد صدا
اي دلبر و مقصود ما اي قبله و معبود ما
آتش زدي
در
عود ما نظاره کن
در
دود ما
ني ني فتد
در
آسيا هم نور مه از روزني
زان جا به سوي مه رود ني
در
دکان نانبا
اين دانه هاي نازنين محبوس مانده
در
زمين
در
گوش يک باران خوش موقوف يک باد صبا
گل هاي پار از آسمان نعره زنان
در
گلستان
کاي هر که خواهد نردبان تا جان سپارد
در
بلا
امرت نغرد کي رود خورشيد
در
برج اسد
بي تو کجا جنبد رگي
در
دست و پاي پارسا
تا جستني نوعي دگر ره رفتني طرزي دگر
پيدا شود
در
هر جگر
در
سلسله آهنگ ها
تو ياد کن الطاف خود
در
سابق الله الصمد
در
حق هر بدکار بد هم مجرم هر دو سرا
اي صد بقا خاک کفش آن صد شهنشه
در
صفش
گشته رهي صد آصفش واله سليمان
در
ولا
ساغر ز غم
در
سر فتد چون سنگ
در
ساغر فتد
آتش به خار اندرفتد چون گل نباشد خار را
آن خواجه را
در
کوي ما
در
گل فرورفتست پا
با تو بگويم حال او برخوان اذا جاء القضا
باشد کرم را آفتي کان کبر آرد
در
فتي
از وهم بيمارش کند
در
چاپلوسي هر گدا
در
رو فتاد او آن زمان از ضربت زخم گران
خرخرکنان چون صرعيان
در
غرغره مرگ و فنا
فرعون و نمرودي بده اني انا الله مي زده
اشکسته گردن آمده
در
يارب و
در
ربنا
غازي به دست پور خود شمشير چوبين مي دهد
تا او
در
آن استا شود شمشير گيرد
در
غزا
اي خواجه تو چوني بگو خسته
در
اين پرفتنه کو
در
خاک و خون افتاده اي بيچاره وار و مبتلا
زين رنگ ها مفرد شود
در
خنب عيسي دررود
در
صبغه الله رو نهد تا يفعل الله ما يشا
در
گردن افکنده دهل
در
گردک نسرين و گل
کامشب بود دف و دهل نيکوترين کالاي ما
زان مي که
در
سر داشتم من ساغري برداشتم
در
پيش او مي داشتم گفتم که اي شاه الصلا
هر هستييي
در
وصل خود
در
وصل اصل اصل خود
خنبک زنان بر نيستي دستک زنان اندر نما
گاه بود پهلوي او گاه شود محو
در
او
پهلوي او هست خدا محو
در
او هست لقا
دلبر بي کينه ما شمع دل سينه ما
در
دو جهان
در
دو سرا کار تو داري صنما
آب حيات او ببين هيچ مترس از اجل
در
دو
در
رضاي او هيچ ملرز از قضا
بلبل با درخت گل گويد چيست
در
دلت
اين دم
در
ميان بنه نيست کسي تويي و ما
هر که بود
در
اين طلب بس عجبست و بوالعجب
صد طربست
در
طرب جان ز خود رهيده را
مست رود نگار من
در
بر و
در
کنار من
هيچ مگو که يار من باکرمست و باوفا
در
آن روزي که
در
عالم الست آمد ندا از حق
بده تبريز از اول بلي گويان الستش را
در
ژنده درآ يک دم تا زنده دلان بيني
اطلس به دراندازي
در
ژنده شوي با ما
صفحه قبل
1
...
646
647
648
649
650
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن