167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • چو حرف مدح تو کلکم بلوح انشي زد
    دويد بر در جان لفظ و بانگ معني زد
  • در معني از طبيعت گل رسته شاخ گل
    از روي صورت ارچه هم از خاک رسته است
  • آن خسته ام که در تب صفر او جوش خون
    فصادش ، آتش جگر و شعله نشتر است
  • اونه شخص دولت آمد در ره نظم جهان
    ني ثبات دولت از افتادن و خيزان بودن است
  • کسي که روي وي ازقبله گشته دردم مرگ
    بدان که در ره دل روي درقفا کرده ست
  • يار در دل هست اگر دل نيست بامن گومباش
    کعبه درمحفل بود غم نيست گر محفل کمست
  • لب بدندان دست در زير زنخ دارد مسيح
    گفته اي اي همنشين گويا که اين بيمار کيست
  • تا قيامت هر سر مويم جدا در خون طپد
    گر بارامم نيايد رخصت از هر موي دوست
  • هر گه که ديده ام گل روي خيال دوست
    در رنگ دشمن از نظر من گذشته است
  • دوش دل ناگشته سير از وصل اومد هوش گشت
    ليک شادم کز فغان در محفلش خاموش گشت
  • يا رب چه آتشي تو که چندين هزار داغ
    از تاب شمع روي تو در جان آتشست
  • راحت آلوده به آن سينه که افکار تو نيست
    نوش در شربت اوباد که بيمار تو نيست
  • اي برهمن چه زني طعنه که در معبد ما
    سبحه اي نيست که آن غيرت زنار تو نيست
  • اگر يکدم نفس در دل نگهدارم زهر مويم
    جهد برقي که چندين خانه از هر سو بسوزاند
  • فتنه شو براهل دل عرفي که در بزم قبول
    مرده را جان ميدهند وزنده را دل ميبرند
  • بعهد حسن او گاهي تبسم بيني از لبها
    که گويي مرده صد ساله در سينه دل دارد
  • ما را که برد نام ببزم تو که از ما
    در مجمع ما تمزدگان نام بر آيد
  • از نگاه گرم ودشنام لب ميگون او
    نوش بر لب زهر گردد زهر در دل مي شود
  • کدامين دوست مي آيد بنزديک من گريان
    که تا ابد بر من صد قدم در خون نمي آيد
  • نزاع کفر ودين در کوچه وبازار مي بايد
    بخلوت سبحه بر کف بر ميان زنار مي بايد
  • خدايا کشتگان عشق را گنج دو عالم ده
    که اينک در قيامت زخم ما لذت فروش آمد
  • باغ گل پژمرده کردي روز کس در هم مکش
    من هم از غيرت گذشتم گو تماشايت کنند
  • ندانم عرفي اين غم دوستي را از کجا آموخت
    که در دنباله غمهاي بيش از بيش ميگردد
  • در بيان شعر عرفي وقت آن خوش گز حسد
    لفظ را بر هم نه پيچد شأن مضمون نشکند
  • صد قدم رفتيم دور از کوي او در بس حجاب
    اضطراب يک نگاه باز پس با ما نبود