167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عرفي شيرازي

  • که بصد حيله کنم راه اگر در بزمي
    دلم از غصه شود همچو دل پسته دو نيم
  • فغان ز زهر فروشنده غمزه اش کز او
    ز جوش جان در و بام دکان شود شيرين
  • ز نسبت لب و دندان او عجب نبود
    که لعل و در بدل بحر وکان شود شيرين
  • نور و ظلمت رابود يک مايه در تابندگي
    آن ز روي آفتاب و اين يک از سيماي من
  • سزد که شعله چو ماهي ز عکس خود گه موج
    ز فرط حدت گرما کند در آب شناه
  • ور بعصيان در نمي آميزم از بي قوتي است
    وين بعينه چون حريص شهوتست و ضعف باه
  • با ازل گويد ابد کين نا اميد از ساحل است
    کر کند در بحر علمت گوهر اول شناه
  • مي تراود آب شور از تيره بختم گر کسي
    تا ابد در ساحت تحت الثري ميکند چاه
  • طعمه اي کز خوان عشق افکنده اي در کام دل
    ريزه آن را حجيم اندر دهان انداخته
  • کسي کز ملک معني در رسد خود را بوي بنماي
    که گر مس وا نمايي کيميا را ارمغان بيني
  • تو سلطان غيوري در کمند نفس بدگوهر
    بکش زان پيشتر خود را که جور از آسمان بيني
  • چنان مشتاق خذلاني که با صد بند و صد زندان
    گريزي در شقاوت گر سعادت را ضمان بيني
  • مزن لاف شجاعت ور زني آنگه که در ميدان
    عدم شمشير دل يابي فنا شبديز جان بيني
  • ز بيرون پنبه نه در گوش و افغان از درون برکش
    اگر از نفس واعظ انتعاشي از بيان بيني
  • بوعظ اندر شو از راه غزل عرفي ترنم بس
    در شيون زن آخر مردن خود چون عيان بيني
  • زجنگ دي و فردا رسته ام بي منت امروز
    تو اين دولت کجا يابي که هستي در زمان بيني
  • ز ابر و آفتاب انديشه ات گوته بود زانرو
    در از گنجينه دريا و لعل از جيب کان بيني
  • تو سر ناديده اي بر شعله مينازي چو خاکستر
    ببيني حسن خاکستر چو در روشن گران بيني
  • مخاطب گر نباشد مستمع خامش مشو عرفي
    که هست او هرچه هست اما تو در معني زيان بيني
  • چو مهرش در جهان جان و تن والي شود زان پس
    ز جان امکان تن يابي زتن امکان جان بيني
  • جهان علوي و سفلي است از شخصش در آميزش
    اگر خواهي که حد ارتباط اين و آن بيني
  • اگر عادت بترتيب فصولت راهزن نبود
    از آن راهت بباغ آرد که گل را در خزان بيني
  • اي که در سايه عدلت همه امن است و امان
    عالم فتنه فروش و ملک نائبه زاي
  • بدست دل بگشا قفل معني از در جان
    هرآن دري که بود بسته غير از اين مگشاي
  • درثناي تو در نظم و نثر از آن بيش است
    که خامه ام پي هم نقش فتح و ضم چيند